سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

تو را سریست که با ما فرو نمی​آید

تو را سریست که با ما فرو نمی​آيد

کدام دیده به روی تو باز شد

 همه عمرجز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب

چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت

اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش

گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید

گمان برند که در عودسوز سینه من

چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست

بشیر بود مگر شور عشق سعدی را

مرا دلی که صبوری از او نمی​آید

که آب دیده به رویش فرو نمی​آید

که مهربانی از آن طبع و خو نمی​آید

بر اوفتاده مسکین چو گو نمی​آید

بد از منست که گویم نکو نمی​آید

که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی​آید

بمرد آتش معنی که بو نمی​آید

چه مجلسست کز او های و هو نمی​آید

که پیر گشت و تغیر در او نمی​آید

 

بازگشت

Hello Darkness, My old friend

I've come to talk with you again…

 

من برگشتم

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵

،الاغ ، پادشاه و من فردا خواهيم مرد
الاغ از گرسنگي
پادشاه از ملال
و من از عشق
در ارديبهشت

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

گاه شعري ما را
دست‌گيري مي‌كند
چون شاخه‌اي
كه پرنده‌اي خسته از پرواز
بر آن مي‌نشيند.

بيزن جلالي...

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

خدا را عوض کنيد !!

لطفا مسير مرثيه ها را عوض کنيد
نزد کميل رفته و دعا را عوض کنيد
آيا حسين مرده است که ماتم گرفته ايد ؟
اين جامه سياه عزا را عوض کنيد
بيمارهاي خسته ، طبيب شما منم
تشخيص داده ام که دوا را عوض کنيد
با اين خداي سنگي ، توحيد مشرکي است
خيلي سريع ! زود ، خدا را عوض کنيد
بين حسين من و شما فرق فاحشي است
لطفا مسير کرب و بلا را عوض کنيد
عباس گشته ايد که از دست بگذريد
آويني آمديد که پا را عوض کنيد
اين شهر غرق خون دل حاج همت است
دوشيزگان عشوه ، حنا را عوض کنيد !
اين گوش ها هميشه پر از لن تراني است
تا چشم هاي سر به هوا را عوض کنيد
در کربلا براي شما جنگ کرده اند
حالا شما معاويه ها را عوض کنيد !

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

کودتا...

ژنرالها عليه ژنرالها
کودتا ميکنند
سرتيپ ه او سرلشکرها عليه خودشان
شما
عليه يک سرباز کودتا کرده ايد
که هيچ ستاره اي روي شانه اش يا
توي آسمان نداشته
و ندارد
او مسلمح نبود. نيست
و جز
يک دست لباس و يک جفت کفش
تنها
يک دل داشت
که شما ازش گرفته ايد
و سرش کلاه گذاشته ايد....

...پ.ن. خدمت جناب حضرت حق. باري تعالي..
انگار روز اتمام حجت نزديکه...گفتم که يعني حواسم هست. حواس سرکار هم که از اول بود...آهنگامو همه رو انداختم تو winamp دارم به ترتيب عشقم گوش ميکنم. چيزايي گوش ميکرده ام يه وقتايي ها...روحم تلطيف ميشه گاهي...

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۴

تشییع جنازه


فکر کن
تو دسته گلی فرستاده باشی
و فکر کن
دو تا رز سرخ
میان آن همه مریم سفید
یک کارت کوچک را
به سینه داشته باشند
فکر کن
امروزاز تشییع جنازه ام برگشته باشی
و فکر کن
رای هیچ کس فرقی نمی کند فردا
و آفتاب باز، و باران باز
باز های هوی باد و بچه ها
باز هیاهوی اشیا
فکر کن
و فکر کن
گم شده ام
و دلت عین سیر و سرکه نمی جوشد
و فکر
فکر می کنم
تو دسته گلی
و فکر
که بیایی، آمده باشی
نیامده روزها را همه
از تشییع جنازه ام برگشته ای
و فکر
فکر می کنم
نیامده
برگشته باشی.

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

کجا خونده بودمش؟

- مامـــــــــــان ! ما می ريم هواپيما سواری کنيم.
- زود بياينا. می خوايم چايی بخوريم.

آها...
(برگرفته از زندگی برادران رايت)
* رام باش! .. چيره ای. خم باش! .. راست. تهی باش! .. سرشاری. ژنده باش! .. پس فاخر.اندک بدار و ثمر چين. افزون بدار و پريشان باش ... پريشان.

دائو د چينگ
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست....

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

سلينجر يه داستاني داره به اسم "يک روز خوب براي موزماهي". تو اين داستان راجع به يه ماهي عجيب شايدم خيالي صحبت ميکنه که ميره توي يه سوراخ تا غذاشو بخوره. توي اون سوراخ اونقدر غذا ميخوره تا به شدت باد ميکنه و گنده ميشه. اونقدر که ديگه نميتونه از سورخ بيرون بياد و همونجا ميميره....
گاهي که کسايي رو ميبينم که زيادي ميدونن يا درواقع زيادي فکرشون چريده و به پوچي رسيدن يا اصلا يادشون رفته که هدف دونستن نبوده بل شناختن در رو از اين دنيا بوده ياد اون موزماهي سلينجر ميفتم.

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۴

شکلاي ابرا، لذت فرو بردن دست لاي برنجاي تو گوني، صداي بال زدن پرنده نشته لب پنجره اتاقت، صداي قرچ و قروچ راه رفتن روي برف تو يه شب ساکت ساکت، نشست روي تاب يه پارک متروک ساعت 2 نصفه شبو نيم ساعت تاب خوردن بيوقفه، دنبال کردن مسير يه مورچه بدون اينکه منتظر رخ دادن اتفاقي باشي، آب بازي با سر و صدا و خيس شدن فراوون، چرت زدن بعد از خوردنن يه صبحونه مفصل، لذت آرامش يه روز تعطيل تو تنهايي مطلق، تماشاي يه عصر خلوت تو بالکن خونه ات و نه تماشاي غروب مسخره آفتاب، ولو شدن نا نداشتن بعد از يه جنب و جوش حسابي، حرفاي خودموني پدرم، تماشاي بيصداي مادرم که داره کاراي ريز ريزشو انجام ميده، دراز کشيدن تو رختخواب و نخوابيدن تا ديروقت و فکر کردن به اوني که دوست داري خيالپردازي کردن بي هيچ منطقي، تماشاي پرواز دسته جمعي پرنده ها تو آسمون، راه رفتن لبه جدول و دويدن روشون چون ديگه کلي حرفه اي شدي واسه خودت تو اين کار، قدم زدن تو خيابونايي که تازه بارون خيسشون کرده بعد از تموم شدن بارون اونم نصفه شب، تو توالت زدن زير آواز و فالش و فولش خوندن، فرو رفتن به فکر زير دوش آب و نفهميدن اينکه چند وقته تو اون وضعيت بودي، تماشاي شکلايي رنگين کمون واري که نفت و بنزين رو سطح آب ميسازن، دنبال کردن مسير يه باريکه آب که راهشو تو زمين دنبال ميکنه، قدم برداشتن بين موزاييکاي پياده رو، خيالپردازي راجع به زندگي آدماي تو خيابون، تصور کردن چراغ و جلوبندي ماشينا به صورت آدمايي با شخصيتاي جور واجور، صداي حيوونا رو درآوردن حتي صداي سوسک، ليس زدن بيخيال يه بستني، چيدن و خوردن تمشک تو دل يه جنگل تنهايي، وايسادن لب ساحل ماسه اي و صبر کردن که موج ماسه خاي زير پاتو بشوره و ببره، گوش دادن به صداي باد که لاي برگا ميپيچه تو بعد از ظهر داغ يه روز تابستوني، ادا درآوردن تو آينه تو آسانسور وقتي تنهايي تو آسانسوري، خوابيدن رو چمناي يه پارک وقتي ساعت نصفه شبه، آب نبات چوبي خوردن، تو، تماشاي تو، خيال تو، هر چيز من و تو، نق زدن وقتي کسي هست که نازتو بکشه، ناز کسيو کشيدن وقتي ميخواد و ميخواي که نازشو بکشي، تنها بودن و غمگين نبودن، غمگين بودن، فيلم ديدن، فيلم ديدن با کسي که پاي فيلم ديدنه، آهنگ گوش کردن حتي دامبولي، با دو دست خاروندمن کله ات بي اينکه کسي بهت گير بده، شاشيدن سرپا تو تاريکي يه کوچه وقتي داري ميترکي از فشار اسمزي دروني، کي به کيه؟حتي اندازه گيري بُردش، ساختن آدم برفي بيناموسي تو دانشکده سر را ه استادا، عاشق شدن واسه اولين بار اونم به دختري که فقط چند ثانيه تو پنجره اتوبوس ديديش، تخس بودن، سرتق موندن، چسبوندن نامه هاي عاشقانه به سبک فيلمفارسي روي کمد دختراي دانشکده، جيش کردن تو دسشويي دخترا، قليون کشيدن و چاي خوردن وسط زمين فوتبال دانشگاه، آجر گذاشتن تو خيابوناي دانشگاه راه انداختن گل کوچيک اونم وقتي امدي فوق ليسانس و بيخيال نگاهاي چپ چپ استادات شدن، بلند بلند خنديدن بيخيال ادب و نزاکت و سن و سال و ...، هله هوله خوردن در هم وبرهم، نوشابه، تماشاي آب شدن قرص جوشان ويتامين ث و بو کردن ليوانش، وسط کلاس معارف جوک بيناموسي تعريف کردن، خوابيدن سر کلاس، کندن يادگاري روي صندلي و رمز گشايي يادگارياي شونصد سال پيش روش، خوندن نوشته هاي هيجان انگيز توي توالت موقع عمليات، شعر خوندن، قصه تعريف کردن، سرگرم کردن يه بچه، آشپزي يا در واقع تمرين آشپزي، خوردن يه هندونه به تنهايي تا مرز انفجار، ياد گرفتن سوت واسه اولين بار،....
بازم بگم؟

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

توي خيابون شيخ بهايي يه کوچه هست که نميدونم اسمش چيه.سرش يه مغازه بزرگه به اسم سامان کاشي گمونم. دو سه شب پيش وقتي از اون پيکان با دراي باز دور ميشدم اشک تو چشام جمع شده بود. نه از غم که از درد. دماغم ناجور تير ميکشيد. لبم باد کرده بود. با دهنم نفس ميکشيدم. ريه هام پره از هواي سرد ميشد. از دو نفري که باهاشون درگير شده بودم يکيشون کنار جوب آب افتاده بود و خرخر ميکرد. گمونم دماغش رو شکسته بودم. اونمقصد مشابهي راجع ه من داشت اما من بودم که موفقتر بودم. اونيکي هم کنار در راننده ولو بود و ناله ميکرد. سرش شکسته بود. منم که وسطاي کوچه داشتم تلوتلو ميخوردم و جلو ميرفتم. تيتراژ مناسب يه فيلم مهيج و شايدم نوآر. پولامو که از جييب پيرهن نفر اول بيرون کشيدم شمردم. زياديشو ريختم تو خيابون. همون 30 تومن خودمو نگه داشتم...
از اون شب تا همين الان که دارم اينارو مينويسم وقتي يادش ميفتم تنم ميلرزه. نميتونم بگم چه احساسيه. يه جور خشم شايد، که دوباره بيرون ميزنه. يا هيجان يا ... انگار بدنم دوباره اون شرايط رو به خاطر مياره. کاش ميشديه جور ديگه بود. کاش ميشد يه جاي ديگه بود. دور از اين جمعيت ديوانه.دور از اين هياهو. کاش ميشد با تو گم شد. نه تو يه جامعه ديگه، نه...اونا هم همينا رو دارن. همين سياهيا و زشتيا. اونا هم امثال منو دارن.مني که خودم شايد از زشتيهاش باشم. بايد يه جايي باشم که تو "نظرگاهم" رو پر کني. هر چي ميبينم تو باشي. من به اندازه کافي زشتي ديدم. به قدر کفايت تحمل يه نفر زشتي ديده ام.ديگه لازمه فقط تو زو ببينم.زندگي يه چيز ديگه است. يه جاي ديگه است...
تو اين کاغذي که دارم توش مينويسم، که مال يه تقويمه، پاينش نوشته:
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم.......راحت جانطلبموز پي جانان بروم.
گرچه دانم که جايي نبرد راه غريب.........من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
عينهو فال شده. گاهي نشونه هايي آشکار ميشن.

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴



See the mountains kiss high heaven
And the waves clasp one another;
No sister-flower would be forgiven
If it disdain'd its brother:
And the sunlight clasps the earth,
And the moonbeams kiss the sea -
What are all these kissings worth,
If thou kiss not me?

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴


رها شده

مو که افسرده حالُم چون ننالُم؟....شکسته پرو بالُم، چون ننالُم؟
همه گويند:فلاني!ناله کم کن.........تِه آيي در خيالُم،چون ننالُم؟

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴


سلام الاغ عزيز!


گاهگاهي ميشه که دلم براي نوشتن ميشه يه ريزه. نه هر جور نوشتني، نوشتني که اون سرش تو باشي.اونجور باهات حرف بزنم که تو دلمه. نه اونجور که کلماتمو ريز ريز بجوم که نکنه کج بفهمي يا چيزي بفهمه. اونجور که نخوام واضح حرف بزنم. تو دام توضيح دادن اونچه که ميگم نيفتم. ميگن نويسنده خداوندگار دنياييه که از کلمات براي خودش ميسازه. اصلا واسه خاطر همين احساس بارتعالي بودن بود که شروع کردم به فيلمنامه نويسي و بعدشم وبلاگ نويسي و ... . تو فرض کن واسه اينکه حس فروکوفته اقتدارمو نوازش کنم.(اينم از تفسير فرويدي ماجرا) چند وقتيه که اين احساس قادر مطلق بودنو تو نوشته هام از دست دادم. البت امروز که داشتم با اين مدل کامپيوتري کشتي ميگرفتم وسط متاليکا و پينک فلويد و ساير دوستان راه حل اين مشکل رو ديدم. نميگم فهميدم جون تازگيا بيشتر ميبينم جاي اينکه بفهمم. ميخوام نوشتنمو دوباره شروع کنم.
يه مفهومي رو يه بارسروش گفته بود راجه به مولوي که شمس رو دروني کرد تو خودش بعد از ناپديد شدن شمس. رامين هم يه بار يه چيزايي گفت راجع بهش. جالب بود برام. اينا فعلا دربسته و سربسسته تا باز دوبار هوقت کنم لابلاي کارام بنويسم.

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴


قصه کرگدنه



رو تک درخت خونه مون
يه کرگدن نشسته بود
کرگدنه غصه مي خورد، گريه ميکرد، زاري ميکرد
بهش مي گم:
کرگدنه!
غصه نخور، گريه نکن، زاري نکن
يه روز توام مثه همه
پرميکشي تو آسمون
....


یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴


...


- بهترين چيزي که يه دختر ميتونه باشه يه خلِ خوشگلِ خوشگله

از گتسبي بزرگ



دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴


هفدهم: کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد...تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد...

گفتم: دریای عشق را که هیچش کناره نیست...
پرید وسط حرفم که: پارو بزن کون گشاد.

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴


سیزدهم: رنجی که از آن من نیست...


لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ
انسان را در رنج آفریدیم

قران - بلد - 4

در جهان نعمتي وجود ندارد بزرگتر از آنکه انسان زاده نشود و آفتاب را نبيند
اگر انسان زاده شد سعادت آن است که هرچه زودتر بميرد و در خاک بيارامد.


تئوگنيس مگارايي

یادمه میگفت: همه نکته اینجاست که اگه اینو بدونی، دیگه رنجی نمی بری. نه به خاطر اینکه چشماتو به موضوع بستی...نه...بل ب هاین خاطر که میبینی هر چی که اینجا و دور و برت میگذره یه نمایشه واسه پرت کردن حواست. یعنی نه واسه پرت کردنش، که برای اینکه بفهمی چند مرده حلاجی. که چقدر حواست پرت میشه. که چقدر جو میگیردت و خودتو قاطی بازی میکنی. که چقدر از رنجی که از آن تو نیست زجر میکشی. بعد موقع رفتن پرده ها رو برات میندازن. و تو میبینی که همه اش بازی بوده و بازیچه. و تو ماتت میبره که چقدر میتونستی بهتر باشی.

پ.ن.(برای رفع ذائقه) ممد میگفت دیشب یه ماشین دیده روش نوشته بوده: یا قمر بنی هاشمی رفسنجانی....کلیاتی مبسوط الخاطر شدیم از فرط خنده!

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴


هشتم : آقا داوود! کیش...مات...

میگه:
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی....که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

میگم: اولیشم که بشه دومیش عمری نشه...

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴


چهارم: وضعیت 60-60

ماجرای 60-60 رو که شنیدی؟ میگن یه یارو از خواستگاری برمیگرده ازش میپرسن چی شد؟ میگه شصت شصت شد. میگن مگه میشه؟ یعنی چی؟ میگه: آره دیگه هر چی خانواده ما گفتن خانواده دختره بیلاخ دادن هر چی ام که اونا گفتن ما بیلاخ دادیم...
خلاص اینکه عرض کنیم به درز رییسمون که این روزا اوضاع ما و دنیامون 60-60 شده.بی بی دلمون هم که واسه رفع کُتی لازم داشتیم گویا رو نمیشه که هیچ اصلا انگار تو این دست ورق بی بی دل نبوده از بیخ. آس و اینا هم که اصلا ما حرفشو نزن که مال اون حرفا نیستیم. بریدن هم فقط ریدنشو بلدیم. اینجور وقتا یه روش سنتی هست که همیشه کار کرده اونم اینه که میزو برگردونی، عربده بزنی، خودتو بزنی به مستی بلکه بیخیال قضیه ات بشن. اگه بشن.اگه بشم.

حاصل، تو ز من دل برنکنی..... دل نیست مرا، من خود شکنم


یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴

Appendix


here I sit all broken hearted
tried to shit but only farted
then one day I took a chance
tried to fart and shit my pants


2- ضرب المثل سرخپوستی...


دیشب عجیب دلم هوای تفال به حافظ داشت. اینجور وقتا هم که مزه تفالی که مصطفا یا رامین بزنن یه چیزیه تو مایه های قیژ. مصطفا که رفته دَدَر. میمونه رامین. زنگ زدم بهش. ..عجیبه ...حلالزاده اس این بشر یا بهتره بگم سوپر حلالزاده: همین الان زنگ در کردن از خودشون! (شد وبلاگ آن تایم) ...آره خلاصه اول توجیهش کردم که اینبار دیگه اگه یه غزل ضایع اومد خنده و قهقهه و اینا راه نندازه که من پیش خونواده نشستم نمیتونم فحش رکیک و درخور بهش بدم. بعدشم نیت و ...یه چند لحظه ای سکوت بود و صدای ورق زدن و بعدشم که کره بز نه گذاشت نه ورداشت پقی چنان زد زیر خنده که گمونم گوشی خونه ما رفت به ملکوت اعلا. بعد از اینکه هرهر آقا تموم شد در اومد که:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بعدشم که ول نمی کرد که یالا بنال نیتت چی بوده. خلاصه منم که دیدم اینجوریه زدم زیرش و اینکه من اصلا نیت نکرده ام و اینا...اونم کم نیاورد. گفت کسی که باید پهن بشه رو طناب رخت بالاخره پهن میشه. دوباره نیت کن...ونیت کردم. به جون خودم با اینکه دفعه قبلیم جواب واضح بود خودمو زدم به اون را...اینبار هم قهقهه این بزمجه بلندتر بود هم جواب مرتیکه حافظ دندانشکن تر:

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

شما بگیر برو الی آخر...

امروزم آقامون فرزاد بنده رو که دیدن از خودشون ضربالمثل سرخپوستی نیمه منظوم ساطع کردن به این مضمون:

باقالی بخور کشتی بگیر
خوردی زمین، دوباره بخور، دوباره بگیر

و البته از ارائه هر گونه توضیح روشنگرانه تری خودداری کردن.

خلاصه این روزا نشانه ها برای همه اعم از مرده و زنده واضحن الا واسه خود ما...

واذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تومن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعة من الطیر ....

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴




اول -
و یاد آر آن هنگام که با موسا چهل شب وعده کردیم...

بقره - 51

میگفت :اینجا که ما هستیم، تو این حفره تاریک و تنگ، خوب اگه نگاه کنی، باور اگه داشته باشی طنابایی رو می بینی که از اون بالاها آویزونن برای ما پایینیا. می گفت این طنابا رو به همه نشون میدن. دروغ گفته اگه کسی ادعا کنه تو راهش این پایین طنابیو ندیده که رو به بالا باشه. دنبال طناب نبوده. یا باور نداشته که طنابی آویزونه. یا با بودن جایی به اسم بالا ایمان نداشته. میگفت: طنابو انداختن این پایین تا تو رو بکشونن اون بالا. طناب گاهی دردیه که امونتو بریده. گاهی عزیزیه که از دست میدیش. طناب گاهی دلتنگی ایه که بیختو میگیره و ول نمیکنه. طناب هر چیزیه که بهت نشون بده این پایین یه جای کار میلنگه. که جایی باید باشه که همه چی سر جاش باشه. جایی که غمی نباشه. حسرتی یا دردی. میگفت: طنابو که دیدی اول راهه. اول قصه. اول بدبختیه تازه. چون دیگه این پایین برات متعفن شده و زجرآور. میدونی که بالایی هست.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴




تو اتوبان نیاوران بودیم. من و راننده. جوون بود. حدود 30 یا این حدودا. خسته اما. معلوم بود کار دوم یا سومشه مسافر کشی. وقتی از رسالت راه افتادیم دیگه هیچ مسافری نبود واسه طرفای غرب. واسه همین خالی میرفتیم. من و اون. ساعت حدودای 3 صبح بود.تو اون اتوبان تاریک و یکنواخت یهو دیدم دستشو گذاشت رو بوق بعدشم صدای ترمز و چرخوندن فرمون . ...
میتونی تصور کنی که وقتی تکونای اتوبان به چرت زدن انداختتت و نور ملایم چراغای زرد رنگ هم نازت میکنه همچین سر و صدایی چطور سیخت میکنه. هنوز کاملا سرحال نیومده بودم که یه چیزی محکم خورد به تنه ماشین. یه کم جلوتر نگه داشت. فرمونو دو دستی چسبیده بود. یه نفس عمیق کشید و پیاده شد. منم دنبالش. یه بیست متر عقبتر یه چیز سفیدرنگ مثه یه پتو افتاده بود وسط اتوبان. جلوتر دیدم که یه سگه.سفید و گنده. کنار شیکمش جر خورده بود. جابجا هم زخمی شده بود. خون تلپ تلپ میزد بیرون. زبونشو بیرون انداخته بود. چشاش آروم بود. پسر عجب سگ قشنگی بود. یه غول آروم. راننده به زانو نشست کنارم. دستشو برد زیر بدن سگ که بلندش کنه. سگ چنان زوزه دردناکی کشید که دلم ریخت پایین. گمونم دل راننده هم. آروم نوازشش کردم. راننده یه بار دیگه سعی کرد سگو آروم بلند کنه و دوباره زوزه سگ که مو به تن آدم سیخ میکرد.ولش کرد. بلند شد .چند قدم اینور و اونور رفت. به ته اتوبان خیره شد.هیچ ماشینی نبود .انگار ما سه تا تنها موجودات بیدار شهر بودیم. دستی به موهاش کشید. راه افتاد طرف ماشن. شروع کردم به نوازش سگ. آروم ناله میکرد.انگار که نگاه میکرد تو چشمام. راننده اومد. از لای غلافی که تو دستش بود یه چاقو کشید بیرون.بلند شدم و جامو دادم بهش. نشست بالای سر سگ. نگاه کردم به ته اتوبان. این روزا چرا اینقدر گه مرغی ان؟ خسته شدم از ...
ناله سگ قطع شد. رگشتم طرف راننده. خون چاقو رو با بدن سگ پاک کرد. بلندش کرد وراه افتاد طرف ماشین. کلیدو از رو فرمون برداشتم و صندوقو براش باز کردم. بدن سگ رو که تو صندوق میذاشت زار زار گریه میکرد.حرف اما نمیزد. وقتی راه افتادیم پشنت فرمون هق هق گریه میکرد. شونه هاش به وضوح میلرزید. شیشه رو کشیدم پایین.باد خنک کوبید تو صورتم. میخواستم رومو کنم به آسمون و ضجه بزنم. نه برای سگ، نه برای راننده، تو میدونی برای کی...

شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴


اگه بابا بشم....

یادمه بچه که بودم اختیاریه میشستیم. خود میدون اختیاریه.یادمه شغل کارمندی بابام کفاف نمیداد و علائه بر اضافه کاری راننده تاکسی هم بود. یه تاکسی نارنجی داشت که با یکی دیگه که من بهش میگفتم عمو قاسم شریک بود. صُبا اون کار میکرد و از عصر تا شب بابا. بعضی عصرا منم باهاش میرفتم. میشستم صندلی جلو. یه پام اینور دنده، یکیش اون.ر دنده. صندلی جلو هم از این صندلی سرتاسریا بود. شبایی که باهاش بودم انگار بهشت بود برام. گمونم از همون وقتا عاشق شبای تهران شدم. یادمه برام شعر میخوند. قصه میگفت. همون حین رانندگیا. با مسافرا رفیق میشدم. کرایه هاشونم اونایی که سخت نبود میگرفتم ازشون و بقیه شو میدادم. یادمه وضع مالیمون تو مایه های ترکمون بود. اما اصلا به من بد نمیگذشت. برگشتنی سر اختیاریه تو پاسداران بابام برام بستنی میگرفت و اون سرپایینی ه یاد موندنی تا میدون رو که شیب تند و پیچ پیچکی داشت رو با سرعت میروند . دو تایی با هم جیغ میزدیم و من از هیجان کم میموند که بترکم. یادمه پامونو که میذاشتیم تو خونه مامان از چهره برافروخته و هیجانی که هنوز تو حرکاتم بود میفهمید که بابام باز تو اون سرپایینی ژانگولر بازی در آورده. اما بابام خودشو خونسرد نشون میداد که مامانم بو نبره. ولی طبق معمول من با تعریف ماجرای هیجان انگیزی که کم مونده بود باعث خیس شدن شلوارم بشه بندو آب میدادم . مامانم بابامو مثه پسر بچه های شرور توبیخ میکرد. بابام هم نقش بچه تنبیه شده رو دقیق اجرا میکرد. اما همون حینی که ماردم داشت بابامو سرزنش میکرد که عقلشو داده دست بچه 5 ساله اش و حتی از اونم جلو زده بابام زیرزیرکی منو میپایید و دوتایی به هم لبخندای پیروزمندانه تحویل میدادیم. هر چی باشه "ما" اون سرپایینی رو تا پایین گازیده بودیم....
یادمه بچه که بودم زندگی من و بابام درست عین کتاب قصه های من و بابامِ اریش کستنر بود. بابام با همون سر کم مو .و سیبیل ومنم که خُب من بودم دیگه!

پریروزیا که بهم گفتی بابای خوبی میشم با خودم فکر میکردم منم میتونم بابایی مثه بابام بشم؟ بابایی که بین مشکلات و دردا و همه چیزای بد بیرون و پسرش سپر بشه و بچه اش همه چیو از نگاه قشنگ باباش ببینه؟بابا شدن کم نیس. یه چیزیه تو مایه های یه حماسه. به همون خفنی و شولوغ پولوغی. آدم اگه قرار شد که بابا بشه اول باید یه دوره بولدوزری رو تجربه کنه.




غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است....در سراپای وجودت هنری نیست که نیست


جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴




میفرماید که:
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که يک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوريده‌ای داشت
دل ليلی از او شوريده‌تر بی

جناح مقابل هم در جواب میفرماید که: شتر در خواب بیدند پنبه دانه...

و خلاصه این بحث فلفی همچنان کش میاد تو کله من...

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴


از علی اخگر...


چیزی بگو...سکوت تو اصلن قشنگ نیست
قدری بخند، بین من و تو که جنگ نیست
مهتاب و کوهسار و تماشا...فقط همین
اینجا نشانی از ردِ زخمِ پلنگ نیست
تو یک نفر سراغ نداری که آینه است
من یک نفر سراغ ندارم که سنگ نیست
شاید جنون حماسه بسازد برای عشق
من اسب ندارم...تفنگ نیست
یک چیز مانده است بگویم - به دل نگیر-
زیبایی و کرامت دریا به رنگ نیست
*
این شعر را برای شما پست می کنم
حتی اگر نخوانده بگویی قشنگ نیست

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴




نوشتن با مناسبت اغلب برام احمقانه بوده...حکایت : کل ارض کربلا و اینا...اینم که این پایینه کش رفتم از یه جایی...مال همشهری جوانه...اینم لینک کاملش...:



فقط فلكه فرمانداري مانده بود و كوچه پشت مسجد جامع. مدام پيغام پشت پيغام مي آمد كه عقب نشيني كنيد. مي خواهيم پل را منفجر كنيم كه جلوتر نيايد. همه نيروها از خرمشهر خارج بشوند. مي خواهيم شهر را بمباران كنيم. ، اما بچه ها دل نمي كندند. خبر را كه مي شنيدند، اوقات تلخي مي كردند: كي دستور عقب نشيني داده؟ خيانت كرده. بي خود دستور داده. همين مهماتي را كه داريم بريزيم رو سر عراقي ها، كلي مي رند عقب. آخرش خود جهان آرا رفت و بچه هايش را آورد. همه شان گريه مي كردند. امير رفيعي باز هم راضي نشد. با تيربارش همان جا ماند توي فلكه فرمانداري. كسي ديگر نديدش.

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴




بگذار تا مقابل روی تو بگذریم.......دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

تازه اینو دو بار میخونه...پس بگذار....




دیگه منو تهدید نکن. هیچوقت...وقتی تهدید میشم به هر چیزی واکنش بدی نشون میدم. توسط هر کسی که بهشه، فرقی نمی کنه...حتی عزیزترین کَسام. برات گفتم که یه بار که بابام تهدیدم کرد چه جوری برخورد کردم. با اینکه میدونی چقدر برام عزیزه. بنابراین تهدیدم نکن. به هر علتی، به حق یا به نا حق. به چیزی که میخوای تهدیدم کنی بهش، عمل کن ولی تهدیدم نکن. وقتی واکنش نشون میدم مطمئنا به ضرر خودم تموم میشه. چون تو رو که برام عزیزی می رنجونم ولی برام مهم نیس. بنابرای...

اینا رو رو در رو بهت نمیگم، E-mail هم نمی زنم. اینجا میگم که میدونم سر میزنی. اگه برداشت من درست بوده باشه منظورمو میفهمی، اگه هم که نه که این یه پست سوخته س.

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴




نـماز شام غريبان چو گريه آغازم
بـه مويه‌هاي غريبانـه قصـه پردازم
بـه ياد يار و ديار آن چنان بـگريم زار
کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم
مـن از ديار حبيبم نـه از بـلاد غريب
مـهيمـنا بـه رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا مـن
بـه کوي ميکده ديگر عـلـم برافرازم ...

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴




...یادمه یه بار نشستم و 20 صفحه تمام رو ریز ریز حدودا با فونت 7 و 8 با Double spacing برات نوشتم. با مدادی که نوکش رو موقع نوشتن میچرخوندم تا تیز بمونه. میشه گفت تمام چیزایی بود که راجع بهت فکر میکردم. احساس میکردم.دوست داشتم یا بدم میومد. یه جور تخلیه ذهنی بود به کمک دستگاه. دردناک بود. ولی با خودم شرط کردم که انجامش بدم و انجامش دادم. بعدش همه 20 صفحه رو توی 20 وعده تو یه روز خوردم تا دیوانگی خودمو به خودم ثابت کنم. شبش از دل درد به خودم میپیچیدم با اینحال نمیتونستم جلوی احساس رضایتمو بگیرم.




ميگن: How much could you know of yourself if you've never been in a fight?...
ميگم: مبارزه اي روشنگرتر از مبارزه با «خود» هم وجود داره؟







آخرای فیلم شاه آرتور درست پیش از جنگ ، بعد از اینکه آرتور برای ساکسون خط و نشون میکشه و میره ساکسون کش و قوسی به بدنش میده و میگه: بعد از مدتها یکی پیدا شد که ارزش کشتن داشته باشه...
از شخصیت ساکسون بیتر خوشم میاد: آروم، خشن و هولناک...
بگذریم...قراره دوباره بنویسم...


جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴



نمی نویسم...

دانستنِ اينکه هيچ‌کس برایِ ديگری نمی‌نويسد، دانستنِ اينکه اين چيزهايی که می‌خواهم بنويسم هرگز موجب نخواهند شد آن کسی که دوست‌اش دارم (ديگری) مرا دوست بدارد، دانستنِ اينکه نوشتار جبران‌گرِ هيچ چيزی نيست، والايش‌بخشِ هيچ چيزی نيست، که نوشتار دقيقاً همان قلمرويی است که تو آنجا نيستی- اين آغازِ نوشتن است.

رولان بارت - سخن عاشق



چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳



از آن او...


نشست جلوم، گفت: وقتي دنيا زور به فشارت مياره، وقتي اوني که مبخواي رو بهت نميده، وقتي نميشه اوني که ميخواي که بشه، فکر کن به اينکه گفت انا لله و انا اليه راجعون. گفت که تو مال مني نه هيچ کي ديکه. نه هيچ چيز ديگه. فکر کن به اينکه يکي اون بالا هست که حواسش به توئه. که گفته هيچ جا نرو. تو مال مني. که اگه اوني که خواستيش خريدارت نشد، نخواست که براش باشي، يکي هست که دربست ميخوادت.اونقدر که خودش گفته اگه بدوني که اون چه جوري ميخوادت قاط ميزني و از خود بيخود ميشي...ولي افسوس که نميدوني، باورت نميشه، با هر چي...و گفته انا اليه راجعون...دلتنگي هم نکن زياد. داري برميگردي پيشش. زياد هم طول نميکشه، همينکه اينو دونستي راه افتادي طرفش. تو مال جاي ديگه اي...مال کس ديگه...

خداوندا به فرياد دلُم رس
کسِ بي کس تويي، من مانده بي کس
همه گويند طاهر کس نداره
خدا يار مونه، چه حاجتِ کس




پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳



سلام رفیق قدیمی...

خداحافظ سراب...سلام حقیقت....خسته ام ....به شذت خسته. جنگیدن با چیزی که برات مقدر شده آدمو از پا میندازه. هر قدر هم که سگ جون باشی، هر قدر هم که درد رو نفهمی، مشتهایی رو که به سر و صورتت میخوره رو رد کنی و صورت باد کرده و غرق خونتو باز بالا بگیری و مشتات رو گره کنی و وایسی چشم تو چشم تقدیر. پس انسان را در درد آفریدیم...راست گفت. اما اینم باید اضافه کرد که هر کس مکلف به وظیفه ایه...وظیفه اون شاید اینه که برای من نباشه...وظیفه من هم شاید اینه که تو این راه تموم بشم...نمیدونم...هیچکدوم اینا رو نمیدونم. قرار هم نیست که بدونم. قراره که راه رو طی کنی، نه اینکه مطالعه اش کنی...
دیدی این حیوونا رو که زخمی میشن؟ یه گوشه ای میرن و خودشونو می لیسن، زخماشونو...تکون نمیخورن و بی حرکت میمونن تا جایی که میشه...
زخمی ام، اما از این حق حیوونا هم بی بهره ام. زیاد وقت ندارم که یه جا بمونم...این تنها خبر خوبی بود که بهم دادی آقا مصطفی...تنها حرف مسکن و نه دردآور. آدم فکر می کنه اگه از همچین واقعیتی خبر داشته باشه زندگیش زیر و رو میشه، فکر می کنه تمام کارایی که جرات نمی کرده انجام بده رو میخواد که انجام بده. تمام چیزایی و جاهایی رو که ندیده رو میخواد ببینه...اما جالب بود که دقیقا همونجور که گفتی اینطور نبود. یعنی به جز بعضی خورده کاریا و ریزه کاریا، تو همون زندگی عادیت رو ادامه میدی. کاری نداری که اتفاق بزرگی قراره بیفته، بزرگترین اتفاق و تجربه ای که یه آدم میگذروندش. تازه برات واضح میشه که زندگی کردن، ادامه دادن همونی که داشت پیش میرفت، البته با یه کم تصحیحات و اضافات بهترین شکل ممکنه برای آماده شدن برای اون تجربه غریب. زندگی همونه که بود، فقط نگاه تو به چیزا و اتفاقات و آدما یه کم عوض میشه...یا حداقل این اوایل که من توشم اینجوره...گاهی کفری میشی، گیج میشی که چرا تو؟ اما بعد که آروم میشی میبینی که مهم نیست...اصلا مهم نیست. همه همین راهو میرن، مال تو داره دور تند پخش میشه فقط. تو هم اومدی، تجربه کردی؛ داشتی، از دست دادی، به دست آوردی، از دست دادی، به دست نیاوردی، نداشتی...خندیدی، گریه کردی گاهی، ذوق کردی، دوست داشتی....همه چیز...همه چیز...عین همه بقیه...فقط یه کم سریعتر. انگار خدا هم در مورد تو مثل خودت یه کم هول بوده، عجله داشته...صبر نداشته...و تو تازه کنجکاو میشی که بعدش چی؟ بعدش که اونی که قرار بشه شد چی؟ کجا میرم؟ چی میبینم؟ کیا رو میبینم؟ چی کار میکنم؟ چی کار میکنه؟ و تازه احساس اون بچه ای رو پیدا میکنی که باباش زیر پتو خوابیده...بابایی که بعد از 4-5 ماه از ماموریت برگشته و اون بچه بیصبر کنار تختخوابش نشسته و منتظره که باباش بیدار شه . ببینه که چقدر عوض شده. که چی براش تعریف می کنه...و تازه شیرینی انتظاری که به زودی تموم میشه رو مزمزه می کنه....

اندکی صبر...سحر نزدیک است....


پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳



در ستایش شب...


گاهی حقیقتی که توی سینه ات داری اونقدر بزرگه و جاگیر که باید نصفه شب ساعت 1 باشه تا بتونی راه بیفتی و پیاده خیابونای سوت و کور اما روشن و شاید مه آلود رو گز کنی تا اون احساس عجیب رو آروم آروم و ذره ذره تو وجودت مزمزه کنی. وحتما باید گیلموری باشه تا برات بنوازه و تو رو با خودش ببره توی خلسه عجیبی که این شب خلوت با خودش آورده....
تازگی شب و پیاده رویهای شبانه طولانیم (که البته تازگی ندارن) شده ان تجسمی از خلوت که این روزا بدجوری دنبالشونم...من و شب و خیابونای مهربون و موسیقی...
برای ثبت مینویسم: دیشب نهم دیماه 83 بود.


سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳



Vision


يه سري تصاوير هست. تصاويري ظاهرا نامربوط، ظاهرا بي معني. شبا آخر وقت که ميام خونه، تک و تنها که از تپه پوشيده از چمن کنار اتوبان بالا ميام، اتوبان خلوت نصفه شب،...
چيزايي تو ذهنم مياد، انگار که تو زمان و مکان جابجا شده باشم. خودمو ميبينم تک و تنها وسط يه دشت وسيع. خيره شده ام به روبروم، انکار که رفتن کسي رو تماشا مي کنم. رومو بر ميگردونم ب هپشت سرم. تک و تنها ايستاده ام، دستم يه شمشير )!( ..از افق، از تپه کوتاهي که روبرومه عده زيادي سرازير ميشن پايين به طرف من و همگي مسلح. و من شمشيرمو توي دستام محکم ميگيرم و منتظر ميمونم....و تصوري محو ميشه...


و يه ثصوير ديگه: باز از خودم و اينبار معاصرتر. البته مسن ترم. زخمي، خسته و خاک آلود روي زمين نشسته ام. خون آلود و از پا افتاده اما لبخند ميزنم. انگار که اتفاقي که منتظرش بودم داره مي افته. اطرافم توده هاي عظيم و بي شکلي در حال سوختن هستند و شعله هاي بلند زبونه مي کشن. و من اون وسط روي زمين نشسته ام....


اين تصاوير اين اواخر اونقدر مکرر هستند و تونقدر يکسان اتفاق مي افتند که با Day Dreaming هاي روزمره ام ب هشدت متفاوتند و هر بار با جزئيات بيشتر.
و هر بار وقتي به خودم ميام که يخزده و متحير وسط چمناي کنار اتوبان ايستاده ام و نفسام به شماره افتاده...


سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳



بازيها

1- پيش از بازي
يکي يک چشمش را مي بندد
در خودش به هر گوشه نگاه مي کند
هيچ گلچيني نباشد ، هيچ دزدي نباشد
هيچ تخم فاخته اي نباشد

آن يکي چشمش را هم مي بندد
چمباتمه مي زند آنوقت مي پرد بالا
مي پرد بالا بالا بالا
تا فرق سرش
از آنجا با همه هيکلش مي افتد پايين
روزهاي روز مي افتد پايين پايين پايين
تا ته ورطه وجودش

آنکه خرد و خاکشير نشود
آنکه صحيح و سالم بماند و صحيح و سالم بلند شود
بازي مي کند


2- ميخ
يکي ميخ مي شود
يکي ديگر گازنبر
بقيه کارگر مي شوند
با چنگ و دندان سفت و سخت مي گيرد
و مي کشد و مي کشد
تا از سقف بيرونش بکشد
اغلب فقط سرش را مي کند
بيرون کشيدن ميخ از سقف مشکل است
آن وقت مارگرها مي گويند
گازنبر هيچ خوب نيست
آرواره هايش را خرد ميکنند و بازوهايش را مي شکنند
و از پنجره بيرون مي ريزند
بعد يکي ديگر گازنبر ميشود و يکي ديگر ميخ
بقيه کارگر مي شوند



3-غايب باشک
يکي خودش را از ديگري غايب مي کند
او زير زمين دنبالش مي گردد
روي پيشانم اش غايب مي شود
در فراموشي اش غايب مي شود
او ميان سبزه ها دنبالش مي گردد
دنبالش مي گردد و مي گردد
جايي نمي ماند که دنبالش نگردد
و با دنبالش گشتن خودش را گم مي کند


4-از راه به در کن
يکي پايه يک صندلي را نوازش مي کند
تا صندلي برگردد
و با پايه اش به او خوشامد بگويد
يکي ديگر سوراخ کليدي را مي بوسد
درست و حسابي مي بوسد
تا سوراخ کليد هم او را ببوسد
سومي کنار مي ايستد
و از کار آن دو نفر دهانش باز مي ماند
و سرش را مي چرخاند و مي چرخاند
تا سرش کنده شود


5-عروسي
هر کسي پوست خودش را مي کند
هر کس برج ستاره هايش را که هيچ وقت شب را نديده است ظاهر مي کند
هر کس پوست خودش را پر از سنگ مي کند
هر کس با آن شروع به رقصيدن مي کند
زير نور ستاره هاي خودش
آنکه همينطور تا سحر برقصد
آنکه پلک نزند، زمين نخورد
صاحب پوست خودش مي شود
(اين بازي را خيلي کم مي کنند)


6-دزدان گل سرخ
يکي درخت گل سرخ مي شود
چند تا دختران باد
چند تا دزدان گل سرخ
دزدان گل سرخ به طرف گل سرخ مي خزند
يکي از آنها يک گل سرخ مي دزدد
در قلبش پنهان مي کند
دختران باد پيدا مي شوند
مي بينند زيبايي درخت غارت شده است
و دنبال دزدان گل سرخ مي گردند
سينه هاي آنها را يکي يکي مي شکافند
در بعضي از آنها يک قلب پيدا مي کنند
و در بعضي ديگر هيچ پيدا نمي کنند
سينه هاي همه را مي شکافند
تا به قلبي برسند
تا در آن گل سرخي که دزديده شده پيدا کنند


7- ميان بازي
هيچ کس خستگي در نمي کند
اين يکي چشمهايش را به اينور و آنور مي گرداند
آنها را روي شانه هايش مي گذارد
و با اکراه عقب مي رود
آنها را روي پاشنه هاي پايش مي گذارد
و باز با اکراه جلو مي آيد
اين يکي سر تا پايش گوش شده است
و حتي چيزي که نمي شود شنيد شنيده است
اما ديگر بس اش شده است
به خودش مي پيچد تا دوباره خودش بشود
اما بدون چشم که نمي تواند
آن يکي تمام چهره هايش را رو کرده است
و يکي پس از ديگري روي بام آنها را دنبال مي کند
آخري را زير پا مي اندازد
و سرش را در دستهايش دفن مي کند
و اين يکي نگاهش را کشيده است
از شست تا شست کشيده است
و در امتداد آن راه مي رود
راه مي رود
اول آهسته بعد تندتر
آن يکي با سرش بازي مي کند
مي اندازدش به هوا
و آن را روي انگشت سبابه اش مي گرداند
يا اصلا آن را نمي گيرد
هيچ کس خستگي در نمي کند


8- او
بعضيها به بقيه گاز مي گيرند
به دست
به پا يا به هر جاي ديگر
آن را ميان دندانهايشان مي گيرند
و تا آنجا که مي توانند به سرعت مي دوند
آن را در خاک دفن مي کنند
بقيه به هر طرف مي دوند
بو مي کشند مي گردند بو مي کشند مي گردند
و همه خاک را زير و رو مي کنند
اگر کسي آنقدر خوشبخت باشد که دست خودش را پيدا کند
يا پاي خودش يا هر جاي ديگر خودش را
نوبت خودش است که گاز بگيرد
بازي به چابکي ادامه پيدا مي کند
تا وقتي که دستهايي است
تا وقتي که پاهايي است
تا وقتي که چيز ديگري است

9- دانه
يکي در يکي دانه مي کارد
در سرش دانه مي کارد
زمين را صاف مي کند و مي کوبد
صبر مي کند تا سبز شود
دانه سر او را خالي مي کند
آن را تبديل به سوراخ موشي مي کند
موش دانه را مي خورد
بي جان در آنجا مي افتد
باد مي آيد تا در آن سر خالي زندگي کند
و از آن نسيمهاي نا پايداري زاييده مي شود

10- جفتک چارکش
دو نفر روي قلبهاي هم سنگ مي شوند
سنگهايي مثل يک خانه
هيچ کدام زير بار سنگ نمي توانند تکان بخورند
و هر دو تقلا مي کنند
تا لا اقل يک انگشتشان را تکان بدهند
تا لا اقل با زبان خودشان صدايي در بياورند
لا اقل گوشهايشان را تکان بدهند
لا اقل پلکهايشان را تکان بدهند
هيچ کدام زير بار سنگ نمي توانند تکان بخورند
و هر دو تقلا مي کنند
و از خستگي به خواب مي روند
و فقط در خواب است که مي بينند موهايشان سيخ ايستاده است
(اين بازي خيلي طول مي کشد)

11- شکارچي
يکي بدون در زدن داخل مي شود
داخل يکي از گوشهاي يکي ديگر
و از گوش ديگرش خارج مي شود
با قدمهاي يک چوب کبريت داخل مي شود
غمهاي يک چوب کبريت روشن
در داخل سرش مي رقصد
او پيروز شده است
يکي بدون در زدن داخل مي شود
داخل يکي از گوشهاي يکي ديگر
و از گوش يکي ديگر خارج نمي شود
او تباه شده است


12- خاکسترها
چند تا شب هستند
بقيه ستاره
هر شبي ستاره خودش را روشن مي کند
و دور آن مي رقصد، رقصي سياه
تا ستاره تا ته بسوزد
آن وقت شبها دو تکه مي شوند
بعضي شبها ستاره مي شوند
بقيه همان شب مي مانند
دوباره هر شبي ستاره خودش را روشن مي کند
و دور آن مي رقصد رقصي سياه
تا ستاره تا ته بسوزد
آخرين شب هم ستاره مي شود و هم شب
خودش را روشن مي کند
و دور خودش مي گردد
رقصي سياه


13- پس از بازي
در آخر دستها به شکم مي چسبند
تا نکند از خنده بترکد
اما شکمي در کار نيست
يک دست موفق مي شود خودش را بلند کند
تا عرق از پيشانيش پاک کند
اما پيشاني اي هم در کار نيست
دست ديگر به طرف قلب دراز مي شود
تا مبادا قلب از سينه به بيرون پرتاب بشود
اما قلبي هم در کار نيست
هر دو دست پايين مي افتند
بيهوده به دامن پايين مي افتند
اما دامني هم در کار نيست
حالا روي يک دست باران مي بارد
و از دست ديگر چمن سبز مي شود
ديگر چه چيز مي توانم بگويم




واسکوپويا




سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

Holding out for a hero....
Somewhere after midnight In my wildest fantasies
Somewhere just beyond my reach
There's someone reaching back for me
Racing on the thunder and rising with the heat
It's gonna take a Superman to sweep me off my feet

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

لُرها...این لُرهای احساساتی...

چند روزیه که در حال گوش دادن مقادیر معتنابهی موسقی فولکلر اونم از نوع لُری هستم. خلاصه اگه همین الان ولم کنین پا میشم و کمانچه زنون شروع به دست افشانی می کنم. جالبترین نکته تو موسیقی محلی لُر اون لطافت و سوز عجیبشه که بدفرم تو چشم میزنه. کافیه این شعر معروف دایه دایه وقت جنگه رو گوش کنی تا بری تو حال و هوای اون جنگجویی که داره با خونواده اش خداحافظی میکنه. با همون سوز و گداز. ملت غریبی ان این لُرا. انگار طبیعت این دلهای نازک رو به شوخی پشت اون سیبیلای خفن و هیکلای قلچماق و روحیه جنگجو قایم کرده

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳

Every man, woman and child alive should see the desert one time before they die, Nothing at all for miles around nothing but sand and rocks and cactus and blue sky, not a soul in sight, no sirens, no car alarms, nobody honking at you, no mad man cursing or pissing on the streets , you find the silence out there, you find the peace, you can find GOD.
From the movie "25th Hour" Directed by Spike Lee
بازگشت گودزیلا....

مزمزه میکنم: چهار، 3، دو، ....؟!

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳




Everybody pisses on the floor. be a hero and shit on the ceiling



از مجموعه دیوار نوشته های توالتهای عمومی...یه مرجعش
اینه....

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳




So for a while
Everything seemed new
Did we connect ?
Or was it all just biding time for you ?




این she's moved on :ه ماله Procupine Treeه یه تیکه سولوی گوشخراش داره که من عاشقش شدم. به همون درد و رنج و بدآوازی منه...هذیون میگم؟ خوب میکنم...مستراح خودمه اینجا ...تا بتونم توش میری....
گفتم: آقا مصطفي! سنگين شدم. عينهو خر تو گل گير کردم. هر کار ميکنم چپکي در مياد. موندم آقا مصطفي! موندم.
جواب نداد. نگاهش به روبرو بود.
گفتم: خوش معرفت! اصلا حواست هست چي ميگم؟ بعدِ کلي اومدم دارم واست حرف ميزنم، پته امو ميريزم رو آب پيشت، اونوقت تو زل ميزني به بيابون؟
نگام نکرد. همونجور که بود گفت:"نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند....؟ اول عيد يادته چي بهت گفتم؟يادته؟ گفتم تو هنوز داري راه رفتن ياد ميگيري اونوقت ميخواي واسه اون بنده خدا بپري؟ يادته واسم خنده مليح در کردي؟يادته گفتي بال بال زدن که ازم بر مياد؟ ...رفتي و بال بال زدي. فقط گرد و خاک راه انداختي و بس. بيخ نفس اونم گرفتي."
راستش اينا رو که گفت ديگه خفه شدم.
گفت: " هر کار داري ميکني، همه رو قبلا من کرده ام. دوازده سال پيش ، ويرايشهاي مختلف. خيلي هم کم نقص تر از تو. حالا منو نگاه کن. کجا رسيدم؟ سالي يه ماه تو شهر پيدام نميشه. ملت خيال ميکنن زده به سرم با اون مدرک دکترام. پلاس بيابونم. گاهي خودمم باورم ميشه. گاهي طاقت خودمم طاق ميشه. تو اين برهوت به اين گشادي انگار که دارم خفه ميشمو نگام کن...."
بغض ساکتش کرد. روشو برگردوند. چپقشو چاق کرد. خيره شد به روبرو.صورتش خيس اشک بود.
رو يه پشته خاک نشسته بوديم. روبرومون کوير بود و آسمون غريبش....

پ.ن. يه امروز رو تهرانم. امشب برميگردم. اگه ميدونستي دلم چقدر هواي ديدنتو کرده...گرچه ممکنه به اونجايي که نداري هم نباشه....

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

امروز حس کردم که به انتهای چیزی، جایی،.. رسیدم. چی؟ نمیدونم.
دارم دنبالش میگردم. گرچه خودمم میدونم که نتیجه روشنه. فقط خودمو علاف میکنم...
Nessun maggior do'ore che ricordarsi del tempo felice nella miseria...

دانته:دوزخ، سرود پنجم

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳


مسافر از اتوبوس پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
...و امتداد خیابان غربت او را برد

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳

... به در کوفتنت پاسخي نمي يابي...

اين مرتيکه شاملو هم راس ميگه لامصب..گاهي هر چي هم که زور بزني، منتها اليه تحتاني خودتو هم که پاره کني، يا هر زمين خوردني هم که عينهو بچه پررو ها دوباره سر پا وايسي، گاهي ميشه که هيچ فايده اي نداره...تنها راه اينه که دستتو به ديوار بگيري و حالشو ببري. تازه اونوقته که زندگي بيخيال حال کردن ميشه و دست از سرت برميداره....
So gust let it go buddy...

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

آهای ! شماها… شماهایی که میاین اینجا رو میخونین. شما چند نفری که هر چی هم کم بنویسم و دری وری بنویسم ول کن قضیه نیستین. IP هاتون نشون میده بعضیاتو هر روز میاین سر میزنین. نه از لینکی، نه از سِرچ انجینی. صاف اسم بی قواره اینجا رو تایپ می کنین و میاین توی این تاریکخونه لعنتی. چی میخواینجا؟ دنبال چی میگردین؟ میاین بی سر و صدا میشینین و لَه لَه زدن این جونور وحشی رو تماشا می کنین که چطور تو قفس گیر کرده و خودشو به در و دیوار می کوبه. زخمی میشه و بی حال و بی رمق یه گوشه میفته. چی داره اینجا واسه شما؟ حس کنجکاویتونو ارضا می کنه؟ تماشای یه حیوون وحشی اینقدر جذابه؟ بیمارهای روانی اینقدر جالب توجهن؟ سوژه سرگرمی ÷یدا کردین؟ چی میخواین لامصبا؟ ببینم نکنه شما هم شبیه منین؟

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۳

اي همدمان پنجره‌هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشي است


از فروغ فرخزاد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

ميگي بيا اينجا بنويس...کم هم نه...زياد بنويس. يه خط و دو خط نه...زياد...
ميگي حالت به هم خورده از بس اومدي و تو اين تاريکخونه هيچي نديدي که به لعنت خدا بي ارزه. راس ميگي...همه رقمه راس ميگي. راستيتش هم زورمو جمع کردم و خواستم که بيام و بنويسم. ديشب يه سر زدم به حافظ. بار دوم بود که اينو کوبيد تو صورتم:
جام مي و خون دل، هر يک به کسي دادند...

با خودم ديدم وقتي همينجوري تو يه مصرع بالا و پايين موضوعي رو که من ميخوام شونصد و بوقي خط راجع بش بنويسم آورده، مگه من اونجام خله که بازم گلواژه سر هم کنم...؟ البت اينهمه روده درازي که دارم ميکنم انگار که هستم....

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

ديدي گاهي اوقات وبلاگايي رو ميبيني که لينکهايي که ميدن خيلي خيلي جالبتر از مطالب خودشونه...بعضي از آدما هم همينطورن....داري که چي دارم ميگم؟

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

اوني که واست تعريف کردم و عاشقش شدي تيکه دوم خوابم بود....اولش من ميميرم و ...

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

امشب دلم براي همهتون تنگ شده...
همه اونايي که دلمو شيکستين و به سلامتي خودتون رو بقاياش يورتمه رفتين...
همه اونايي که زير پامو خالي کردين و يه شيشکي هم پشت‌بندش حوالم کردين...
اونايي که به حساب خودتون بزرگ منشانه منو کنار گذاشتين، دل از من کندين و مِنَتشو سرم گذاشتين، بعدشم سبکترين خواب اون اواخر رو تجربه کردين. پيش خودتونم گفتين به خاطر خودش بود...
همه اونايي که به خيال خودتون من يه روز يادم ميره و يکي ديگه جاتونو ميگيره و ..هيچکدومو يادم نرفت. اين مدت هيچکدومو از دعاي خير محروم نکردم. هر از چند گاهي که مثل امشب دلم واستون تنگ ميشد، تو خيالم حاضرتون ميکردم و بالا تا پايين ميريدم بهتون. اونقدر که حالم از خودم به هم ميخورد. بايد بگم که شماها هم بيکار ننشستين. کابوسامو رونق دادين و توي دنياي خواب شما بودين که منو با مستراح عمومي اشتباه ميگرفتين و دلي از عزا در مياوردين. خلاصه زندگي هيجان انگيزي بود. امشب اما، از اين خبرا نيست. امشب اومدم خدافظي. امشب همهتونو احضار ميکنم که از دلتون در بيارم. هر چي باشه آخر فيلم، حتي فيلماي پورنو، از دست اندرکاران تهيه تشکر ميکنن. همينطور از حمل ونقل و کليه اهالي ملنگ دارغوز آباد ممسني که بدون وجودشون اين شاهکار بزرگ به انجام نميرسيد.
امشب من به انجام کاملا نزديکم. اين دو سه ماه رو خدا وکيلي بيخيال ما بشين که کلي کار دارم. کارهاي مادي و معنوي، همه رقمه. شبا رو واسه خواب لازم دارم. بعدش به اندازه يه ابديت وقت دارين که قبرمو کود بدين و آبياري کنين.
امشب ولي مهمونيه. همهتونو جمع ميکنم فقط با خاطرات خوب و لحظه هاي ايتسِن. خوش بگذرونيم و حال کنيم. پاشين بياين که قراره خوش بگذره به هممون.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

خدمت جناب آقاي احمدرضا خان، داداش بزرگه سابق...
ديشب تشريف آورده بودين به خواب بنده. بعد بوق واندي يادي از ما کردين...البت بگذريم که چه جوري...اومدي زير همون بيد مجنوناي قديم...نشستي واسه خودت يه گوشه، ما هم که انگار گوز نامربوط تشريف داريم. مرتيکه مرده! جنبه داشته باش! جواب سلام مردم رو بده...
يادته احمد کچل؟ يادته خونتونو ول کردي پا شدي رفتي آبادان؟ يادته اونشب زير بيد مجنونا بهم گفتي داداشتو خواب ديدي؟ اومده بود آدرس بهت ميداد. پرسيدم آدرس کجا رو؟ گفتي آدرس اونجايي که قراره خلاص شي. يادته به قاعده سه متر ونيم مسخره بازي در آوردم سر اين حرفت؟ يادته خنديدي و فرداش آبادان بودي و پالايشگاه و ...
يادته اولاي بهمن زنگ زدي بهم، گفتي مهدي! پيداش کردم...آدرسو ميگفتي...يادته چقدر پاپي ات شدم که ول کن پاشو بيا؟ يادته گفتم آخر هفته بليت ميگيرم ميام در کونتو ميچسبم ميارمت تهران؟ يادته التماست کردم؟ يادته گفتي هيچ وقت اينقدر آروم نبودي...بدون کابوساي هر شبت؟ فرداش تو همون آدرس با چاقو زدنت...قبلش رضايت داده بودي...
کره خر! تو که رفتي کابوسات مال من شد. اينا رو که ميدوني. فاکتور ميگيرم...
يادته ديشب بهت گفتم منم خواب آدرس خودمو ميبينم؟ گفتم خسته شدم. گفتي بچه پررو دفعه پيشم که داشتي ميومدي خودت چسبيدي به زندگيت...ديدم راست ميگي..يعني اولش رديف بودم...آخراش ولي به گه خوردن افتاده بودم. کم آورده بودم خب...
امروز با خودم فکر کردم ديدم اينبار نه من به زندگيم چسبيدم نه اون منو ميخواد. حسابي با هم نداريم ديگه. ديشب که به يکي از دوستام جريان تو رو گفتم گمونم باورش نشد. همونجور که منم وقتي از تو شنيدم باورم نشد. خيالي نيس.
تو اردکان يزد يه جايي هست که منتظر منه. کنار ديواراي پيش ساخته اي که خودم دارم کارگاهشو طراحي ميکنم. يه روز عصر، دم غروب هست که مال منه. دلم واست يه ذره شده احمد کچل. ...
راستي چرا گفتي هنوز کار دارم من؟

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۳

چون بيننده اي در ايشان بنگرد، پندارد که بيمارند و در عقلشان خللي است، حال آنکه امري بزرگشان به خود مشغول داشته...

از خطبه همام

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

بر شاخ اميد اگر بري يافتمي
هم رشته ي خويش را سري يافتمي
تا چند ز تنگناي زندان وجود
اي کاش سوي عدم دري يافتمي

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

يه وقتي بود، online که ميشدم 4 تا وبلاگ بود که ميخوندمشون روانم روان ميشد...تخم همهشونو لامصب ملخ خورد...
پ.ن.قصد جسارت به تخم دوستان عزيز رو نداشتم...

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳

در حدود 2500 سال پيش تو يکي از پست‌هام از افسر انگليسي گفتم که توي فيلم آخرين موهاک کاري کرد که عمرا من نتونم انجامش بدم... دو سه روزه به اين نتيجه رسيدم که منم ميتونم اون کارو بکنم... از اين موضوع حالم به هم ميخوره...
صداهايي هست که تو سرم با من حرف ميزنن...
صداهايي که بهم ميگن: هي پسر! برگرد به همون دوره شربازي و ولنگاري...به همون دوره بيخيالي که همه چيو حواله ميکردي به دو فروند فلان مبارک...
صداهاي ديگه‌اي که بهم ميگن: ديگه زياد نمونده. آخراشه، همين روزاس که کلکت کنده بشه و همين سردردات کار دست کفن فروشي بهشت زهرا بده، سوت ممتد و قربون داداش و به سلامت! سخت نگير بابا...
صداهايي که هيچ گهي نميخورن الا اينکه يه بند تو کله‌ام هوار بکشن...داد و ضجه و عربده...دهنشون صاف که دهنمو صاف کرده‌ان...
صداهايي که واسم تکنوازياي گيلمور ميذارن و صفا و حال و ...خلاصه رديف...
صداهايي که در گوشم حرفايي ميزنن که اصلا به شماها مربوط نيست! بکشين بيرون وگرنه خشتکتونو سرتون عمامه ميکنم....
.....
پ.ن. شيزوفرني يا همون ديوانگي در اصطلاح عوام بيماري است که در آن فرد بيمار صداهايي خيالي ميشنود که با او حرف ميزنند...
پ.ن.2: گيرم که اينطور باشه. ديوونه پدر محترم خودتونه.

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۳

من دلم يه چوب ميخواد...يه چيز تو مايه‌هاي چماق...باهاش بيفتم به جون ماشينا و آدمايي که نميشناسمشون، له و لوردهشون کنم...بعد ننه باباهاي اونا هم بيان دهن منو صاف کنن....من دلم يه عشق ميخواد که ازش فرار کنم، بترسم ازش، خودمو بزنم به اون راه، انگار که نه انگار...تا باهاش خودمو عذاب بدم...من يه زانو ميخوام با تاندون پاره تا باهاش شيلنگ تخته بندازم و زانوم قفل کنه و خيس عرق بشم تا بتونم آزادش کنم. من يه کليه مريض و درب و داغون ميخوام تا بابامو بياره جلو چشمم. من کابوس ميخوام از اونايي که اگه بريني هم نتوني خودتو از دستشون خلاص کني...من سردرد ميخوام از اونايي که گريه تو دربياره و دل و روده تو بياره تو دهنت...
خانمها، آقايان؛ حضار محترم! من يک خودآزار هستم....

دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۳

ته خاطرات ذهنم، زير همه اين روزمرگيا و روز-مرگيا، اوت زير زيرا، تصوير يه بعد ازظهر تابستوني هست وسطاي بچگيم.... يه بعد ازظهر داغ تابستوني. تو حياط خونه مامان بزرگم... يه حياط ريزه ميزه. با شيلنگ آب افتاده بودم به جون داغي کاشياي کف حياط...موج هواي گرم که از زمين بلند شده بود و پيشوني خيس از عرق من....
ديروز که جار و جنجال راه افتاد و بالا گرفت، سرمو تو دستام گرفتم و موهامو چنگ زدم... من به قدرت تخيل خودم ايمان دارم...من ميتونم، يعني بايد اون بعد از ظهر رو تو ذهنم بسازم، همين حالا... بايد خودمو تو اون حياط تصور کنم...تنها راه جلوگيري از سر دردي که تا چند دقيقه ديگه سراغم مياد همينه...لعنتي بجنب...! ...بوي خاک که تازه بلند شده...فشار آب که رو انگشت شستم حس ميکنم...يالا...ريزترين جزئيات فضا رو واقعي تر ميکنه...قطرات ريز آب که از برخورد جريان آب با کاشيا برميگرده و پاچه شلوارمو خيس ميکنه...گربه بالاي ديوار که زير سايه درخت همسايه لم داده و من که با شيطنت تمام شيلنگ آبو به سمتش نشونه ميرم و از رو ديوار سوتش ميکنم پايين و البته پشت بندش اونور ديوار پيرمرد همسايه هم که از نشونه گيري من در امون نميمونه و فحش و فضيحتش که به هوا بلند ميشه و تا پدرجد مرحومم رو دم در رديف ميکنه....از اونور بابام که با داد و بيداد مرتيکه ترياکي چرت عصرش پاره شده و با پيژامه و البته کمربند به دست وارد حياط ميشه...و من که طبق قوانين نيوتوني از در اونطرف حياط مثل فنر ول ميشم تو کوچه و موقتا از کتک محتوم جون سالم به در ميبرم تا شب که از سر اجبار برگردم.... ترسون و لرزون که بابا آروم شده يا نه...
سرمو از دستام بيرون ميارم، نگران از اينکه بابا آروم شده يا نه...
بين خودمون باشه...گاهي خسته ميشم... اونقدر خسته که وسوسه ميشم برم سراغ حسابي که چند ساله دارم خورد خورد توش پول ميريزم و بيفتم دنبال يه اتاق ريزه. چندباري حتي يه جاهايي رو نشون کردم و حرفاي اوليه رو هم زدم اما فکر اين داداش کوچيکه نذاشت...تو کيسه سي دي هايي که بهم دادي يه جعبه سيگار پيدا کرده‌ام. ميندازمش تو جيبم و از خونه ميزنم بيرون....سرده هوا لامصب...

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۳

فقط براي کمي خنکي باسن عزيزم....
به ميارکي و ميمنت در اولين روز سال به گه غليظي نشستيم...تا بقيه اش چي در بياد....

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲

کابوسهام تو هم رفتن...از يکي بيرون ميام تو يکي ديگه ميرم، بدون اينکه از خواب بيدار بشم يا حتي بدون اينکه بتونم بيدار شم....کابوسهام با اينکه در واقعيت بيشتر از دو سه ساعت طول نميکشن ولي تو عالم رويا ساعتها کش ميان. طوري که ميتونم بگم بيشتر زندگي اخيرم تو کابوس گذشته. تقريبا هر وقت به گه ميشينم، ترکمون از سر و روم ميباره و طاقتم طاق ميشه مطمئن ميشم که دارم يازم کابوس ميبينم. هر قدر هم غير محتمل زور ميزنم که بيدار شم. گاهي حتي با کشتن خودم تو رويا....جواب ميده...راستش امروز وقتي تو ـزمايشگاه همه چي به هم ريخت يه لحظه سعي کردم بيدار شم. يعني براي يه لحظه اميدوار شدم که خوابم.... بعدش که فهميدم بيدارم (راستش دروغ چرا؟ کاملا هم متقاعد نشده بودم)...به خودم گفتم خوب شد واسه بيدار شدن خودمو نفله نکردم....
گاهي ميترسم....

چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۲

دنبال چي ميگردم تو خاطرات لجنمالم؟ تو همه اين کتابا و فيلما و داستانها و شعرها و آوازها؟ تو تمام اين آدمها و دوستيها و روابط درهم و برهم؟ توي خودم، توي تو...سرم تير ميکشه و من نميتونم متمرکز بشم، روي خودم، روي تو....تو به جهنم....روي خودم، روي خودم....
در آ، در آ در کار من....

سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۲

نقل قول:.....
لازم تنهايي باش و نام خويش از ديوان آن قوم بيرون كن و روي در ديوار كن تا وقتي كه بميري
...

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲

جالبه....آمار و ارقام نشون ميده که کسايي که ميان اينجا رو ميخونن، ديگه چند وقته نه از search Engine ميان اينجا نه از لينکي متوخر....ببينم...همهتون Favourite کردين اينجا رو؟ جدا که خيلي چلين....

مُهر لب او بر در اين خانه نهاديم....

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲

ژرژ رو به دوربينهاي مداربسته و انبوه تلويزيونهاي مغازه صوتي و تصويري:

خانمها، آقايان، تماشاگران محترم، من ژرژ غمگين هستم....

از «روز هشتم»
خيلي متاسفم....
از اينکه زندگي نه اونقدر زيبا و دل انگيز و دوست داشتنيه که عاشقش بشم، باهاش حال کنم و مثل آدماي ملنگ هميشه لبم منحني درجه دو با انحناي مثبت باشه..
نه اينکه اونقدر لجنه و کثافت که حالم ازش به هم بخوره و منم مثل دوستان دور و نزديک اونو به عنوان مستراح عمومي در نظر بگيرم و توي تبيين کارکرد متعفنش با لذت، شريک مردم بشم...
واسه مني که هر چيز رو تو نهايت خودش ميخوام واقعا تاسف انگيزه...اونقدر که امروز خودمم متعجب شدم از اين تاسف...

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲

چهارشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۲

شاعر فرموده:
اي نور دل و ديده و جانم، چوني
وي آرزوي هر دو جهانم چوني....

تحليل اوليه نشون داد که شاعر ترک بوده و داراي لحجه بسيار تير...
تحليل دوم نشون داد که با توجه به تحليل اوليه مي توان نتيجه گرفت که شاعر بسيار بي ادب بوده، طوري که در انتهاي هر دو مصراع فحش و فضيحت بار طرفش کرده...
تحليل نهايي نشون داد که تحليلگر از شاعر هم منحرف تر بوده و بايد فکري به حال خودش بکند...

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۲

و گفت: چيزي به اسم فاش کردن يه راز وجود نداره. حتي اگه بخواي رازي رو که با خودت داري به کسي بگي اون هيچي نميفهمه، که اگه بفهمه تو رازي تو سينه نداشته اي. گفت: اينو بدون: وقتي زمانش رسيد که تو چيزي رو بدوني، اونو خواهي دونست. چه از نظر چيزي که اسمشو ميذارن منطق، اين دونستن امکانپذير باشه چه محال. پس بنشين و گوش بسپار به صداهايي که با تو حرف ميزنن...داد نزن، عربده نکش، گرد و خاک نکن، فقط گوش بده..
ماه بالاي سر آبادي است،

اهل آبادي در خواب .

از سهراب منجم!

Add to Google Reader or Homepage