سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹

خاطره بیابون

دراه کم کم میشه 4 سال...چهار سال به شدت زودگذر ....حقیقت اینه که دقیقت چهارم آذرماه امسال میشه چهار سال. اما چه خیال که من کم مینویسم این روزا و اگه حسی بیفته تو تمبونم که بنویسم باید قدرش رو بدونم تا بلکه این عشق قدیمی و فراری رم نکنه و ناز نکنه و بمونه چند دمی کنارم.
آره چهار سال پیش بود که من که دانشجوی فوق لیسانس هوافضا بودم و درسهای تئوریم رو تموم کرده بودم و مونده بود دفاعیه ام، تو یه روز عصر پاییزی راه افتادم سمت کاری که دنیای دیگه ای رو برام باز کرد. کاپشن لی ام رو تنم کرده بودم و اون ساک مسخره قهوه ای زهوار در رفته امو با خودم می کشیدم. با کتابا و لباسا و خرت و پرتام. اون روز عصر توی ترمینال جنوب سوار اتوبوس طبس شدم و وقتی راه افتاد دلم برای تو تنگ شد.یادمه تو اتوبوس واسه اینکه دلتنگیم رو تسکین بدم ام پی تری پلیرم رو روشن کردم آماده شدم که برم لای آهنگا. بعد از ده دقیقه باتریش تموم شد. سالی که نکو بود از بهارش معلوم بود. من اما از رو نرففتم اونقدر کتاب خوندم  تا شب شد و اتوبوس تاریک شد و با نور کم رمق قرمز رنگ اتوبوس نمیشد چیزی دید. صندلی جلوم دانشجوی دختر و پسری بودن که دانشجوی دانشگاه آزاد طبس بودن و داشتن تو گوش هم زمزمه میکردن و منو بیشتر دلتنگ تو. پس دل دادم به تابلو های سبز رنگ جاده نتا مسیر و یاد بگیرم و شهرها و کیلومترها رو. تا خور و بیابانک خیلی مونده بود. از تهرام تقریبا ده ساعت .
ساعت 3 نصفه شب بودم که تو یکی از سه تا میدون شهر پیاده شدم. خیلی زود فهمیدم که اشتباه پیاده شدم. پس ساکم رو رو دوشم انداختم و راه افتادم طرف اونیکی میدون که قرار بود خوابگاه شرکت توش باشه. جالب اینجاست که حتی موبایل نداشتم که بهت زنگ بزنم. تک و تنها.
وقتی به کمپ رسیدم زیر نور لامپ جلوی در ساکم رو زمین گذاشتم و زنگ زدم. یه پیرمرد شصت ساله درو روم باز کرد. منو راه داد تو و بعد از مشورت با مرد دیگه ای که فهمیدم سرپرست کارگاهه منو فرستاد تا صبح روی تختی که توی یکی از اتاقا بود بخوابم تا صبح. بالباس روی تخت خوابیدم. تا صبح راهی نبود. یک ساعت و نیم تقریبا. صبح ساعت 5و نیم ماشینا راه میفتادن طرف کارگاه و الته من هنوز اینهمه رو نمیدونستم. اما زودتر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد و سبکتر از اونی که فکرشو بکنی صبح با صداهای آروم بیدار شدن پرسنل کارگاه از خواب بیدار شدم. سبک خوابی من تو شرایط اورژانسی همیشه کمکم کرده..
بیست و پنج گیلومتر اونورتر و نیم ساعن بعدتر بیرون کانکس مسوول پشتیبانی سایت سگ لرز میزدم. سرد بود لامصب. سرد! بالاخره به سرپرست کارگاه معرفی شدم و کاشف به عمل اومد که اومدن من باهاش هماهنگ نشده. سالی که نکوست....
بعد کم کم به بقیه افراد و مهندسین معرفی شدم و شاهد بررسی احتیاط آمیز اونا بودم و بعد حرکات آروم باندهای همیشه موجود کارگاه برای یارکشی های معمول و بی تجربگی خودم تو این بازیا. بی تجربگی ای که الان دیگه واسم میخره است. قرار بود توی دو سال آینده من توی این کارگاه وسط بیابون دوره فشرده و دردناک پدرسوختگی رو بگذرونم. منی که از وسط یه محیظ آکادمیک و پذرسوختگی های آکادمیک شوت شده بودم یا شایدم خودمو شوت کرده بودم وسظ پدرسوختگیهای کارگری.
توی چند ماه آینده من تا تونستم کم رفتم مرخصی تا بلکه پول بیشتری در بیارم. حقوقم از ماهی 450 تومن شروع شد. الان خودم باورم نمیشه. وسط اون جهنم و 450 تومن. کسخل بودم بی قید و شرط. بی دلیل نبود که پولی در نیومد از بابتش. هیچی در نیومد. توی چند ماه آینده درگیر شدم با خیلیا. شبا تو خواب داد زدم. داد زدنم موجب تفریح هم اتاقیم شد. موی دماغ خیلیا شدم. شرایظ اونقدر برام سخت شد که همه روی زمان فرار کردنم شرط بستن. یکی دو نفری که با من اومدن 3 4 ماه بعد در رفتن و برگشتن تهران. من اما کرگدن تر از این حرفا نشون دادم خودمو. توی چند ماه بعد با بعضی رفیق شدم. با بعضی دشمن. از ارتفاع ده متری توی مخزن پرت شدم. یاد گرفتم مثه میمون از اسکلت بالا برم و روی یه تیر نازک تو ارتفاع زیاد راه برم. کک تومبون خیلیا شدم و خیلیا رو اذیت کردم. صدای خیلی از پرسنل با تجربه و گرگ کتارگاه رو درآوردم. یاد گرفتم نقشه بکشم و یه نقفر و بیچاره کنم. عرصه رو بهش تنگ کنم طوری که تو روی من وایشه تا من بتونم میز ناهارخوری رو برگردونم روش و با صندلی توی سرش بکوبم.
 یاد گرفتم با میلگرد 32 بذارم دنبال جوشکاری که بیست سال از خودم بزرگتره و تا با فحش ناموس از کارگاه بیرونش نکردم آروم نگیرم. بابت بعضی از اینا به خودم افتخار میکنم و بابت بیشتر بقیه اش از خودم شرمنده ام. اما این بود اونی که باید اون موقه انجام میدادم. به قول سرکار ستوان سیناترا This was the way I am... یادم نمیره آخرین بازی که برمیگشتم تهران با سعید بودم و دلم گرفته بود برای مسوول امور اداری که از من کوچگتر بود و یه بچه داشت. کارکاه خوابیده بود و هممونو فرستاده بودن مرخصی اجباری دائمی و اون بنده خدا به فکر این بود که چه جوری کار گیر بیاره و من با خودم تو کشمکش که چرا نمیتونم کاری براش بکنم. راستش اون روز تصمیم گرفتم از ایران مهاجرت کنم.

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

همه درباره شیوه های تکان دهنده این دیوانسالاری حرف میزنند، این نظام کمونیستی که گولاکها، محاکمه های سیاسی و تصفبه های استالینی را به وجود آورده است. همه اینها را به عنوان فضاحت سیاسی توصیف می کنند. اما حقیقت آشکار را فراموش می کنند که نظام سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت مردمان انجام دهد: اگر انسان قابلیت کشتن نداشت هیچ نظام سیاسی ای نمی توانست جنگ به راه بیندازد. هر نظام فقط پیرامون تواناییهای انسانها وجود دارد. برای مثال هیچکس نمیتواند آب دهانش را به ارتفاع چهار متر توی هوا بفرستد، حتی اگر نظام از او بخواهد که چنین کند. آب دهان بیشتر از نیم متر بالا نمیرود. یا چهارمتر توی هوا بشاشد، اگر استالین هم دستور بدهد کسی نمی تواند چنین کند. ولی انسان میتواند بکشد. از اینرو همیشه در پس مساله سیاسی مساله مردمشناسی- مساله حدود قابلیت های انسان- وجود دارد.

کلاه کلمنتیس- میلان کوندرا- ترجمه احمد میرعلایی

سه‌شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۹

یه آزمون جالب دیدم راجع به تعیین جهت گرایی سیاسی. من شدم لیبرال چپ. شبیه گاندی و ماندلا و میرحسین و خاتمی...جالب بود...سر بزنین...بد نیست:

pcgraphpng.php?ec=-4.12&soc=-3.13

پ.ن. جاله که با حزبBloc Qebequois همجهتم. کربلا کربلا ما داریم میاییم.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

زندگی کشدار

زندگی یه فعالیت کشداره. شایدم یه کش فعالیت دار. بسته به اینکه از تنبون خوشت بیاد یا ککِ توی تنبون. واسه من، الان، داره لحظات به کندی میگذره. راستی شاملو میگفت استفاده زیادی از ویرگول تو نوشتار احمقانه است. مثلا من باد میگفتم واسه من الان لحظات به کندی میگذره. اما به نظرم شاملو کس شعر گفته. اگه من بخوام این کندی رو با تاکید و طمانینه و همون آرومی بگم چه جوری میتونم لحنم رو بیارم تو رسم الخطم؟ اینجوری که با ویرگول. اگر نه باید مثه شعرای بی وزن خودش اینجوری بگم:
واسه من
الان
لحظات به کندی می گذره.
خب! من که نمیخوام شعر بگم. منم میخوام کس شعر بگم. و حالا با کلی ویرگول این کارو کردم. گیرم شاملو به تخمشم نباشه. خب نباشه!
میگفتم واسه من زمان به کندی میگذره. الان دلم میخواست تو زنگ میزدی. و البته نمیزنی. مگه مغز خر خوردی؟ بنابراین من نشستم اینجا توی شرکت و وبلاگ مینویسم. کاری که نمیخوام بکنم. هیچکدوم از دوبخشش رو: نه اینکه بشینم تو شرکت و نه اینکه وبلاگ بنویسم. برجیح میدادم تو خیابون با تو قدم بزنم یا سرمو رو پات بذارم و تو ابروهاتو برداری. اما نیستی. بنابراین من بدون اینکه کاری داشته باشم میشینم اینجا و وقت میکشم و بابت ان کشتار بیرحمانه اضافه کار میگیرم. چرا؟ چون شرکتی که توش کار میکنم اونقدر شعور توش جریان نداره که بتونه از من کار بکشه. و حتا اگه بخواد این کار رو بکنه نمیتونه. نه اینکه تواناییهای من زیاد باشه. نه. اما به هر حال منهر کاری ک ه  "اینا" بخوان بم بدن رو از پسش بر میام. چرا کارم رو عوض نمی کنم؟ چون واسه یه شال و به این سرعت، - بین بیکار شدنم و بیرون اومدن از شرکت قبلی که دولت کونشو زمین زد - و وارد شدن به اینیکی که خودشون قراره کون خودشون رو زمین بزنن فرصت نداشتم که دل سیر دنبال کار بگردم و به علاوه اینجا به موقع سر وقت حقوقشونو میدن نه مثه اون قبلی که چند ماهه انگار نه انگار..
پس من اینجا میشینم و وقت میکشم به این امید که تو رو ببینم.تو رو میبینم؟
البته از حق نگذرم: تو این بین کارای مفیدی هم میکنم؟ هر روز با خودم کتابی از خونه میارم و میخونم. مثلا الان "چگونه پروست می تواند زندگی شما را متحول کند" از الن دو باتن رو میخونم. وسطاشم. یکی دو روز دیگه تمومه. یا مثلا نرم افزار تخصصی یاد میگیرم.
اَه! چقدر مذخرف میکم؟ چرا سراغ منو نمیگیری عشق من؟

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹

چرا؟

اول: خوندن این
دوم: نمیدونم چی بگم. همه وجودم غمه واسه این کشور. چی شدیم ما. قرار بود چی بشیم؟ یا اصلا قراری بود؟ یا من و چند تا کسخل دیگه همگی خوابنما شده بودیم؟ چرا دهنمکی حرومزاده که تا چند وقت پیش کتک میزد دانشجوها رو حالا شده عضو هیات امنای دانشگاه هنر؟ هنر؟!؟!؟ چرا؟ چرا من باورم نمیشد وقتیملت فحش میکشیدن به این نظام و اینا؟ فکر میکردم چرند میگن؟ حالا چرا من بهشون حق میدم؟ چرا؟ کله ام پره از علامت سوال و غم و فحش. اونقدر که نمیتونم بنویسمشون. چرا همکلاسیام و رفقام که مثلا استعداد درخشان بودیم الان تو زندانن یا تو راهروهای دادگاه دنبال یه قاضی منگل؟ چرا اینجوری شده؟ چرا از اون مدرسه به اون گندگی همه دارن دنبال راه فرار میگردن از این مملکت؟ چرا کسایی که ولی فقیه براشون عزیز بود و محترم الان فحش و فضیحته که بارش میکنن؟ باید این کلاف سردرگم سوالاتو کم کم از هم واکنم و اینجا بنویسم.

یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

ویولونسل صبحگاهی به مثابه مه

دیشب نخوابیده باشی و خمار خواب باشی با ته مزه ای از سر درد که گاهی یواشکی سرشو از لای در بیرون میاره و بهت لبخند میزنه. همه اینها به اضافه وارد شدن به یکی از اون دوره هایی که زندگیتو احمقانه و تلف شده می بینی میتونه برسوندت به جایی که اصلا جای خوبی نیست. اما همه اینا یه راه حل ساده داره. یهدست به شلوار گوگل میشی تا یه عکس خوب از پراگ پیدا کنی. بعد هدفئناتو میذاری تو گوشت و احساس رضایت می کنی از اینکه کیپ کیپ گوشتو گرفتن و گوش میدی به نوای ویولونسلی و چلویی که تو کامپیوترت داری. موسیقی کم کم مهی میشه که آروم آروم میخزه تو فضای عکس و کم کم همه چیو محو میکنه، دلتنگیتو، صبح سگیتو حتا جالبتر از همه بی پلیتو، باورت میشه این آخریو؟ و به این تنیجه میرسی که چیزی خیلی اهمیت نداره حداقل اونقدر که فکر می کنی اهمیت داره. میتونی تصور کنی خودتو هم میتونی توی مه گم کنی تا شاید یه وقتی که حالت بهتر شد، وقتی که یه کم سرپا تر بودی بیای بیرون از مه و دوباره قاطی زندگی بشی.

پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۹

قارچ بخورید با عدسی

جهت ثبت میگم: 5 شنبه برید شرکت، قراردادهای احمقانه رو بررسی کید، در جریان بریفینگ قرار بگیرید که مهندس هنوز دکتر نشده اما یدک کش اسم دکتر براتون ایراد میکنه، در همون حال تو رویا فرو برید که اگه درسمو ادامه میدادم منم دکتر شده بودم، اما کسیو نمیتونستم خوب کنم، گرچه الانم نمیتونم،. به خودتون بیاین و به این وراجیای مغزیتون بخندین، بعد نگران شین نکنه بلند به خ.دتون خندیده باشین، تو صورت صامت دکتر بریفر دقت کنید و مطمئن بشید هنوز داره به قول خودش بریف میکنه، همونجور که یه گاو صامت تو یونجه زار با خیلا راحت نشخوار می کنه. آدم خوبیه. من گاوا رو دوس دارم بی خطرن و دوس داشتنی و شیرده. شیرم ندن خودشونو میخوریم. شما هم دوستشون بدارید. با خودتون فکر کنید اینا به خاطر رژیم تخمی ایه که گرفتین. نگران نباشین. چیزی نمونده به سلامت کامل : فقط 4 روز و نیم.. بعد بیخیال بشین و برین عدسی گرم کنید و قارچ. همه قارچ میخورن. شماهم بخورید. من تجربه کردم از جر خوردن که خیلی بهتره..
پ.ن. 28 روز مونده. پاشو بیا دیگه!.

بازگشت گودزیلا از ترس گیدورا

و ما ادریک بازگشت...
همیشه گودزیلا برمیگشت برای کتک کاری با گودزیلا. اینبار اما من برگشتم از ترس گیدورا. همیشه برگشتم واسه کتک کاری با تنهایی. اینبار اما میدونم که از پیش باختم این کتک کاری رو. همه چی خیلی سخت تر از اونی بود که تو بیست و سه سالگی، وقتی نوشتن تو وبلاگ اولیمو شروع کردم تصورش میکردم. وقتی بیست و سه سالته پریدن از روی هر دیواری فقط یه دورخیز لازم داره از نظرت. اما وقتی داری میرسی به مرز سی سالگی شاید اونور دیوار باشی (اگه خوش شانس باشی) اما خشتکت جر خورده و آرنجات تیر میکشن. به هر حال اینبار مینویسم به یه حال دیگه.
وقتی شروع کردم به نوشتن تزاد و بزرگ و مهندس و خیلیای دیگه بودن. الانم بعضیاشون هستن. اما فکر میکنم همشون پیر شده انو. همه مون پیر شدیم . چرا ؟ شاید چون اونجوری ک هرابین ویلیامز تو انجمن شاعران مرده میگفت شهد زندگی رو نچشیدیم. شاید چون مثل من خراب کردیم فرصتایی رو که داشتیم. یا شاید بازم مثل من فرصتا رو گذاشتیم سر غروری که این روزا از اونم چیزی نمونده بس خرجش کردیم واسه هر چیزی...

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

پيدات كنم

نشسته ام و دارم مدام شادمهر گوش ميكنم. به عبارت ديگه همون غم نازك و اندك و درپيت دلتنگي...رسما صلوات ميفرستم به تمام تلاشم براي فرهيختگي.

...نه آخه جون من، گويا نيس؟

 

آخر يه شب

اين گريه ها

سوي چشامو ميبره

عطرت داره از پيرهني

كه جا گذاشتي ميپره

 

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

برداشت بسوي آسمان دست
انگشت گشاد و ديده بربست
كاي خالق هرچه آفريده است
سوگند به هرچه برگزيده است
كز محنت خويش وارهانم
در حضرت يار خود رسانم
اين گفت و نهاد بر زمين سر
وان تربت را گرفت در بر
او نيز گذشت از اين گذرگاه
وان كيست كه نگذرد از اين راه
در آیینهای سرخپوستی آمده:
وقتی مردی میمیرد عجوزه ای به دیدار او می آید،تا داغ زخمش را بخورد. اگر او زخمی برتن نداشته باشد، چشمش را از حدقه بیرون می کشد و میخورد تا در آن دنیا کور باشد، آنچنانکه در این دنیا به واقع بوده....

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

میگم چطوره بعد از بازسازی قتل ندا آقاسلطان توسط بسیج ما هم ماجرای تجاوز ها توی کهریزک رو واسه اونا بازسازی کنیم....
Rorschach: I heard a joke once: Man goes to doctor. Says he's depressed. Says life is harsh and cruel. Says he feels all alone in a threatening world. Doctor says, "Treatment is simple. The great clown Pagliacci is in town tonight. Go see him. That should pick you up." Man bursts into tears. Says, "But doctor... I am Pagliacci." Good joke. Everybody laugh. Roll on snare drum. Curtains.

From: Watchmen

یکی دو روزه مثه خیلی وقتای تخمی دیگه تو زندگیم دارم انگشت میکنم تو زخمای چرکی روحم. زخمایی که ور رفتن بتهاشون همیشه همراه بوده با درد و رعشه و بیرون ریختن چرک و خونابه اما در انتها همیشه سازنده بوده، همیشه دیدم که بعدش نه لزوما بهتر بلکه مطمدنا بزرگتر شده ام وآگاهتر به اینی که هستم.
نگاه که میکنم میبینم من تو زندگیم مرد نداشته ام، کسی به عنوان پدر نداشته ام که آرزوم این باشه که اون بشم. اسطوره پدری که خیلیا ازش اسم بردن نداشتم. تمام عشقم به فیلم و خوره کتاب بودنم شاید به همین خاظر بوده. توی اون فیلما و کتابا نا امیدانه دنبال مردی می گشته ام که بتونه پدری باشه ار پایین محو تماشاش بشم.
طرز برخورد من با زندگیم ملغمه ایه از کاراکترهای داستانی و فیلمهایی که دیدم. ملغمه ای از آدمای تنها و حرفه ای که ته تهش عاشق شدن بلد نیستن (دنیرو تو مخمصه)، کسایی که به خاطر یه آرمان ظاهرا مهم با کله شیرجه میرن تو دل آتیش اما تو لحظه حقیقت مثه یه بزدل تمام عیار لرزون و عرق کرده چمباتمه میزنن و منتظر فرو نشستن گرد و غبار میشن (پاچینو تو بعد از ظهر سگی) یا دیوونه های روانی که تفریحشون خود ویرانگریهای ترسناکیه که فقط تنهاترشون میکنه (پیت توی باشگاه مبارزه) یا .... و این لیست ادامه داره. و نکته اینه که در آخر حالم از همه شون به هم میخوره. چون همه شون بهم خیانت کردن. هیچکدومشون اون مردِ مردی که دنبالش بودم نبوده. همه شون وسط راه تنهام گداشتن. هیچکدومشونآدما رو به من نزدیکتر نکرده ان. فقط به طرز احکقانه ای رومانتیک ترم کردن و تنهاتر. رومانتیکی که عرضه عشقورزی نرمال رو هم نداره. یه ترسو که همیشه از خیانت و تنهایی ترسیده و آخرسر قسمتش شده. حیوون وحشی ای که آرزوش جنتلمن بودن و محبوب بودن بوده و میمرده واسه خواسته شدن و شونه شدن واسه یه موجود ملایم که سرشو روش بذاره اما آهرسر همون عوضی خارداری بوده که هرکی خواسته در آغوشش بگیره رو زخمی کرده و با این واقعیت روبرو شده که : عوضی این دنیای تو نیست!
نمیدونم....
شایدم دردم همینه که روبرو نمیخوام بشم با این واقعیت که : این منم، یه موجود تلخ نافرم. کسی که شاید در بهترین حالت عزرائیل آدمای بد باشه اما آخر فیلم دختر دل انگیز ماجرا رو کس دیگه ای در آغوش میگیره؟ یاد Rorschach نمی افتی؟

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

She withdrew, shrinking from beneath his arm
That rested on the banister, and slid downstairs;
And turned on him with such a daunting look,....

"Not you!—Oh, where's my hat? Oh, I don't need it!
I must get out of here. I must get air.—
I don't know rightly whether any man can."

"Amy! Don't go to someone else this time.
Listen to me. I won't come down the stairs."
He sat and fixed his chin between his fists.
"There's something I should like to ask you, dear."

"You don't know how to ask it."

"Help me, then."

Her fingers moved the latch for all reply.

"My words are nearly always an offense.
I don't know how to speak of anything
So as to please you. But I might be taught,
I should suppose. I can't say I see how.
A man must partly give up being a man
With womenfolk. We could have some arrangement
By which I'd bind myself to keep hands off
Anything special you're a-mind to name.
Though I don't like such things 'twixt those that love.
Two that don't love can't live together without them.
But two that do can't live together with them."
She moved the latch a little. "Don't—don't go.
Don't carry it to someone else this time.
Tell me about it if it's something human.
Let me into your grief. I'm not so much
Unlike other folks as your standing there
Apart would make me out. Give me my chance.....


Home Burial by Robert Frost
She withdrew, shrinking from beneath his arm
That rested on the banister, and slid downstairs;
And turned on him with such a daunting look,....

"Not you!—Oh, where's my hat? Oh, I don't need it!
I must get out of here. I must get air.—
I don't know rightly whether any man can."

"Amy! Don't go to someone else this time.
Listen to me. I won't come down the stairs."
He sat and fixed his chin between his fists.
"There's something I should like to ask you, dear."

"You don't know how to ask it."

"Help me, then."

Her fingers moved the latch for all reply.

"My words are nearly always an offense.
I don't know how to speak of anything
So as to please you. But I might be taught,
I should suppose. I can't say I see how.
A man must partly give up being a man
With womenfolk. We could have some arrangement
By which I'd bind myself to keep hands off
Anything special you're a-mind to name.
Though I don't like such things 'twixt those that love.
Two that don't love can't live together without them.
But two that do can't live together with them."
She moved the latch a little. "Don't—don't go.
Don't carry it to someone else this time.
Tell me about it if it's something human.
Let me into your grief. I'm not so much
Unlike other folks as your standing there
Apart would make me out. Give me my chance.....


Home Burial by Robert Frost

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

و چه میشد اگر که پس از اینهمه بال و پر زدن
پرنده دربند،
نجات پیدا نکند؟
واقعا بهتر نمی بود اگر پرنده
در همین لحظه بلعیده می شد؟
....بگذار تمامش کنیم.....
سزارومیلو

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

نزدیک به جاده خواهیم نشست
همه زندگیمان اکنون به زمان تبدیل شده است
و این تنها نگرانی ما خواهد بود
اما آن زن خواهد آمد،
در آمدن هرگز کوتاهی نکرده است.

آنتونیو ماچادو

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

جان لیارد از سنتی دیرینه صحبت می کند که در آن، سنگهایی را که هنوز پای صخره هستند یا به کوه چسبیده اند، مونث می گفتند و به آنهایی که از کوه جدا شده اند و در فاصله ای تنها نشسته اند، مذکر.

مردِمرد - رابرت بلای

نگاش کن...دوران معصومیت تموم شده بود.

نگاش کن...دوران معصومیت تموم شده بود.

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸

یه گینتر زدن تخمی هم بلد نشدیم یا حتا یه ساز مسخره دیگه که تینجور وقتا که "کیش و مات" مون میکنی واسه دل خودمون یا رنده اعصاب ملت یه چیزی بزنیم....
هی شنسته ام به این Hallelujah کوهن گوش میکنم و ماتم میگیرم:
Baby I have been here before
I know this room, I've walked this floor
I used to live alone before I knew you.
I've seen your flag on the marble arch
Love is not a victory march
It's a cold and it's a broken Hallelujah
There was a time you let me know
What's really going on below
But now you never show it to me, do you?
And remember when I moved in you
The holy dove was moving too
And every breath we drew was Hallelujah
I did my best, it wasn't much
I couldn't feel, so I tried to touch
I've told the truth, I didn't come to fool you
And even though
It all went wrong
I'll stand before the Lord of Song
With nothing on my tongue but Hallelujah

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

اين روزاي لعنتي....

يعني واقعا به  حال خودم گريه كنم. شايدم برينم. بسته به اينكه دارم با كي حرف ميزنم. امروز مث بچه آدم نشسته بودم سر كارم و داشتم گلهاي هميشگيم رو لگد مي كردم و تو هدفون آهنگاي صد درصد در پيت گوش ميدادم. رسيد به اين آهنگ خواجه اميري:

 

هركسي دنبال خبر مي گرده

بهش بگين عشق داره بر مي گرده

عشق مياد همين روزا خيلي زود

عشق مياد تازه مي فهميم كي بود

وقتي مياد دور و برش شلوغ نيس

اين دفعه حتمن خودشه، دروغ نيس

وقتي مياد زندگي آسون ميشه

مياد و تو خونه ها مهمون ميشه

عشق مياد همين روزا خيلي زود

عشق مياد تازه ميفهميم كي بود....

 

مث كسخلاي درجه يك بغضم گرفت.همين جور گرفت و گرفت و گرفت تا اونجا كه به يكهو ...حافظا. ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. رفتم تو دستشويي. باورت ميشه؟ من!! يه سنگدل بي رحم و شفقت. عينهو بچه اي كه يتيم شده باشه تو توالت زدم زير گريه.جلوي دهنمو گرفته بودم كه صدام در نياد. سگ برينه به اين زندگي. به خودم تشر ميزدم كه ياد بديات بيفتم بلكه اين گريه لعنتي تموم بشه. گندش بزنه. همه اش خوبيات بود كه جلوم رژه ميرفت.

وقتي بالاخره اومدم بيرون اين خانوم فضول بغل دستيم نگام مي كرد. گفتم يه چيزي تو چشمم رفته بود. واقعن هم يه چيزي تو چشمم رفته بود: فرق زندگي با تو و بي تو....

من كه ضايع بازي رو اين روزا به تهش رسوندم. اينم روش: ميشه برگردي عشق من؟ ميشه؟ قول ميدم آدم باشم.. جون من؟

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸

لذت پديدار شدن ميون بر...

امروز صبح ادرارم خون آلود بود. وقتي ديدم بي اختيار قهقهه زدم. كاملا بلند و كاملا بي اختيار.

وي در خانواده اي در پيت به دنيا آمد....

اول:

زياد خوندم و شنيدم را جع به آدمايي كه زندگي نامه اشون نوشته يا پخش شده كه "وي در خانواده اي هنردوست به دنيا آمد"  يا "وي در خانواده اي اديب به دنيا آمد" يا چه ميدونم خانواده اي روحاني حتا.... انگار كه خانواده اش واسه اش اعتباري ميارن. و من هميشه شاكي بودم از اين موضوع. خانواده من اصلا اصل هنر نبوده اند، جد اندر جد. هنردوست كه اصلا حرفشم نزن. بابام هميشه ميگفت شاعرا كون گشاد ترين و تنبل تريم مردم دنيان كه به خاطر تنبليه كه شاعر شده ان. خانواده من حتا روحاني هم نبودن. بعضي وقتا با خودم مي گم پس اصلا چه غلطي مي كرده ان اين خانواده من. فقط بلد بودن مردسالار بشن و زورگو و پرخاشگر؟ من هميشه شاكي بوده ام از اين موضوع نه به خاطر اينكه چرا اينا اينجوري بوده ان. به خودشون مربوطه. به خاطر اينكه هميشه ميترسيدم از اينكه به خاطر اونا تواناييهام يا خصوصيت هام دست كم گرفت هبشه يا ناديده حتا. از بچگي كتابخون بودم. و تو ميدوني چه عشق كتابي هستم. هميشه دلم خواسته بنويسم. بزرگترين آرزوي سقط شده من اين بوده كه فيلمساز بشم يا فيلمنامه نويس. اونقدر كه جايزه ايده فيلمنامه نويسي تو دانشگاه رو هم بردم. هميشه دلم ميخواست سازي بزنم. اما نشد. نتونستم. وقتي امكانش پيش اومد كه ديگه از تب و تاب افتاده بودم. هر چي شده ام هيچ ربطي به خانواده ام نداره. كه بعد از من بقيه بچه ها هيچكدوم تو اين باغا نيومدن. حداقل منو جلوي خودشون ميديدن. من اما جز بقيه آدما كسيو نميديدم. حسرت اينكه چرا من " در خانواده اي هنردوست و فرهنگي بار نيامدم" هميشه با من بود. گيرم كه من هميشه از روي سرتقي و بچه پرروبازي نديده اش گرفتم و حتا از خودمم پنهانش كردم.

دوم:

اما روزگار چرخيد و چرخيد تا چيز دردناكي رو نشونم بده. در انتها من همون آدم عصبي و پرخاشگري شدم كه پدرم هست. كه برادرم هست. گرچه با معلوماتي خيلي بيشتر از اونا. خري بارش از كتاب! همچنان جفتك انداز و عرعر كن.  و من كونم از اين بابت سوخت. به خاطر اينكه تو رو بابتش از دست مي دم. به خدا منم دوست دارم ادم آروم و ملايمي باشم. منم دوست دارم مث همكلاسي دوران دبيرستانم امير پويان كه فقط چند تا ميز اونور تر از من مينشست با زني كه تو زندگيمه با احترام حرف بزنم.  به خدا منم دوست دارم كه باكلاس باشم. به خدا بابتش زور هم زدم. شايد نه كافي، اما زور زدم. با خودم فكر مي كنم: تف به اين ژن هاي بيشرف.

سوم:

ديشب كه دوباره تو خونمون شر راه افتاد به اين فكرا افتادم. به اينا و فكراي ديگه. كه چرا نميام بيرون از اون خونه؟ فقط به خاطر التماساي مادرم؟ به خاطر اينكه اگه بيام بيرون بايد بخش بزرگي از درآمدم رو بدم به اجاره؟ كه به اين خاطر اقدام كردن براي مهاجرتم بازم عقبتر ميفته؟ نميدونستم. نميدونم. اما ديشب يه چيز ديگه اي هم بود كه پدرمو در مي آورد. اينكه نيستي كه بهت زنگ بزنم و صدات خوشحالم كنه. باعث بشه كه احساس بيكسي نكنم. انگار كه يه مشت گل ياس تو جيب پيرهنت داشته باشي كه وقتي بوي گند اطراف داشت حالتو به هم مي زد درش بياري و بوش كني. اما نيستي.

عشق من! من دست پخت خودمم. دست پخت بي نمك و ته گرفته و شفته ي خودمم. من دارم آشپزي ميكنم. نميدونم. شايدم آفت زدايي. يا بهتر: گند زدايي. دارم گند اين تربيت لعنتي بچگيمو، اين بي سابقگي خانوادگي رو از زندگيم پاك ميكنم. و راستشو بخواي: زياد آدم با عرضه اي نيستم.

آخر:

چند روز تو وقت استراحت كلاس فرانسه داشتيم با چند نفر از بچه ها سر يه موضوعي بحث مي كرديم. يكي از دختراي كلاس ميون حرفاش گفت: فلان نويسنده از خانواده اصيليه. راستش بدجوري آمپر چسبوندم. در عرض يكي دو ثانيه از صفر به صد درجه رسيدم. بهش توپيدم كه:‌از نظر من فقط اسبها ميتونن اصيل باشن. راحت ميشه فهميد كه از چي ديوونه شدم.

بعد از آخر:

گاهي فكر مي كنم از اولشم لياقت تو رو نداشتم.

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

رنگ و روم رفته...

انسان بايد كه تنها باشه و به تنهايي خودش فكر كنه و هيچ ناله نكنه. بدونه كه اگه تنهاس چون خودش خواسته كه تنها باشه. آگاهانه يا نا آگاهانه، چندان فرقي نداره. آدم بايد كه خودش رو مقصر بدونه. بايد كه زلف محسن نامجو رو گوش كنه و تو ذهنش به صورت اسلونموشن معشوق از دست رفته شو ببينه كه لابلاي بادها و يادها و بوها و تصويرها ميپيچه و تو ذهنش به خودش فحشهاي چارواداري بده كه چرا از دستش داده....لابد اينجوريه كه آدم بزرگ ميشه. يا لابد اينجوريه كه آدم شكسته ميشه....

لعنتي...از تو خيابونا و جلوي مغازه ها و پاركها و همه جا كه مي گذرم مدام به ياد نقشه ها و خيالاتي ميفتم كه واسه اومدنت داشتم. همه رو فرستادم به ته جهنم با دست خودم. لامصب...من خوشگلترين دختر دنيا رو داشتم. گمونم سهمم از خوشگليو تو دنيا به دست آوردم و از دست دادم. از اين به بعد تا به آخر مونده سهمم از زشتي و پلاسيدگي و مزخرفي دنيا.

 

اين روزها چه گرفته اند

آسمان را ابر

زمين را مهژو حال مرا آفتابي

كه نه پشت ابر مي ماند

و نه در مه گم مي شود....

 

 

چي ميشد برگردي؟

جوابت احتمالا ساده است. ...همون اوضاع كثافتي كه توش بودم.....

و من لالموني ميگيرم كه همه اعتبارم رو قبلا خرج كه نه ولي تر زدم توش....

اما تصور كن...فقط تصور كن اگه جوابت به جاي اون جواب دندان شكن بالايي اين بود:  چي ميشد اگه بر نگردم؟

و اون وقت من يه مصيبت نامه داشتم واسه سرودن. همچين مصيبت نامه اي كه دل سنگ رو آب كنه چه برسه به دل مهربون تو...اما تو دست منو خوندي. اونجوري كه هر بار خوندي و خوندي حتا يه بارم محض رضاي من كور نخوندي...

 

 

وقتي نه پايي براي رفتن هست

نه شعري براي سرودن

نه شوقي براي رسيدنژباور كن رفيق!

كه "زندگي" ، " آينده" و "موفقيت"

همگي بازي الفاظند، همين!!!

 

 

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

روزاي بي تو

امروز رو بي تو گذروندم. يه شنبه لعنتي خسته كننده. ميدونم يا تو فرودگاههايي يا رو آسمونا. هر جا هستي اينجا تو بغل من نيستي. حتا اينجا تو همين شهر هم نيستي...اَه... با خودم گفته بودم ديگه عينهو اين پيرزناي كفگير خورده غر غر نكنم. اما نتونستم. يعني نميشه راستش. آدم كسيو دوس داشته باشه و اين ريختي كونش پاره شه از بس نبيندش؟ نميشه ديگه. حتما باهاس غرغرش به راه باشه اگه نه يه جاي عدالت نامريي اين دنيا ميلنگه.

امروز يه هديه كوچولو دارم برات. يه خط شعر كه تو شبهاي روشن بود و گمون نكنم يادت باشه. يه خط شعر كه مث اغلب شعراي ديگه شبهاي روشن به طرز ريزي قشنگه:

آشكارا نهان كنم تا چند؟

دوست مي دارمت به بانگ بلند

 

روزاي بي تو روزاي بيخودي ان. پدر آدم در مياد تا بگذرن.

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

تو را سریست که با ما فرو نمی​آید

تو را سریست که با ما فرو نمیآيد

کدام دیده به روی تو باز شد

 همه عمرجز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب

چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت

اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش

گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید

گمان برند که در عودسوز سینه من

چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست

بشیر بود مگر شور عشق سعدی را

مرا دلی که صبوری از او نمیآید

که آب دیده به رویش فرو نمیآید

که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید

بر اوفتاده مسکین چو گو نمیآید

بد از منست که گویم نکو نمیآید

که هیچ حاصل از این گفت و گو نمیآید

بمرد آتش معنی که بو نمیآید

چه مجلسست کز او های و هو نمیآید

که پیر گشت و تغیر در او نمیآید

 

بازگشت

Hello Darkness, My old friend

I've come to talk with you again…

 

من برگشتم

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵

،الاغ ، پادشاه و من فردا خواهيم مرد
الاغ از گرسنگي
پادشاه از ملال
و من از عشق
در ارديبهشت

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

گاه شعري ما را
دست‌گيري مي‌كند
چون شاخه‌اي
كه پرنده‌اي خسته از پرواز
بر آن مي‌نشيند.

بيزن جلالي...

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

خدا را عوض کنيد !!

لطفا مسير مرثيه ها را عوض کنيد
نزد کميل رفته و دعا را عوض کنيد
آيا حسين مرده است که ماتم گرفته ايد ؟
اين جامه سياه عزا را عوض کنيد
بيمارهاي خسته ، طبيب شما منم
تشخيص داده ام که دوا را عوض کنيد
با اين خداي سنگي ، توحيد مشرکي است
خيلي سريع ! زود ، خدا را عوض کنيد
بين حسين من و شما فرق فاحشي است
لطفا مسير کرب و بلا را عوض کنيد
عباس گشته ايد که از دست بگذريد
آويني آمديد که پا را عوض کنيد
اين شهر غرق خون دل حاج همت است
دوشيزگان عشوه ، حنا را عوض کنيد !
اين گوش ها هميشه پر از لن تراني است
تا چشم هاي سر به هوا را عوض کنيد
در کربلا براي شما جنگ کرده اند
حالا شما معاويه ها را عوض کنيد !

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

کودتا...

ژنرالها عليه ژنرالها
کودتا ميکنند
سرتيپ ه او سرلشکرها عليه خودشان
شما
عليه يک سرباز کودتا کرده ايد
که هيچ ستاره اي روي شانه اش يا
توي آسمان نداشته
و ندارد
او مسلمح نبود. نيست
و جز
يک دست لباس و يک جفت کفش
تنها
يک دل داشت
که شما ازش گرفته ايد
و سرش کلاه گذاشته ايد....

...پ.ن. خدمت جناب حضرت حق. باري تعالي..
انگار روز اتمام حجت نزديکه...گفتم که يعني حواسم هست. حواس سرکار هم که از اول بود...آهنگامو همه رو انداختم تو winamp دارم به ترتيب عشقم گوش ميکنم. چيزايي گوش ميکرده ام يه وقتايي ها...روحم تلطيف ميشه گاهي...

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۴

تشییع جنازه


فکر کن
تو دسته گلی فرستاده باشی
و فکر کن
دو تا رز سرخ
میان آن همه مریم سفید
یک کارت کوچک را
به سینه داشته باشند
فکر کن
امروزاز تشییع جنازه ام برگشته باشی
و فکر کن
رای هیچ کس فرقی نمی کند فردا
و آفتاب باز، و باران باز
باز های هوی باد و بچه ها
باز هیاهوی اشیا
فکر کن
و فکر کن
گم شده ام
و دلت عین سیر و سرکه نمی جوشد
و فکر
فکر می کنم
تو دسته گلی
و فکر
که بیایی، آمده باشی
نیامده روزها را همه
از تشییع جنازه ام برگشته ای
و فکر
فکر می کنم
نیامده
برگشته باشی.

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

کجا خونده بودمش؟

- مامـــــــــــان ! ما می ريم هواپيما سواری کنيم.
- زود بياينا. می خوايم چايی بخوريم.

آها...
(برگرفته از زندگی برادران رايت)
* رام باش! .. چيره ای. خم باش! .. راست. تهی باش! .. سرشاری. ژنده باش! .. پس فاخر.اندک بدار و ثمر چين. افزون بدار و پريشان باش ... پريشان.

دائو د چينگ
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست....

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

سلينجر يه داستاني داره به اسم "يک روز خوب براي موزماهي". تو اين داستان راجع به يه ماهي عجيب شايدم خيالي صحبت ميکنه که ميره توي يه سوراخ تا غذاشو بخوره. توي اون سوراخ اونقدر غذا ميخوره تا به شدت باد ميکنه و گنده ميشه. اونقدر که ديگه نميتونه از سورخ بيرون بياد و همونجا ميميره....
گاهي که کسايي رو ميبينم که زيادي ميدونن يا درواقع زيادي فکرشون چريده و به پوچي رسيدن يا اصلا يادشون رفته که هدف دونستن نبوده بل شناختن در رو از اين دنيا بوده ياد اون موزماهي سلينجر ميفتم.

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۴

شکلاي ابرا، لذت فرو بردن دست لاي برنجاي تو گوني، صداي بال زدن پرنده نشته لب پنجره اتاقت، صداي قرچ و قروچ راه رفتن روي برف تو يه شب ساکت ساکت، نشست روي تاب يه پارک متروک ساعت 2 نصفه شبو نيم ساعت تاب خوردن بيوقفه، دنبال کردن مسير يه مورچه بدون اينکه منتظر رخ دادن اتفاقي باشي، آب بازي با سر و صدا و خيس شدن فراوون، چرت زدن بعد از خوردنن يه صبحونه مفصل، لذت آرامش يه روز تعطيل تو تنهايي مطلق، تماشاي يه عصر خلوت تو بالکن خونه ات و نه تماشاي غروب مسخره آفتاب، ولو شدن نا نداشتن بعد از يه جنب و جوش حسابي، حرفاي خودموني پدرم، تماشاي بيصداي مادرم که داره کاراي ريز ريزشو انجام ميده، دراز کشيدن تو رختخواب و نخوابيدن تا ديروقت و فکر کردن به اوني که دوست داري خيالپردازي کردن بي هيچ منطقي، تماشاي پرواز دسته جمعي پرنده ها تو آسمون، راه رفتن لبه جدول و دويدن روشون چون ديگه کلي حرفه اي شدي واسه خودت تو اين کار، قدم زدن تو خيابونايي که تازه بارون خيسشون کرده بعد از تموم شدن بارون اونم نصفه شب، تو توالت زدن زير آواز و فالش و فولش خوندن، فرو رفتن به فکر زير دوش آب و نفهميدن اينکه چند وقته تو اون وضعيت بودي، تماشاي شکلايي رنگين کمون واري که نفت و بنزين رو سطح آب ميسازن، دنبال کردن مسير يه باريکه آب که راهشو تو زمين دنبال ميکنه، قدم برداشتن بين موزاييکاي پياده رو، خيالپردازي راجع به زندگي آدماي تو خيابون، تصور کردن چراغ و جلوبندي ماشينا به صورت آدمايي با شخصيتاي جور واجور، صداي حيوونا رو درآوردن حتي صداي سوسک، ليس زدن بيخيال يه بستني، چيدن و خوردن تمشک تو دل يه جنگل تنهايي، وايسادن لب ساحل ماسه اي و صبر کردن که موج ماسه خاي زير پاتو بشوره و ببره، گوش دادن به صداي باد که لاي برگا ميپيچه تو بعد از ظهر داغ يه روز تابستوني، ادا درآوردن تو آينه تو آسانسور وقتي تنهايي تو آسانسوري، خوابيدن رو چمناي يه پارک وقتي ساعت نصفه شبه، آب نبات چوبي خوردن، تو، تماشاي تو، خيال تو، هر چيز من و تو، نق زدن وقتي کسي هست که نازتو بکشه، ناز کسيو کشيدن وقتي ميخواد و ميخواي که نازشو بکشي، تنها بودن و غمگين نبودن، غمگين بودن، فيلم ديدن، فيلم ديدن با کسي که پاي فيلم ديدنه، آهنگ گوش کردن حتي دامبولي، با دو دست خاروندمن کله ات بي اينکه کسي بهت گير بده، شاشيدن سرپا تو تاريکي يه کوچه وقتي داري ميترکي از فشار اسمزي دروني، کي به کيه؟حتي اندازه گيري بُردش، ساختن آدم برفي بيناموسي تو دانشکده سر را ه استادا، عاشق شدن واسه اولين بار اونم به دختري که فقط چند ثانيه تو پنجره اتوبوس ديديش، تخس بودن، سرتق موندن، چسبوندن نامه هاي عاشقانه به سبک فيلمفارسي روي کمد دختراي دانشکده، جيش کردن تو دسشويي دخترا، قليون کشيدن و چاي خوردن وسط زمين فوتبال دانشگاه، آجر گذاشتن تو خيابوناي دانشگاه راه انداختن گل کوچيک اونم وقتي امدي فوق ليسانس و بيخيال نگاهاي چپ چپ استادات شدن، بلند بلند خنديدن بيخيال ادب و نزاکت و سن و سال و ...، هله هوله خوردن در هم وبرهم، نوشابه، تماشاي آب شدن قرص جوشان ويتامين ث و بو کردن ليوانش، وسط کلاس معارف جوک بيناموسي تعريف کردن، خوابيدن سر کلاس، کندن يادگاري روي صندلي و رمز گشايي يادگارياي شونصد سال پيش روش، خوندن نوشته هاي هيجان انگيز توي توالت موقع عمليات، شعر خوندن، قصه تعريف کردن، سرگرم کردن يه بچه، آشپزي يا در واقع تمرين آشپزي، خوردن يه هندونه به تنهايي تا مرز انفجار، ياد گرفتن سوت واسه اولين بار،....
بازم بگم؟

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

توي خيابون شيخ بهايي يه کوچه هست که نميدونم اسمش چيه.سرش يه مغازه بزرگه به اسم سامان کاشي گمونم. دو سه شب پيش وقتي از اون پيکان با دراي باز دور ميشدم اشک تو چشام جمع شده بود. نه از غم که از درد. دماغم ناجور تير ميکشيد. لبم باد کرده بود. با دهنم نفس ميکشيدم. ريه هام پره از هواي سرد ميشد. از دو نفري که باهاشون درگير شده بودم يکيشون کنار جوب آب افتاده بود و خرخر ميکرد. گمونم دماغش رو شکسته بودم. اونمقصد مشابهي راجع ه من داشت اما من بودم که موفقتر بودم. اونيکي هم کنار در راننده ولو بود و ناله ميکرد. سرش شکسته بود. منم که وسطاي کوچه داشتم تلوتلو ميخوردم و جلو ميرفتم. تيتراژ مناسب يه فيلم مهيج و شايدم نوآر. پولامو که از جييب پيرهن نفر اول بيرون کشيدم شمردم. زياديشو ريختم تو خيابون. همون 30 تومن خودمو نگه داشتم...
از اون شب تا همين الان که دارم اينارو مينويسم وقتي يادش ميفتم تنم ميلرزه. نميتونم بگم چه احساسيه. يه جور خشم شايد، که دوباره بيرون ميزنه. يا هيجان يا ... انگار بدنم دوباره اون شرايط رو به خاطر مياره. کاش ميشديه جور ديگه بود. کاش ميشد يه جاي ديگه بود. دور از اين جمعيت ديوانه.دور از اين هياهو. کاش ميشد با تو گم شد. نه تو يه جامعه ديگه، نه...اونا هم همينا رو دارن. همين سياهيا و زشتيا. اونا هم امثال منو دارن.مني که خودم شايد از زشتيهاش باشم. بايد يه جايي باشم که تو "نظرگاهم" رو پر کني. هر چي ميبينم تو باشي. من به اندازه کافي زشتي ديدم. به قدر کفايت تحمل يه نفر زشتي ديده ام.ديگه لازمه فقط تو زو ببينم.زندگي يه چيز ديگه است. يه جاي ديگه است...
تو اين کاغذي که دارم توش مينويسم، که مال يه تقويمه، پاينش نوشته:
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم.......راحت جانطلبموز پي جانان بروم.
گرچه دانم که جايي نبرد راه غريب.........من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
عينهو فال شده. گاهي نشونه هايي آشکار ميشن.

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴



See the mountains kiss high heaven
And the waves clasp one another;
No sister-flower would be forgiven
If it disdain'd its brother:
And the sunlight clasps the earth,
And the moonbeams kiss the sea -
What are all these kissings worth,
If thou kiss not me?

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴


رها شده

مو که افسرده حالُم چون ننالُم؟....شکسته پرو بالُم، چون ننالُم؟
همه گويند:فلاني!ناله کم کن.........تِه آيي در خيالُم،چون ننالُم؟

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴


سلام الاغ عزيز!


گاهگاهي ميشه که دلم براي نوشتن ميشه يه ريزه. نه هر جور نوشتني، نوشتني که اون سرش تو باشي.اونجور باهات حرف بزنم که تو دلمه. نه اونجور که کلماتمو ريز ريز بجوم که نکنه کج بفهمي يا چيزي بفهمه. اونجور که نخوام واضح حرف بزنم. تو دام توضيح دادن اونچه که ميگم نيفتم. ميگن نويسنده خداوندگار دنياييه که از کلمات براي خودش ميسازه. اصلا واسه خاطر همين احساس بارتعالي بودن بود که شروع کردم به فيلمنامه نويسي و بعدشم وبلاگ نويسي و ... . تو فرض کن واسه اينکه حس فروکوفته اقتدارمو نوازش کنم.(اينم از تفسير فرويدي ماجرا) چند وقتيه که اين احساس قادر مطلق بودنو تو نوشته هام از دست دادم. البت امروز که داشتم با اين مدل کامپيوتري کشتي ميگرفتم وسط متاليکا و پينک فلويد و ساير دوستان راه حل اين مشکل رو ديدم. نميگم فهميدم جون تازگيا بيشتر ميبينم جاي اينکه بفهمم. ميخوام نوشتنمو دوباره شروع کنم.
يه مفهومي رو يه بارسروش گفته بود راجه به مولوي که شمس رو دروني کرد تو خودش بعد از ناپديد شدن شمس. رامين هم يه بار يه چيزايي گفت راجع بهش. جالب بود برام. اينا فعلا دربسته و سربسسته تا باز دوبار هوقت کنم لابلاي کارام بنويسم.

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴


قصه کرگدنه



رو تک درخت خونه مون
يه کرگدن نشسته بود
کرگدنه غصه مي خورد، گريه ميکرد، زاري ميکرد
بهش مي گم:
کرگدنه!
غصه نخور، گريه نکن، زاري نکن
يه روز توام مثه همه
پرميکشي تو آسمون
....


یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴


...


- بهترين چيزي که يه دختر ميتونه باشه يه خلِ خوشگلِ خوشگله

از گتسبي بزرگ



دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴


هفدهم: کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد...تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد...

گفتم: دریای عشق را که هیچش کناره نیست...
پرید وسط حرفم که: پارو بزن کون گشاد.

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴


سیزدهم: رنجی که از آن من نیست...


لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ
انسان را در رنج آفریدیم

قران - بلد - 4

در جهان نعمتي وجود ندارد بزرگتر از آنکه انسان زاده نشود و آفتاب را نبيند
اگر انسان زاده شد سعادت آن است که هرچه زودتر بميرد و در خاک بيارامد.


تئوگنيس مگارايي

یادمه میگفت: همه نکته اینجاست که اگه اینو بدونی، دیگه رنجی نمی بری. نه به خاطر اینکه چشماتو به موضوع بستی...نه...بل ب هاین خاطر که میبینی هر چی که اینجا و دور و برت میگذره یه نمایشه واسه پرت کردن حواست. یعنی نه واسه پرت کردنش، که برای اینکه بفهمی چند مرده حلاجی. که چقدر حواست پرت میشه. که چقدر جو میگیردت و خودتو قاطی بازی میکنی. که چقدر از رنجی که از آن تو نیست زجر میکشی. بعد موقع رفتن پرده ها رو برات میندازن. و تو میبینی که همه اش بازی بوده و بازیچه. و تو ماتت میبره که چقدر میتونستی بهتر باشی.

پ.ن.(برای رفع ذائقه) ممد میگفت دیشب یه ماشین دیده روش نوشته بوده: یا قمر بنی هاشمی رفسنجانی....کلیاتی مبسوط الخاطر شدیم از فرط خنده!

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴


هشتم : آقا داوود! کیش...مات...

میگه:
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی....که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

میگم: اولیشم که بشه دومیش عمری نشه...

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴


چهارم: وضعیت 60-60

ماجرای 60-60 رو که شنیدی؟ میگن یه یارو از خواستگاری برمیگرده ازش میپرسن چی شد؟ میگه شصت شصت شد. میگن مگه میشه؟ یعنی چی؟ میگه: آره دیگه هر چی خانواده ما گفتن خانواده دختره بیلاخ دادن هر چی ام که اونا گفتن ما بیلاخ دادیم...
خلاص اینکه عرض کنیم به درز رییسمون که این روزا اوضاع ما و دنیامون 60-60 شده.بی بی دلمون هم که واسه رفع کُتی لازم داشتیم گویا رو نمیشه که هیچ اصلا انگار تو این دست ورق بی بی دل نبوده از بیخ. آس و اینا هم که اصلا ما حرفشو نزن که مال اون حرفا نیستیم. بریدن هم فقط ریدنشو بلدیم. اینجور وقتا یه روش سنتی هست که همیشه کار کرده اونم اینه که میزو برگردونی، عربده بزنی، خودتو بزنی به مستی بلکه بیخیال قضیه ات بشن. اگه بشن.اگه بشم.

حاصل، تو ز من دل برنکنی..... دل نیست مرا، من خود شکنم


یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴

Appendix


here I sit all broken hearted
tried to shit but only farted
then one day I took a chance
tried to fart and shit my pants


2- ضرب المثل سرخپوستی...


دیشب عجیب دلم هوای تفال به حافظ داشت. اینجور وقتا هم که مزه تفالی که مصطفا یا رامین بزنن یه چیزیه تو مایه های قیژ. مصطفا که رفته دَدَر. میمونه رامین. زنگ زدم بهش. ..عجیبه ...حلالزاده اس این بشر یا بهتره بگم سوپر حلالزاده: همین الان زنگ در کردن از خودشون! (شد وبلاگ آن تایم) ...آره خلاصه اول توجیهش کردم که اینبار دیگه اگه یه غزل ضایع اومد خنده و قهقهه و اینا راه نندازه که من پیش خونواده نشستم نمیتونم فحش رکیک و درخور بهش بدم. بعدشم نیت و ...یه چند لحظه ای سکوت بود و صدای ورق زدن و بعدشم که کره بز نه گذاشت نه ورداشت پقی چنان زد زیر خنده که گمونم گوشی خونه ما رفت به ملکوت اعلا. بعد از اینکه هرهر آقا تموم شد در اومد که:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بعدشم که ول نمی کرد که یالا بنال نیتت چی بوده. خلاصه منم که دیدم اینجوریه زدم زیرش و اینکه من اصلا نیت نکرده ام و اینا...اونم کم نیاورد. گفت کسی که باید پهن بشه رو طناب رخت بالاخره پهن میشه. دوباره نیت کن...ونیت کردم. به جون خودم با اینکه دفعه قبلیم جواب واضح بود خودمو زدم به اون را...اینبار هم قهقهه این بزمجه بلندتر بود هم جواب مرتیکه حافظ دندانشکن تر:

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

شما بگیر برو الی آخر...

امروزم آقامون فرزاد بنده رو که دیدن از خودشون ضربالمثل سرخپوستی نیمه منظوم ساطع کردن به این مضمون:

باقالی بخور کشتی بگیر
خوردی زمین، دوباره بخور، دوباره بگیر

و البته از ارائه هر گونه توضیح روشنگرانه تری خودداری کردن.

خلاصه این روزا نشانه ها برای همه اعم از مرده و زنده واضحن الا واسه خود ما...

واذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تومن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعة من الطیر ....

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴




اول -
و یاد آر آن هنگام که با موسا چهل شب وعده کردیم...

بقره - 51

میگفت :اینجا که ما هستیم، تو این حفره تاریک و تنگ، خوب اگه نگاه کنی، باور اگه داشته باشی طنابایی رو می بینی که از اون بالاها آویزونن برای ما پایینیا. می گفت این طنابا رو به همه نشون میدن. دروغ گفته اگه کسی ادعا کنه تو راهش این پایین طنابیو ندیده که رو به بالا باشه. دنبال طناب نبوده. یا باور نداشته که طنابی آویزونه. یا با بودن جایی به اسم بالا ایمان نداشته. میگفت: طنابو انداختن این پایین تا تو رو بکشونن اون بالا. طناب گاهی دردیه که امونتو بریده. گاهی عزیزیه که از دست میدیش. طناب گاهی دلتنگی ایه که بیختو میگیره و ول نمیکنه. طناب هر چیزیه که بهت نشون بده این پایین یه جای کار میلنگه. که جایی باید باشه که همه چی سر جاش باشه. جایی که غمی نباشه. حسرتی یا دردی. میگفت: طنابو که دیدی اول راهه. اول قصه. اول بدبختیه تازه. چون دیگه این پایین برات متعفن شده و زجرآور. میدونی که بالایی هست.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴




تو اتوبان نیاوران بودیم. من و راننده. جوون بود. حدود 30 یا این حدودا. خسته اما. معلوم بود کار دوم یا سومشه مسافر کشی. وقتی از رسالت راه افتادیم دیگه هیچ مسافری نبود واسه طرفای غرب. واسه همین خالی میرفتیم. من و اون. ساعت حدودای 3 صبح بود.تو اون اتوبان تاریک و یکنواخت یهو دیدم دستشو گذاشت رو بوق بعدشم صدای ترمز و چرخوندن فرمون . ...
میتونی تصور کنی که وقتی تکونای اتوبان به چرت زدن انداختتت و نور ملایم چراغای زرد رنگ هم نازت میکنه همچین سر و صدایی چطور سیخت میکنه. هنوز کاملا سرحال نیومده بودم که یه چیزی محکم خورد به تنه ماشین. یه کم جلوتر نگه داشت. فرمونو دو دستی چسبیده بود. یه نفس عمیق کشید و پیاده شد. منم دنبالش. یه بیست متر عقبتر یه چیز سفیدرنگ مثه یه پتو افتاده بود وسط اتوبان. جلوتر دیدم که یه سگه.سفید و گنده. کنار شیکمش جر خورده بود. جابجا هم زخمی شده بود. خون تلپ تلپ میزد بیرون. زبونشو بیرون انداخته بود. چشاش آروم بود. پسر عجب سگ قشنگی بود. یه غول آروم. راننده به زانو نشست کنارم. دستشو برد زیر بدن سگ که بلندش کنه. سگ چنان زوزه دردناکی کشید که دلم ریخت پایین. گمونم دل راننده هم. آروم نوازشش کردم. راننده یه بار دیگه سعی کرد سگو آروم بلند کنه و دوباره زوزه سگ که مو به تن آدم سیخ میکرد.ولش کرد. بلند شد .چند قدم اینور و اونور رفت. به ته اتوبان خیره شد.هیچ ماشینی نبود .انگار ما سه تا تنها موجودات بیدار شهر بودیم. دستی به موهاش کشید. راه افتاد طرف ماشن. شروع کردم به نوازش سگ. آروم ناله میکرد.انگار که نگاه میکرد تو چشمام. راننده اومد. از لای غلافی که تو دستش بود یه چاقو کشید بیرون.بلند شدم و جامو دادم بهش. نشست بالای سر سگ. نگاه کردم به ته اتوبان. این روزا چرا اینقدر گه مرغی ان؟ خسته شدم از ...
ناله سگ قطع شد. رگشتم طرف راننده. خون چاقو رو با بدن سگ پاک کرد. بلندش کرد وراه افتاد طرف ماشین. کلیدو از رو فرمون برداشتم و صندوقو براش باز کردم. بدن سگ رو که تو صندوق میذاشت زار زار گریه میکرد.حرف اما نمیزد. وقتی راه افتادیم پشنت فرمون هق هق گریه میکرد. شونه هاش به وضوح میلرزید. شیشه رو کشیدم پایین.باد خنک کوبید تو صورتم. میخواستم رومو کنم به آسمون و ضجه بزنم. نه برای سگ، نه برای راننده، تو میدونی برای کی...

شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴


اگه بابا بشم....

یادمه بچه که بودم اختیاریه میشستیم. خود میدون اختیاریه.یادمه شغل کارمندی بابام کفاف نمیداد و علائه بر اضافه کاری راننده تاکسی هم بود. یه تاکسی نارنجی داشت که با یکی دیگه که من بهش میگفتم عمو قاسم شریک بود. صُبا اون کار میکرد و از عصر تا شب بابا. بعضی عصرا منم باهاش میرفتم. میشستم صندلی جلو. یه پام اینور دنده، یکیش اون.ر دنده. صندلی جلو هم از این صندلی سرتاسریا بود. شبایی که باهاش بودم انگار بهشت بود برام. گمونم از همون وقتا عاشق شبای تهران شدم. یادمه برام شعر میخوند. قصه میگفت. همون حین رانندگیا. با مسافرا رفیق میشدم. کرایه هاشونم اونایی که سخت نبود میگرفتم ازشون و بقیه شو میدادم. یادمه وضع مالیمون تو مایه های ترکمون بود. اما اصلا به من بد نمیگذشت. برگشتنی سر اختیاریه تو پاسداران بابام برام بستنی میگرفت و اون سرپایینی ه یاد موندنی تا میدون رو که شیب تند و پیچ پیچکی داشت رو با سرعت میروند . دو تایی با هم جیغ میزدیم و من از هیجان کم میموند که بترکم. یادمه پامونو که میذاشتیم تو خونه مامان از چهره برافروخته و هیجانی که هنوز تو حرکاتم بود میفهمید که بابام باز تو اون سرپایینی ژانگولر بازی در آورده. اما بابام خودشو خونسرد نشون میداد که مامانم بو نبره. ولی طبق معمول من با تعریف ماجرای هیجان انگیزی که کم مونده بود باعث خیس شدن شلوارم بشه بندو آب میدادم . مامانم بابامو مثه پسر بچه های شرور توبیخ میکرد. بابام هم نقش بچه تنبیه شده رو دقیق اجرا میکرد. اما همون حینی که ماردم داشت بابامو سرزنش میکرد که عقلشو داده دست بچه 5 ساله اش و حتی از اونم جلو زده بابام زیرزیرکی منو میپایید و دوتایی به هم لبخندای پیروزمندانه تحویل میدادیم. هر چی باشه "ما" اون سرپایینی رو تا پایین گازیده بودیم....
یادمه بچه که بودم زندگی من و بابام درست عین کتاب قصه های من و بابامِ اریش کستنر بود. بابام با همون سر کم مو .و سیبیل ومنم که خُب من بودم دیگه!

پریروزیا که بهم گفتی بابای خوبی میشم با خودم فکر میکردم منم میتونم بابایی مثه بابام بشم؟ بابایی که بین مشکلات و دردا و همه چیزای بد بیرون و پسرش سپر بشه و بچه اش همه چیو از نگاه قشنگ باباش ببینه؟بابا شدن کم نیس. یه چیزیه تو مایه های یه حماسه. به همون خفنی و شولوغ پولوغی. آدم اگه قرار شد که بابا بشه اول باید یه دوره بولدوزری رو تجربه کنه.




غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است....در سراپای وجودت هنری نیست که نیست


جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴




میفرماید که:
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که يک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوريده‌ای داشت
دل ليلی از او شوريده‌تر بی

جناح مقابل هم در جواب میفرماید که: شتر در خواب بیدند پنبه دانه...

و خلاصه این بحث فلفی همچنان کش میاد تو کله من...

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴


از علی اخگر...


چیزی بگو...سکوت تو اصلن قشنگ نیست
قدری بخند، بین من و تو که جنگ نیست
مهتاب و کوهسار و تماشا...فقط همین
اینجا نشانی از ردِ زخمِ پلنگ نیست
تو یک نفر سراغ نداری که آینه است
من یک نفر سراغ ندارم که سنگ نیست
شاید جنون حماسه بسازد برای عشق
من اسب ندارم...تفنگ نیست
یک چیز مانده است بگویم - به دل نگیر-
زیبایی و کرامت دریا به رنگ نیست
*
این شعر را برای شما پست می کنم
حتی اگر نخوانده بگویی قشنگ نیست

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴




نوشتن با مناسبت اغلب برام احمقانه بوده...حکایت : کل ارض کربلا و اینا...اینم که این پایینه کش رفتم از یه جایی...مال همشهری جوانه...اینم لینک کاملش...:



فقط فلكه فرمانداري مانده بود و كوچه پشت مسجد جامع. مدام پيغام پشت پيغام مي آمد كه عقب نشيني كنيد. مي خواهيم پل را منفجر كنيم كه جلوتر نيايد. همه نيروها از خرمشهر خارج بشوند. مي خواهيم شهر را بمباران كنيم. ، اما بچه ها دل نمي كندند. خبر را كه مي شنيدند، اوقات تلخي مي كردند: كي دستور عقب نشيني داده؟ خيانت كرده. بي خود دستور داده. همين مهماتي را كه داريم بريزيم رو سر عراقي ها، كلي مي رند عقب. آخرش خود جهان آرا رفت و بچه هايش را آورد. همه شان گريه مي كردند. امير رفيعي باز هم راضي نشد. با تيربارش همان جا ماند توي فلكه فرمانداري. كسي ديگر نديدش.

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴




بگذار تا مقابل روی تو بگذریم.......دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

تازه اینو دو بار میخونه...پس بگذار....




دیگه منو تهدید نکن. هیچوقت...وقتی تهدید میشم به هر چیزی واکنش بدی نشون میدم. توسط هر کسی که بهشه، فرقی نمی کنه...حتی عزیزترین کَسام. برات گفتم که یه بار که بابام تهدیدم کرد چه جوری برخورد کردم. با اینکه میدونی چقدر برام عزیزه. بنابراین تهدیدم نکن. به هر علتی، به حق یا به نا حق. به چیزی که میخوای تهدیدم کنی بهش، عمل کن ولی تهدیدم نکن. وقتی واکنش نشون میدم مطمئنا به ضرر خودم تموم میشه. چون تو رو که برام عزیزی می رنجونم ولی برام مهم نیس. بنابرای...

اینا رو رو در رو بهت نمیگم، E-mail هم نمی زنم. اینجا میگم که میدونم سر میزنی. اگه برداشت من درست بوده باشه منظورمو میفهمی، اگه هم که نه که این یه پست سوخته س.

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴




نـماز شام غريبان چو گريه آغازم
بـه مويه‌هاي غريبانـه قصـه پردازم
بـه ياد يار و ديار آن چنان بـگريم زار
کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم
مـن از ديار حبيبم نـه از بـلاد غريب
مـهيمـنا بـه رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا مـن
بـه کوي ميکده ديگر عـلـم برافرازم ...

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴




...یادمه یه بار نشستم و 20 صفحه تمام رو ریز ریز حدودا با فونت 7 و 8 با Double spacing برات نوشتم. با مدادی که نوکش رو موقع نوشتن میچرخوندم تا تیز بمونه. میشه گفت تمام چیزایی بود که راجع بهت فکر میکردم. احساس میکردم.دوست داشتم یا بدم میومد. یه جور تخلیه ذهنی بود به کمک دستگاه. دردناک بود. ولی با خودم شرط کردم که انجامش بدم و انجامش دادم. بعدش همه 20 صفحه رو توی 20 وعده تو یه روز خوردم تا دیوانگی خودمو به خودم ثابت کنم. شبش از دل درد به خودم میپیچیدم با اینحال نمیتونستم جلوی احساس رضایتمو بگیرم.




ميگن: How much could you know of yourself if you've never been in a fight?...
ميگم: مبارزه اي روشنگرتر از مبارزه با «خود» هم وجود داره؟







آخرای فیلم شاه آرتور درست پیش از جنگ ، بعد از اینکه آرتور برای ساکسون خط و نشون میکشه و میره ساکسون کش و قوسی به بدنش میده و میگه: بعد از مدتها یکی پیدا شد که ارزش کشتن داشته باشه...
از شخصیت ساکسون بیتر خوشم میاد: آروم، خشن و هولناک...
بگذریم...قراره دوباره بنویسم...


جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴



نمی نویسم...

دانستنِ اينکه هيچ‌کس برایِ ديگری نمی‌نويسد، دانستنِ اينکه اين چيزهايی که می‌خواهم بنويسم هرگز موجب نخواهند شد آن کسی که دوست‌اش دارم (ديگری) مرا دوست بدارد، دانستنِ اينکه نوشتار جبران‌گرِ هيچ چيزی نيست، والايش‌بخشِ هيچ چيزی نيست، که نوشتار دقيقاً همان قلمرويی است که تو آنجا نيستی- اين آغازِ نوشتن است.

رولان بارت - سخن عاشق



چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳



از آن او...


نشست جلوم، گفت: وقتي دنيا زور به فشارت مياره، وقتي اوني که مبخواي رو بهت نميده، وقتي نميشه اوني که ميخواي که بشه، فکر کن به اينکه گفت انا لله و انا اليه راجعون. گفت که تو مال مني نه هيچ کي ديکه. نه هيچ چيز ديگه. فکر کن به اينکه يکي اون بالا هست که حواسش به توئه. که گفته هيچ جا نرو. تو مال مني. که اگه اوني که خواستيش خريدارت نشد، نخواست که براش باشي، يکي هست که دربست ميخوادت.اونقدر که خودش گفته اگه بدوني که اون چه جوري ميخوادت قاط ميزني و از خود بيخود ميشي...ولي افسوس که نميدوني، باورت نميشه، با هر چي...و گفته انا اليه راجعون...دلتنگي هم نکن زياد. داري برميگردي پيشش. زياد هم طول نميکشه، همينکه اينو دونستي راه افتادي طرفش. تو مال جاي ديگه اي...مال کس ديگه...

خداوندا به فرياد دلُم رس
کسِ بي کس تويي، من مانده بي کس
همه گويند طاهر کس نداره
خدا يار مونه، چه حاجتِ کس




پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳



سلام رفیق قدیمی...

خداحافظ سراب...سلام حقیقت....خسته ام ....به شذت خسته. جنگیدن با چیزی که برات مقدر شده آدمو از پا میندازه. هر قدر هم که سگ جون باشی، هر قدر هم که درد رو نفهمی، مشتهایی رو که به سر و صورتت میخوره رو رد کنی و صورت باد کرده و غرق خونتو باز بالا بگیری و مشتات رو گره کنی و وایسی چشم تو چشم تقدیر. پس انسان را در درد آفریدیم...راست گفت. اما اینم باید اضافه کرد که هر کس مکلف به وظیفه ایه...وظیفه اون شاید اینه که برای من نباشه...وظیفه من هم شاید اینه که تو این راه تموم بشم...نمیدونم...هیچکدوم اینا رو نمیدونم. قرار هم نیست که بدونم. قراره که راه رو طی کنی، نه اینکه مطالعه اش کنی...
دیدی این حیوونا رو که زخمی میشن؟ یه گوشه ای میرن و خودشونو می لیسن، زخماشونو...تکون نمیخورن و بی حرکت میمونن تا جایی که میشه...
زخمی ام، اما از این حق حیوونا هم بی بهره ام. زیاد وقت ندارم که یه جا بمونم...این تنها خبر خوبی بود که بهم دادی آقا مصطفی...تنها حرف مسکن و نه دردآور. آدم فکر می کنه اگه از همچین واقعیتی خبر داشته باشه زندگیش زیر و رو میشه، فکر می کنه تمام کارایی که جرات نمی کرده انجام بده رو میخواد که انجام بده. تمام چیزایی و جاهایی رو که ندیده رو میخواد ببینه...اما جالب بود که دقیقا همونجور که گفتی اینطور نبود. یعنی به جز بعضی خورده کاریا و ریزه کاریا، تو همون زندگی عادیت رو ادامه میدی. کاری نداری که اتفاق بزرگی قراره بیفته، بزرگترین اتفاق و تجربه ای که یه آدم میگذروندش. تازه برات واضح میشه که زندگی کردن، ادامه دادن همونی که داشت پیش میرفت، البته با یه کم تصحیحات و اضافات بهترین شکل ممکنه برای آماده شدن برای اون تجربه غریب. زندگی همونه که بود، فقط نگاه تو به چیزا و اتفاقات و آدما یه کم عوض میشه...یا حداقل این اوایل که من توشم اینجوره...گاهی کفری میشی، گیج میشی که چرا تو؟ اما بعد که آروم میشی میبینی که مهم نیست...اصلا مهم نیست. همه همین راهو میرن، مال تو داره دور تند پخش میشه فقط. تو هم اومدی، تجربه کردی؛ داشتی، از دست دادی، به دست آوردی، از دست دادی، به دست نیاوردی، نداشتی...خندیدی، گریه کردی گاهی، ذوق کردی، دوست داشتی....همه چیز...همه چیز...عین همه بقیه...فقط یه کم سریعتر. انگار خدا هم در مورد تو مثل خودت یه کم هول بوده، عجله داشته...صبر نداشته...و تو تازه کنجکاو میشی که بعدش چی؟ بعدش که اونی که قرار بشه شد چی؟ کجا میرم؟ چی میبینم؟ کیا رو میبینم؟ چی کار میکنم؟ چی کار میکنه؟ و تازه احساس اون بچه ای رو پیدا میکنی که باباش زیر پتو خوابیده...بابایی که بعد از 4-5 ماه از ماموریت برگشته و اون بچه بیصبر کنار تختخوابش نشسته و منتظره که باباش بیدار شه . ببینه که چقدر عوض شده. که چی براش تعریف می کنه...و تازه شیرینی انتظاری که به زودی تموم میشه رو مزمزه می کنه....

اندکی صبر...سحر نزدیک است....


پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳



در ستایش شب...


گاهی حقیقتی که توی سینه ات داری اونقدر بزرگه و جاگیر که باید نصفه شب ساعت 1 باشه تا بتونی راه بیفتی و پیاده خیابونای سوت و کور اما روشن و شاید مه آلود رو گز کنی تا اون احساس عجیب رو آروم آروم و ذره ذره تو وجودت مزمزه کنی. وحتما باید گیلموری باشه تا برات بنوازه و تو رو با خودش ببره توی خلسه عجیبی که این شب خلوت با خودش آورده....
تازگی شب و پیاده رویهای شبانه طولانیم (که البته تازگی ندارن) شده ان تجسمی از خلوت که این روزا بدجوری دنبالشونم...من و شب و خیابونای مهربون و موسیقی...
برای ثبت مینویسم: دیشب نهم دیماه 83 بود.


سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳



Vision


يه سري تصاوير هست. تصاويري ظاهرا نامربوط، ظاهرا بي معني. شبا آخر وقت که ميام خونه، تک و تنها که از تپه پوشيده از چمن کنار اتوبان بالا ميام، اتوبان خلوت نصفه شب،...
چيزايي تو ذهنم مياد، انگار که تو زمان و مکان جابجا شده باشم. خودمو ميبينم تک و تنها وسط يه دشت وسيع. خيره شده ام به روبروم، انکار که رفتن کسي رو تماشا مي کنم. رومو بر ميگردونم ب هپشت سرم. تک و تنها ايستاده ام، دستم يه شمشير )!( ..از افق، از تپه کوتاهي که روبرومه عده زيادي سرازير ميشن پايين به طرف من و همگي مسلح. و من شمشيرمو توي دستام محکم ميگيرم و منتظر ميمونم....و تصوري محو ميشه...


و يه ثصوير ديگه: باز از خودم و اينبار معاصرتر. البته مسن ترم. زخمي، خسته و خاک آلود روي زمين نشسته ام. خون آلود و از پا افتاده اما لبخند ميزنم. انگار که اتفاقي که منتظرش بودم داره مي افته. اطرافم توده هاي عظيم و بي شکلي در حال سوختن هستند و شعله هاي بلند زبونه مي کشن. و من اون وسط روي زمين نشسته ام....


اين تصاوير اين اواخر اونقدر مکرر هستند و تونقدر يکسان اتفاق مي افتند که با Day Dreaming هاي روزمره ام ب هشدت متفاوتند و هر بار با جزئيات بيشتر.
و هر بار وقتي به خودم ميام که يخزده و متحير وسط چمناي کنار اتوبان ايستاده ام و نفسام به شماره افتاده...


سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳



بازيها

1- پيش از بازي
يکي يک چشمش را مي بندد
در خودش به هر گوشه نگاه مي کند
هيچ گلچيني نباشد ، هيچ دزدي نباشد
هيچ تخم فاخته اي نباشد

آن يکي چشمش را هم مي بندد
چمباتمه مي زند آنوقت مي پرد بالا
مي پرد بالا بالا بالا
تا فرق سرش
از آنجا با همه هيکلش مي افتد پايين
روزهاي روز مي افتد پايين پايين پايين
تا ته ورطه وجودش

آنکه خرد و خاکشير نشود
آنکه صحيح و سالم بماند و صحيح و سالم بلند شود
بازي مي کند


2- ميخ
يکي ميخ مي شود
يکي ديگر گازنبر
بقيه کارگر مي شوند
با چنگ و دندان سفت و سخت مي گيرد
و مي کشد و مي کشد
تا از سقف بيرونش بکشد
اغلب فقط سرش را مي کند
بيرون کشيدن ميخ از سقف مشکل است
آن وقت مارگرها مي گويند
گازنبر هيچ خوب نيست
آرواره هايش را خرد ميکنند و بازوهايش را مي شکنند
و از پنجره بيرون مي ريزند
بعد يکي ديگر گازنبر ميشود و يکي ديگر ميخ
بقيه کارگر مي شوند



3-غايب باشک
يکي خودش را از ديگري غايب مي کند
او زير زمين دنبالش مي گردد
روي پيشانم اش غايب مي شود
در فراموشي اش غايب مي شود
او ميان سبزه ها دنبالش مي گردد
دنبالش مي گردد و مي گردد
جايي نمي ماند که دنبالش نگردد
و با دنبالش گشتن خودش را گم مي کند


4-از راه به در کن
يکي پايه يک صندلي را نوازش مي کند
تا صندلي برگردد
و با پايه اش به او خوشامد بگويد
يکي ديگر سوراخ کليدي را مي بوسد
درست و حسابي مي بوسد
تا سوراخ کليد هم او را ببوسد
سومي کنار مي ايستد
و از کار آن دو نفر دهانش باز مي ماند
و سرش را مي چرخاند و مي چرخاند
تا سرش کنده شود


5-عروسي
هر کسي پوست خودش را مي کند
هر کس برج ستاره هايش را که هيچ وقت شب را نديده است ظاهر مي کند
هر کس پوست خودش را پر از سنگ مي کند
هر کس با آن شروع به رقصيدن مي کند
زير نور ستاره هاي خودش
آنکه همينطور تا سحر برقصد
آنکه پلک نزند، زمين نخورد
صاحب پوست خودش مي شود
(اين بازي را خيلي کم مي کنند)


6-دزدان گل سرخ
يکي درخت گل سرخ مي شود
چند تا دختران باد
چند تا دزدان گل سرخ
دزدان گل سرخ به طرف گل سرخ مي خزند
يکي از آنها يک گل سرخ مي دزدد
در قلبش پنهان مي کند
دختران باد پيدا مي شوند
مي بينند زيبايي درخت غارت شده است
و دنبال دزدان گل سرخ مي گردند
سينه هاي آنها را يکي يکي مي شکافند
در بعضي از آنها يک قلب پيدا مي کنند
و در بعضي ديگر هيچ پيدا نمي کنند
سينه هاي همه را مي شکافند
تا به قلبي برسند
تا در آن گل سرخي که دزديده شده پيدا کنند


7- ميان بازي
هيچ کس خستگي در نمي کند
اين يکي چشمهايش را به اينور و آنور مي گرداند
آنها را روي شانه هايش مي گذارد
و با اکراه عقب مي رود
آنها را روي پاشنه هاي پايش مي گذارد
و باز با اکراه جلو مي آيد
اين يکي سر تا پايش گوش شده است
و حتي چيزي که نمي شود شنيد شنيده است
اما ديگر بس اش شده است
به خودش مي پيچد تا دوباره خودش بشود
اما بدون چشم که نمي تواند
آن يکي تمام چهره هايش را رو کرده است
و يکي پس از ديگري روي بام آنها را دنبال مي کند
آخري را زير پا مي اندازد
و سرش را در دستهايش دفن مي کند
و اين يکي نگاهش را کشيده است
از شست تا شست کشيده است
و در امتداد آن راه مي رود
راه مي رود
اول آهسته بعد تندتر
آن يکي با سرش بازي مي کند
مي اندازدش به هوا
و آن را روي انگشت سبابه اش مي گرداند
يا اصلا آن را نمي گيرد
هيچ کس خستگي در نمي کند


8- او
بعضيها به بقيه گاز مي گيرند
به دست
به پا يا به هر جاي ديگر
آن را ميان دندانهايشان مي گيرند
و تا آنجا که مي توانند به سرعت مي دوند
آن را در خاک دفن مي کنند
بقيه به هر طرف مي دوند
بو مي کشند مي گردند بو مي کشند مي گردند
و همه خاک را زير و رو مي کنند
اگر کسي آنقدر خوشبخت باشد که دست خودش را پيدا کند
يا پاي خودش يا هر جاي ديگر خودش را
نوبت خودش است که گاز بگيرد
بازي به چابکي ادامه پيدا مي کند
تا وقتي که دستهايي است
تا وقتي که پاهايي است
تا وقتي که چيز ديگري است

9- دانه
يکي در يکي دانه مي کارد
در سرش دانه مي کارد
زمين را صاف مي کند و مي کوبد
صبر مي کند تا سبز شود
دانه سر او را خالي مي کند
آن را تبديل به سوراخ موشي مي کند
موش دانه را مي خورد
بي جان در آنجا مي افتد
باد مي آيد تا در آن سر خالي زندگي کند
و از آن نسيمهاي نا پايداري زاييده مي شود

10- جفتک چارکش
دو نفر روي قلبهاي هم سنگ مي شوند
سنگهايي مثل يک خانه
هيچ کدام زير بار سنگ نمي توانند تکان بخورند
و هر دو تقلا مي کنند
تا لا اقل يک انگشتشان را تکان بدهند
تا لا اقل با زبان خودشان صدايي در بياورند
لا اقل گوشهايشان را تکان بدهند
لا اقل پلکهايشان را تکان بدهند
هيچ کدام زير بار سنگ نمي توانند تکان بخورند
و هر دو تقلا مي کنند
و از خستگي به خواب مي روند
و فقط در خواب است که مي بينند موهايشان سيخ ايستاده است
(اين بازي خيلي طول مي کشد)

11- شکارچي
يکي بدون در زدن داخل مي شود
داخل يکي از گوشهاي يکي ديگر
و از گوش ديگرش خارج مي شود
با قدمهاي يک چوب کبريت داخل مي شود
غمهاي يک چوب کبريت روشن
در داخل سرش مي رقصد
او پيروز شده است
يکي بدون در زدن داخل مي شود
داخل يکي از گوشهاي يکي ديگر
و از گوش يکي ديگر خارج نمي شود
او تباه شده است


12- خاکسترها
چند تا شب هستند
بقيه ستاره
هر شبي ستاره خودش را روشن مي کند
و دور آن مي رقصد، رقصي سياه
تا ستاره تا ته بسوزد
آن وقت شبها دو تکه مي شوند
بعضي شبها ستاره مي شوند
بقيه همان شب مي مانند
دوباره هر شبي ستاره خودش را روشن مي کند
و دور آن مي رقصد رقصي سياه
تا ستاره تا ته بسوزد
آخرين شب هم ستاره مي شود و هم شب
خودش را روشن مي کند
و دور خودش مي گردد
رقصي سياه


13- پس از بازي
در آخر دستها به شکم مي چسبند
تا نکند از خنده بترکد
اما شکمي در کار نيست
يک دست موفق مي شود خودش را بلند کند
تا عرق از پيشانيش پاک کند
اما پيشاني اي هم در کار نيست
دست ديگر به طرف قلب دراز مي شود
تا مبادا قلب از سينه به بيرون پرتاب بشود
اما قلبي هم در کار نيست
هر دو دست پايين مي افتند
بيهوده به دامن پايين مي افتند
اما دامني هم در کار نيست
حالا روي يک دست باران مي بارد
و از دست ديگر چمن سبز مي شود
ديگر چه چيز مي توانم بگويم




واسکوپويا




سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

Holding out for a hero....
Somewhere after midnight In my wildest fantasies
Somewhere just beyond my reach
There's someone reaching back for me
Racing on the thunder and rising with the heat
It's gonna take a Superman to sweep me off my feet

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

لُرها...این لُرهای احساساتی...

چند روزیه که در حال گوش دادن مقادیر معتنابهی موسقی فولکلر اونم از نوع لُری هستم. خلاصه اگه همین الان ولم کنین پا میشم و کمانچه زنون شروع به دست افشانی می کنم. جالبترین نکته تو موسیقی محلی لُر اون لطافت و سوز عجیبشه که بدفرم تو چشم میزنه. کافیه این شعر معروف دایه دایه وقت جنگه رو گوش کنی تا بری تو حال و هوای اون جنگجویی که داره با خونواده اش خداحافظی میکنه. با همون سوز و گداز. ملت غریبی ان این لُرا. انگار طبیعت این دلهای نازک رو به شوخی پشت اون سیبیلای خفن و هیکلای قلچماق و روحیه جنگجو قایم کرده

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳

Every man, woman and child alive should see the desert one time before they die, Nothing at all for miles around nothing but sand and rocks and cactus and blue sky, not a soul in sight, no sirens, no car alarms, nobody honking at you, no mad man cursing or pissing on the streets , you find the silence out there, you find the peace, you can find GOD.
From the movie "25th Hour" Directed by Spike Lee
بازگشت گودزیلا....

مزمزه میکنم: چهار، 3، دو، ....؟!

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳




Everybody pisses on the floor. be a hero and shit on the ceiling



از مجموعه دیوار نوشته های توالتهای عمومی...یه مرجعش
اینه....

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳




So for a while
Everything seemed new
Did we connect ?
Or was it all just biding time for you ?




این she's moved on :ه ماله Procupine Treeه یه تیکه سولوی گوشخراش داره که من عاشقش شدم. به همون درد و رنج و بدآوازی منه...هذیون میگم؟ خوب میکنم...مستراح خودمه اینجا ...تا بتونم توش میری....
گفتم: آقا مصطفي! سنگين شدم. عينهو خر تو گل گير کردم. هر کار ميکنم چپکي در مياد. موندم آقا مصطفي! موندم.
جواب نداد. نگاهش به روبرو بود.
گفتم: خوش معرفت! اصلا حواست هست چي ميگم؟ بعدِ کلي اومدم دارم واست حرف ميزنم، پته امو ميريزم رو آب پيشت، اونوقت تو زل ميزني به بيابون؟
نگام نکرد. همونجور که بود گفت:"نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند....؟ اول عيد يادته چي بهت گفتم؟يادته؟ گفتم تو هنوز داري راه رفتن ياد ميگيري اونوقت ميخواي واسه اون بنده خدا بپري؟ يادته واسم خنده مليح در کردي؟يادته گفتي بال بال زدن که ازم بر مياد؟ ...رفتي و بال بال زدي. فقط گرد و خاک راه انداختي و بس. بيخ نفس اونم گرفتي."
راستش اينا رو که گفت ديگه خفه شدم.
گفت: " هر کار داري ميکني، همه رو قبلا من کرده ام. دوازده سال پيش ، ويرايشهاي مختلف. خيلي هم کم نقص تر از تو. حالا منو نگاه کن. کجا رسيدم؟ سالي يه ماه تو شهر پيدام نميشه. ملت خيال ميکنن زده به سرم با اون مدرک دکترام. پلاس بيابونم. گاهي خودمم باورم ميشه. گاهي طاقت خودمم طاق ميشه. تو اين برهوت به اين گشادي انگار که دارم خفه ميشمو نگام کن...."
بغض ساکتش کرد. روشو برگردوند. چپقشو چاق کرد. خيره شد به روبرو.صورتش خيس اشک بود.
رو يه پشته خاک نشسته بوديم. روبرومون کوير بود و آسمون غريبش....

پ.ن. يه امروز رو تهرانم. امشب برميگردم. اگه ميدونستي دلم چقدر هواي ديدنتو کرده...گرچه ممکنه به اونجايي که نداري هم نباشه....

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

امروز حس کردم که به انتهای چیزی، جایی،.. رسیدم. چی؟ نمیدونم.
دارم دنبالش میگردم. گرچه خودمم میدونم که نتیجه روشنه. فقط خودمو علاف میکنم...
Nessun maggior do'ore che ricordarsi del tempo felice nella miseria...

دانته:دوزخ، سرود پنجم

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳


مسافر از اتوبوس پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
...و امتداد خیابان غربت او را برد

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳

... به در کوفتنت پاسخي نمي يابي...

اين مرتيکه شاملو هم راس ميگه لامصب..گاهي هر چي هم که زور بزني، منتها اليه تحتاني خودتو هم که پاره کني، يا هر زمين خوردني هم که عينهو بچه پررو ها دوباره سر پا وايسي، گاهي ميشه که هيچ فايده اي نداره...تنها راه اينه که دستتو به ديوار بگيري و حالشو ببري. تازه اونوقته که زندگي بيخيال حال کردن ميشه و دست از سرت برميداره....
So gust let it go buddy...

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

آهای ! شماها… شماهایی که میاین اینجا رو میخونین. شما چند نفری که هر چی هم کم بنویسم و دری وری بنویسم ول کن قضیه نیستین. IP هاتون نشون میده بعضیاتو هر روز میاین سر میزنین. نه از لینکی، نه از سِرچ انجینی. صاف اسم بی قواره اینجا رو تایپ می کنین و میاین توی این تاریکخونه لعنتی. چی میخواینجا؟ دنبال چی میگردین؟ میاین بی سر و صدا میشینین و لَه لَه زدن این جونور وحشی رو تماشا می کنین که چطور تو قفس گیر کرده و خودشو به در و دیوار می کوبه. زخمی میشه و بی حال و بی رمق یه گوشه میفته. چی داره اینجا واسه شما؟ حس کنجکاویتونو ارضا می کنه؟ تماشای یه حیوون وحشی اینقدر جذابه؟ بیمارهای روانی اینقدر جالب توجهن؟ سوژه سرگرمی ÷یدا کردین؟ چی میخواین لامصبا؟ ببینم نکنه شما هم شبیه منین؟

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۳

اي همدمان پنجره‌هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشي است


از فروغ فرخزاد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

ميگي بيا اينجا بنويس...کم هم نه...زياد بنويس. يه خط و دو خط نه...زياد...
ميگي حالت به هم خورده از بس اومدي و تو اين تاريکخونه هيچي نديدي که به لعنت خدا بي ارزه. راس ميگي...همه رقمه راس ميگي. راستيتش هم زورمو جمع کردم و خواستم که بيام و بنويسم. ديشب يه سر زدم به حافظ. بار دوم بود که اينو کوبيد تو صورتم:
جام مي و خون دل، هر يک به کسي دادند...

با خودم ديدم وقتي همينجوري تو يه مصرع بالا و پايين موضوعي رو که من ميخوام شونصد و بوقي خط راجع بش بنويسم آورده، مگه من اونجام خله که بازم گلواژه سر هم کنم...؟ البت اينهمه روده درازي که دارم ميکنم انگار که هستم....

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

ديدي گاهي اوقات وبلاگايي رو ميبيني که لينکهايي که ميدن خيلي خيلي جالبتر از مطالب خودشونه...بعضي از آدما هم همينطورن....داري که چي دارم ميگم؟

Add to Google Reader or Homepage