ولاگ جای چه جور نوشته هاییه؟ راستش من اینو از اول لذا خودم مشخص نکردم. هر چه خواست دل تنگم نوشتم. شاید واسه همین وقتی هم دیگه ننوشتم. شاید اون موقع با این احساس نوشتم که احتیاج دارم خودمو بیان کنم. نه اینکه توضیح بدم. بلکه خواستم واسه خودم واضح شه که کی ام و چی ام و چی میخوام. شاید تنها بودم و خواستم با یکی حتی خیالی حرف بزنم. اونوقت که ننوشتم حس کردم دیگه لازم نیست حرف بزنم. یا شاید حس کردم حرف زدن زیادم واسم فایده نداشته. اما این روزا دلم میخواد دوباره بنویسم. اما گاهی هم فکر میکنم نوشتن هم برام فایده ای نداره.رامین مینوشت چون بعد از یه سال برمیگشت و میخوند که چقدر عوض شده. من اما اگه بنویسم بعد از یه سال احتمالا میفهمم چقدر عوضی شده ام یا بوده ام. شاید دلم نمیخواد با واقعیت روبرو شم. شاید تص.یری که از خودم ساختم رو دوس ندار. تصویر ماجرای تراژیکی اونو زندگی خودم تصور می کنم. این روزا اما دلم میخواد بنویسم چون با ترسیدن دردی ازم دوا نشده که هیچ به اینجا رسیده ام که موندم میون خواسته های خودم و خواسته هایی که اون خودِ خیالی که از خودم ساخته ام قاعدتا باید داشته باشه. قاعدتا باید سوگوار باشم. باید سنگ باشم وسخت. باید مجنون باشم تو بیابون به دنبلا لیلی. اما می بینم لیلی (اگه لیلی بوده باشه!) خیلی وقته تکلیفشو با زندگیش روشن کرده و تو این روشن کردن تکلیفش با خودش اصلا هم رویایی عمل نکرده. الان سی سالمه. سی سال و چند ماه و پریروز ویزام اومده. با اینتحال عجله ای برای رفتن ندارم. چیز زیادی ندارم تو زندگیم. چیزی ندارم که از دست بدم. نه اینجا نه هیچ جا . پس باید راحت تر و سبکبارتر برم اما اینطور نیست. تو زندگی خودم و دیگران رو رنجونده ام و خسته از همه زخمایی که به خودم و بقیه زده افتاده ام و نمیدونم این گه رو چه جوری پاک کنم. پس مینویسم تا که بفهمم کجا وایسادم. این نوشته ها مخاطب دارن. اونم خودمم.
شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹
چرا مینویسم؟
چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹
من به بام اشراق...
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
اینو سهراب میگه...حالا من مریضم. منتظرم ماه بیاد پایین، حقایق هستی برام آشکار شه. تیریپ اشراق و اینا....احتمالا اون بالا هم اپراتور داره میگه شما نفر هزارم صف هستید. به زودی به اپراتور متصل خواهید شد. شما نفر 999ام هستید...
سهشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹
اگه داری تو جهنم راه میری
نوشته اگه داری تو جهنم راه میری به راه رفتنت ادامه بده.
اومدم چس ناله کنم دیدم بهتره به راه رفتن ادامه بدم. هرچی باشه جهنمیه که خودم ساختم. داغ داغ.
دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹
یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹
گَل و گشاد
گل و گشاد دوست دختر و دوس پسر بودن
بعد گَل رفت با یکی دیگه
با اینکه اسمش گَل بود
اما رفت
با اینکه ترک بود اما ترکی نفهمید
رفت که رفت
حالا از اون وقت مونده گشاد
گشادِ گشاد
سهشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹
وطن-2
اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بيگفتوگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. [...] دستوردار از اين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيمبندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردمها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نميفهميد و تو هم زبانش را نميفهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بيزبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف ميداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اينها اما انتساب اين صفات به همسايه، بيلطفيست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بيلطفي زياد اتفاق ميافتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر ميكني با توهمراه است. تعريفها وتحسينها، بزرگداشتها و كرنشها وقتي كه يك نتيجه از اندازهگيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نميارزد. خطرناك هم هست.
از نامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی
وطن-1
حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطورهاي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه ميگذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مينشيند به گريه سردادن. يا كاوهاش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصههاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضياند. بدتر، از قصههاي كودكانه مغزها كودكانه ميمانند. كه مانده است و ميبينيم.
سهشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹
خاطره بیابون
آره چهار سال پیش بود که من که دانشجوی فوق لیسانس هوافضا بودم و درسهای تئوریم رو تموم کرده بودم و مونده بود دفاعیه ام، تو یه روز عصر پاییزی راه افتادم سمت کاری که دنیای دیگه ای رو برام باز کرد. کاپشن لی ام رو تنم کرده بودم و اون ساک مسخره قهوه ای زهوار در رفته امو با خودم می کشیدم. با کتابا و لباسا و خرت و پرتام. اون روز عصر توی ترمینال جنوب سوار اتوبوس طبس شدم و وقتی راه افتاد دلم برای تو تنگ شد.یادمه تو اتوبوس واسه اینکه دلتنگیم رو تسکین بدم ام پی تری پلیرم رو روشن کردم آماده شدم که برم لای آهنگا. بعد از ده دقیقه باتریش تموم شد. سالی که نکو بود از بهارش معلوم بود. من اما از رو نرففتم اونقدر کتاب خوندم تا شب شد و اتوبوس تاریک شد و با نور کم رمق قرمز رنگ اتوبوس نمیشد چیزی دید. صندلی جلوم دانشجوی دختر و پسری بودن که دانشجوی دانشگاه آزاد طبس بودن و داشتن تو گوش هم زمزمه میکردن و منو بیشتر دلتنگ تو. پس دل دادم به تابلو های سبز رنگ جاده نتا مسیر و یاد بگیرم و شهرها و کیلومترها رو. تا خور و بیابانک خیلی مونده بود. از تهرام تقریبا ده ساعت .
ساعت 3 نصفه شب بودم که تو یکی از سه تا میدون شهر پیاده شدم. خیلی زود فهمیدم که اشتباه پیاده شدم. پس ساکم رو رو دوشم انداختم و راه افتادم طرف اونیکی میدون که قرار بود خوابگاه شرکت توش باشه. جالب اینجاست که حتی موبایل نداشتم که بهت زنگ بزنم. تک و تنها.
وقتی به کمپ رسیدم زیر نور لامپ جلوی در ساکم رو زمین گذاشتم و زنگ زدم. یه پیرمرد شصت ساله درو روم باز کرد. منو راه داد تو و بعد از مشورت با مرد دیگه ای که فهمیدم سرپرست کارگاهه منو فرستاد تا صبح روی تختی که توی یکی از اتاقا بود بخوابم تا صبح. بالباس روی تخت خوابیدم. تا صبح راهی نبود. یک ساعت و نیم تقریبا. صبح ساعت 5و نیم ماشینا راه میفتادن طرف کارگاه و الته من هنوز اینهمه رو نمیدونستم. اما زودتر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد و سبکتر از اونی که فکرشو بکنی صبح با صداهای آروم بیدار شدن پرسنل کارگاه از خواب بیدار شدم. سبک خوابی من تو شرایط اورژانسی همیشه کمکم کرده..
بیست و پنج گیلومتر اونورتر و نیم ساعن بعدتر بیرون کانکس مسوول پشتیبانی سایت سگ لرز میزدم. سرد بود لامصب. سرد! بالاخره به سرپرست کارگاه معرفی شدم و کاشف به عمل اومد که اومدن من باهاش هماهنگ نشده. سالی که نکوست....
بعد کم کم به بقیه افراد و مهندسین معرفی شدم و شاهد بررسی احتیاط آمیز اونا بودم و بعد حرکات آروم باندهای همیشه موجود کارگاه برای یارکشی های معمول و بی تجربگی خودم تو این بازیا. بی تجربگی ای که الان دیگه واسم میخره است. قرار بود توی دو سال آینده من توی این کارگاه وسط بیابون دوره فشرده و دردناک پدرسوختگی رو بگذرونم. منی که از وسط یه محیظ آکادمیک و پذرسوختگی های آکادمیک شوت شده بودم یا شایدم خودمو شوت کرده بودم وسظ پدرسوختگیهای کارگری.
توی چند ماه آینده من تا تونستم کم رفتم مرخصی تا بلکه پول بیشتری در بیارم. حقوقم از ماهی 450 تومن شروع شد. الان خودم باورم نمیشه. وسط اون جهنم و 450 تومن. کسخل بودم بی قید و شرط. بی دلیل نبود که پولی در نیومد از بابتش. هیچی در نیومد. توی چند ماه آینده درگیر شدم با خیلیا. شبا تو خواب داد زدم. داد زدنم موجب تفریح هم اتاقیم شد. موی دماغ خیلیا شدم. شرایظ اونقدر برام سخت شد که همه روی زمان فرار کردنم شرط بستن. یکی دو نفری که با من اومدن 3 4 ماه بعد در رفتن و برگشتن تهران. من اما کرگدن تر از این حرفا نشون دادم خودمو. توی چند ماه بعد با بعضی رفیق شدم. با بعضی دشمن. از ارتفاع ده متری توی مخزن پرت شدم. یاد گرفتم مثه میمون از اسکلت بالا برم و روی یه تیر نازک تو ارتفاع زیاد راه برم. کک تومبون خیلیا شدم و خیلیا رو اذیت کردم. صدای خیلی از پرسنل با تجربه و گرگ کتارگاه رو درآوردم. یاد گرفتم نقشه بکشم و یه نقفر و بیچاره کنم. عرصه رو بهش تنگ کنم طوری که تو روی من وایشه تا من بتونم میز ناهارخوری رو برگردونم روش و با صندلی توی سرش بکوبم.
یاد گرفتم با میلگرد 32 بذارم دنبال جوشکاری که بیست سال از خودم بزرگتره و تا با فحش ناموس از کارگاه بیرونش نکردم آروم نگیرم. بابت بعضی از اینا به خودم افتخار میکنم و بابت بیشتر بقیه اش از خودم شرمنده ام. اما این بود اونی که باید اون موقه انجام میدادم. به قول سرکار ستوان سیناترا This was the way I am... یادم نمیره آخرین بازی که برمیگشتم تهران با سعید بودم و دلم گرفته بود برای مسوول امور اداری که از من کوچگتر بود و یه بچه داشت. کارکاه خوابیده بود و هممونو فرستاده بودن مرخصی اجباری دائمی و اون بنده خدا به فکر این بود که چه جوری کار گیر بیاره و من با خودم تو کشمکش که چرا نمیتونم کاری براش بکنم. راستش اون روز تصمیم گرفتم از ایران مهاجرت کنم.
جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹
کلاه کلمنتیس- میلان کوندرا- ترجمه احمد میرعلایی
سهشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۹
پ.ن. جاله که با حزبBloc Qebequois همجهتم. کربلا کربلا ما داریم میاییم.
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹
زندگی کشدار
واسه من
الان
لحظات به کندی می گذره.
خب! من که نمیخوام شعر بگم. منم میخوام کس شعر بگم. و حالا با کلی ویرگول این کارو کردم. گیرم شاملو به تخمشم نباشه. خب نباشه!
میگفتم واسه من زمان به کندی میگذره. الان دلم میخواست تو زنگ میزدی. و البته نمیزنی. مگه مغز خر خوردی؟ بنابراین من نشستم اینجا توی شرکت و وبلاگ مینویسم. کاری که نمیخوام بکنم. هیچکدوم از دوبخشش رو: نه اینکه بشینم تو شرکت و نه اینکه وبلاگ بنویسم. برجیح میدادم تو خیابون با تو قدم بزنم یا سرمو رو پات بذارم و تو ابروهاتو برداری. اما نیستی. بنابراین من بدون اینکه کاری داشته باشم میشینم اینجا و وقت میکشم و بابت ان کشتار بیرحمانه اضافه کار میگیرم. چرا؟ چون شرکتی که توش کار میکنم اونقدر شعور توش جریان نداره که بتونه از من کار بکشه. و حتا اگه بخواد این کار رو بکنه نمیتونه. نه اینکه تواناییهای من زیاد باشه. نه. اما به هر حال منهر کاری ک ه "اینا" بخوان بم بدن رو از پسش بر میام. چرا کارم رو عوض نمی کنم؟ چون واسه یه شال و به این سرعت، - بین بیکار شدنم و بیرون اومدن از شرکت قبلی که دولت کونشو زمین زد - و وارد شدن به اینیکی که خودشون قراره کون خودشون رو زمین بزنن فرصت نداشتم که دل سیر دنبال کار بگردم و به علاوه اینجا به موقع سر وقت حقوقشونو میدن نه مثه اون قبلی که چند ماهه انگار نه انگار..
پس من اینجا میشینم و وقت میکشم به این امید که تو رو ببینم.تو رو میبینم؟
البته از حق نگذرم: تو این بین کارای مفیدی هم میکنم؟ هر روز با خودم کتابی از خونه میارم و میخونم. مثلا الان "چگونه پروست می تواند زندگی شما را متحول کند" از الن دو باتن رو میخونم. وسطاشم. یکی دو روز دیگه تمومه. یا مثلا نرم افزار تخصصی یاد میگیرم.
اَه! چقدر مذخرف میکم؟ چرا سراغ منو نمیگیری عشق من؟
جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹
چرا؟
دوم: نمیدونم چی بگم. همه وجودم غمه واسه این کشور. چی شدیم ما. قرار بود چی بشیم؟ یا اصلا قراری بود؟ یا من و چند تا کسخل دیگه همگی خوابنما شده بودیم؟ چرا دهنمکی حرومزاده که تا چند وقت پیش کتک میزد دانشجوها رو حالا شده عضو هیات امنای دانشگاه هنر؟ هنر؟!؟!؟ چرا؟ چرا من باورم نمیشد وقتیملت فحش میکشیدن به این نظام و اینا؟ فکر میکردم چرند میگن؟ حالا چرا من بهشون حق میدم؟ چرا؟ کله ام پره از علامت سوال و غم و فحش. اونقدر که نمیتونم بنویسمشون. چرا همکلاسیام و رفقام که مثلا استعداد درخشان بودیم الان تو زندانن یا تو راهروهای دادگاه دنبال یه قاضی منگل؟ چرا اینجوری شده؟ چرا از اون مدرسه به اون گندگی همه دارن دنبال راه فرار میگردن از این مملکت؟ چرا کسایی که ولی فقیه براشون عزیز بود و محترم الان فحش و فضیحته که بارش میکنن؟ باید این کلاف سردرگم سوالاتو کم کم از هم واکنم و اینجا بنویسم.
یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۹
ویولونسل صبحگاهی به مثابه مه
پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۹
قارچ بخورید با عدسی
پ.ن. 28 روز مونده. پاشو بیا دیگه!.
بازگشت گودزیلا از ترس گیدورا
همیشه گودزیلا برمیگشت برای کتک کاری با گودزیلا. اینبار اما من برگشتم از ترس گیدورا. همیشه برگشتم واسه کتک کاری با تنهایی. اینبار اما میدونم که از پیش باختم این کتک کاری رو. همه چی خیلی سخت تر از اونی بود که تو بیست و سه سالگی، وقتی نوشتن تو وبلاگ اولیمو شروع کردم تصورش میکردم. وقتی بیست و سه سالته پریدن از روی هر دیواری فقط یه دورخیز لازم داره از نظرت. اما وقتی داری میرسی به مرز سی سالگی شاید اونور دیوار باشی (اگه خوش شانس باشی) اما خشتکت جر خورده و آرنجات تیر میکشن. به هر حال اینبار مینویسم به یه حال دیگه.
وقتی شروع کردم به نوشتن تزاد و بزرگ و مهندس و خیلیای دیگه بودن. الانم بعضیاشون هستن. اما فکر میکنم همشون پیر شده انو. همه مون پیر شدیم . چرا ؟ شاید چون اونجوری ک هرابین ویلیامز تو انجمن شاعران مرده میگفت شهد زندگی رو نچشیدیم. شاید چون مثل من خراب کردیم فرصتایی رو که داشتیم. یا شاید بازم مثل من فرصتا رو گذاشتیم سر غروری که این روزا از اونم چیزی نمونده بس خرجش کردیم واسه هر چیزی...
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸
پيدات كنم
نشسته ام و دارم مدام شادمهر گوش ميكنم. به عبارت ديگه همون غم نازك و اندك و درپيت دلتنگي...رسما صلوات ميفرستم به تمام تلاشم براي فرهيختگي.
...نه آخه جون من، گويا نيس؟
آخر يه شب
اين گريه ها
سوي چشامو ميبره
عطرت داره از پيرهني
كه جا گذاشتي ميپره
یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸
یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸
From: Watchmen
نگاه که میکنم میبینم من تو زندگیم مرد نداشته ام، کسی به عنوان پدر نداشته ام که آرزوم این باشه که اون بشم. اسطوره پدری که خیلیا ازش اسم بردن نداشتم. تمام عشقم به فیلم و خوره کتاب بودنم شاید به همین خاظر بوده. توی اون فیلما و کتابا نا امیدانه دنبال مردی می گشته ام که بتونه پدری باشه ار پایین محو تماشاش بشم.
طرز برخورد من با زندگیم ملغمه ایه از کاراکترهای داستانی و فیلمهایی که دیدم. ملغمه ای از آدمای تنها و حرفه ای که ته تهش عاشق شدن بلد نیستن (دنیرو تو مخمصه)، کسایی که به خاطر یه آرمان ظاهرا مهم با کله شیرجه میرن تو دل آتیش اما تو لحظه حقیقت مثه یه بزدل تمام عیار لرزون و عرق کرده چمباتمه میزنن و منتظر فرو نشستن گرد و غبار میشن (پاچینو تو بعد از ظهر سگی) یا دیوونه های روانی که تفریحشون خود ویرانگریهای ترسناکیه که فقط تنهاترشون میکنه (پیت توی باشگاه مبارزه) یا .... و این لیست ادامه داره. و نکته اینه که در آخر حالم از همه شون به هم میخوره. چون همه شون بهم خیانت کردن. هیچکدومشون اون مردِ مردی که دنبالش بودم نبوده. همه شون وسط راه تنهام گداشتن. هیچکدومشونآدما رو به من نزدیکتر نکرده ان. فقط به طرز احکقانه ای رومانتیک ترم کردن و تنهاتر. رومانتیکی که عرضه عشقورزی نرمال رو هم نداره. یه ترسو که همیشه از خیانت و تنهایی ترسیده و آخرسر قسمتش شده. حیوون وحشی ای که آرزوش جنتلمن بودن و محبوب بودن بوده و میمرده واسه خواسته شدن و شونه شدن واسه یه موجود ملایم که سرشو روش بذاره اما آهرسر همون عوضی خارداری بوده که هرکی خواسته در آغوشش بگیره رو زخمی کرده و با این واقعیت روبرو شده که : عوضی این دنیای تو نیست!
نمیدونم....
شایدم دردم همینه که روبرو نمیخوام بشم با این واقعیت که : این منم، یه موجود تلخ نافرم. کسی که شاید در بهترین حالت عزرائیل آدمای بد باشه اما آخر فیلم دختر دل انگیز ماجرا رو کس دیگه ای در آغوش میگیره؟ یاد Rorschach نمی افتی؟
جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸
That rested on the banister, and slid downstairs;
"Not you!—Oh, where's my hat? Oh, I don't need it!
I must get out of here. I must get air.—
I don't know rightly whether any man can."
"Amy! Don't go to someone else this time.
Listen to me. I won't come down the stairs."
He sat and fixed his chin between his fists.
"There's something I should like to ask you, dear."
"You don't know how to ask it."
"Help me, then."
Her fingers moved the latch for all reply.
"My words are nearly always an offense.I don't know how to speak of anything
So as to please you. But I might be taught,
I should suppose. I can't say I see how.
A man must partly give up being a man
With womenfolk. We could have some arrangement
By which I'd bind myself to keep hands off
Anything special you're a-mind to name.
Though I don't like such things 'twixt those that love.
Two that don't love can't live together without them.
But two that do can't live together with them."
She moved the latch a little. "Don't—don't go.
Don't carry it to someone else this time.
Tell me about it if it's something human.
Let me into your grief. I'm not so much
Unlike other folks as your standing there
Apart would make me out. Give me my chance.....
Home Burial by Robert Frost
That rested on the banister, and slid downstairs;
"Not you!—Oh, where's my hat? Oh, I don't need it!
I must get out of here. I must get air.—
I don't know rightly whether any man can."
"Amy! Don't go to someone else this time.
Listen to me. I won't come down the stairs."
He sat and fixed his chin between his fists.
"There's something I should like to ask you, dear."
"You don't know how to ask it."
"Help me, then."
Her fingers moved the latch for all reply.
"My words are nearly always an offense.I don't know how to speak of anything
So as to please you. But I might be taught,
I should suppose. I can't say I see how.
A man must partly give up being a man
With womenfolk. We could have some arrangement
By which I'd bind myself to keep hands off
Anything special you're a-mind to name.
Though I don't like such things 'twixt those that love.
Two that don't love can't live together without them.
But two that do can't live together with them."
She moved the latch a little. "Don't—don't go.
Don't carry it to someone else this time.
Tell me about it if it's something human.
Let me into your grief. I'm not so much
Unlike other folks as your standing there
Apart would make me out. Give me my chance.....
Home Burial by Robert Frost
سهشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸
سهشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸
یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸
هی شنسته ام به این Hallelujah کوهن گوش میکنم و ماتم میگیرم:
I know this room, I've walked this floor
I used to live alone before I knew you.
I've seen your flag on the marble arch
Love is not a victory march
It's a cold and it's a broken Hallelujah
There was a time you let me know
What's really going on below
But now you never show it to me, do you?
And remember when I moved in you
The holy dove was moving too
And every breath we drew was Hallelujah
I did my best, it wasn't much
I couldn't feel, so I tried to touch
I've told the truth, I didn't come to fool you
And even though
It all went wrong
I'll stand before the Lord of Song
With nothing on my tongue but Hallelujah
چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸
اين روزاي لعنتي....
يعني واقعا به حال خودم گريه كنم. شايدم برينم. بسته به اينكه دارم با كي حرف ميزنم. امروز مث بچه آدم نشسته بودم سر كارم و داشتم گلهاي هميشگيم رو لگد مي كردم و تو هدفون آهنگاي صد درصد در پيت گوش ميدادم. رسيد به اين آهنگ خواجه اميري:
هركسي دنبال خبر مي گرده
بهش بگين عشق داره بر مي گرده
عشق مياد همين روزا خيلي زود
عشق مياد تازه مي فهميم كي بود
وقتي مياد دور و برش شلوغ نيس
اين دفعه حتمن خودشه، دروغ نيس
وقتي مياد زندگي آسون ميشه
مياد و تو خونه ها مهمون ميشه
عشق مياد همين روزا خيلي زود
عشق مياد تازه ميفهميم كي بود....
مث كسخلاي درجه يك بغضم گرفت.همين جور گرفت و گرفت و گرفت تا اونجا كه به يكهو ...حافظا. ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. رفتم تو دستشويي. باورت ميشه؟ من!! يه سنگدل بي رحم و شفقت. عينهو بچه اي كه يتيم شده باشه تو توالت زدم زير گريه.جلوي دهنمو گرفته بودم كه صدام در نياد. سگ برينه به اين زندگي. به خودم تشر ميزدم كه ياد بديات بيفتم بلكه اين گريه لعنتي تموم بشه. گندش بزنه. همه اش خوبيات بود كه جلوم رژه ميرفت.
وقتي بالاخره اومدم بيرون اين خانوم فضول بغل دستيم نگام مي كرد. گفتم يه چيزي تو چشمم رفته بود. واقعن هم يه چيزي تو چشمم رفته بود: فرق زندگي با تو و بي تو....
من كه ضايع بازي رو اين روزا به تهش رسوندم. اينم روش: ميشه برگردي عشق من؟ ميشه؟ قول ميدم آدم باشم.. جون من؟
سهشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸
لذت پديدار شدن ميون بر...
امروز صبح ادرارم خون آلود بود. وقتي ديدم بي اختيار قهقهه زدم. كاملا بلند و كاملا بي اختيار.
وي در خانواده اي در پيت به دنيا آمد....
اول:
زياد خوندم و شنيدم را جع به آدمايي كه زندگي نامه اشون نوشته يا پخش شده كه "وي در خانواده اي هنردوست به دنيا آمد" يا "وي در خانواده اي اديب به دنيا آمد" يا چه ميدونم خانواده اي روحاني حتا.... انگار كه خانواده اش واسه اش اعتباري ميارن. و من هميشه شاكي بودم از اين موضوع. خانواده من اصلا اصل هنر نبوده اند، جد اندر جد. هنردوست كه اصلا حرفشم نزن. بابام هميشه ميگفت شاعرا كون گشاد ترين و تنبل تريم مردم دنيان كه به خاطر تنبليه كه شاعر شده ان. خانواده من حتا روحاني هم نبودن. بعضي وقتا با خودم مي گم پس اصلا چه غلطي مي كرده ان اين خانواده من. فقط بلد بودن مردسالار بشن و زورگو و پرخاشگر؟ من هميشه شاكي بوده ام از اين موضوع نه به خاطر اينكه چرا اينا اينجوري بوده ان. به خودشون مربوطه. به خاطر اينكه هميشه ميترسيدم از اينكه به خاطر اونا تواناييهام يا خصوصيت هام دست كم گرفت هبشه يا ناديده حتا. از بچگي كتابخون بودم. و تو ميدوني چه عشق كتابي هستم. هميشه دلم خواسته بنويسم. بزرگترين آرزوي سقط شده من اين بوده كه فيلمساز بشم يا فيلمنامه نويس. اونقدر كه جايزه ايده فيلمنامه نويسي تو دانشگاه رو هم بردم. هميشه دلم ميخواست سازي بزنم. اما نشد. نتونستم. وقتي امكانش پيش اومد كه ديگه از تب و تاب افتاده بودم. هر چي شده ام هيچ ربطي به خانواده ام نداره. كه بعد از من بقيه بچه ها هيچكدوم تو اين باغا نيومدن. حداقل منو جلوي خودشون ميديدن. من اما جز بقيه آدما كسيو نميديدم. حسرت اينكه چرا من " در خانواده اي هنردوست و فرهنگي بار نيامدم" هميشه با من بود. گيرم كه من هميشه از روي سرتقي و بچه پرروبازي نديده اش گرفتم و حتا از خودمم پنهانش كردم.
دوم:
اما روزگار چرخيد و چرخيد تا چيز دردناكي رو نشونم بده. در انتها من همون آدم عصبي و پرخاشگري شدم كه پدرم هست. كه برادرم هست. گرچه با معلوماتي خيلي بيشتر از اونا. خري بارش از كتاب! همچنان جفتك انداز و عرعر كن. و من كونم از اين بابت سوخت. به خاطر اينكه تو رو بابتش از دست مي دم. به خدا منم دوست دارم ادم آروم و ملايمي باشم. منم دوست دارم مث همكلاسي دوران دبيرستانم امير پويان كه فقط چند تا ميز اونور تر از من مينشست با زني كه تو زندگيمه با احترام حرف بزنم. به خدا منم دوست دارم كه باكلاس باشم. به خدا بابتش زور هم زدم. شايد نه كافي، اما زور زدم. با خودم فكر مي كنم: تف به اين ژن هاي بيشرف.
سوم:
ديشب كه دوباره تو خونمون شر راه افتاد به اين فكرا افتادم. به اينا و فكراي ديگه. كه چرا نميام بيرون از اون خونه؟ فقط به خاطر التماساي مادرم؟ به خاطر اينكه اگه بيام بيرون بايد بخش بزرگي از درآمدم رو بدم به اجاره؟ كه به اين خاطر اقدام كردن براي مهاجرتم بازم عقبتر ميفته؟ نميدونستم. نميدونم. اما ديشب يه چيز ديگه اي هم بود كه پدرمو در مي آورد. اينكه نيستي كه بهت زنگ بزنم و صدات خوشحالم كنه. باعث بشه كه احساس بيكسي نكنم. انگار كه يه مشت گل ياس تو جيب پيرهنت داشته باشي كه وقتي بوي گند اطراف داشت حالتو به هم مي زد درش بياري و بوش كني. اما نيستي.
عشق من! من دست پخت خودمم. دست پخت بي نمك و ته گرفته و شفته ي خودمم. من دارم آشپزي ميكنم. نميدونم. شايدم آفت زدايي. يا بهتر: گند زدايي. دارم گند اين تربيت لعنتي بچگيمو، اين بي سابقگي خانوادگي رو از زندگيم پاك ميكنم. و راستشو بخواي: زياد آدم با عرضه اي نيستم.
آخر:
چند روز تو وقت استراحت كلاس فرانسه داشتيم با چند نفر از بچه ها سر يه موضوعي بحث مي كرديم. يكي از دختراي كلاس ميون حرفاش گفت: فلان نويسنده از خانواده اصيليه. راستش بدجوري آمپر چسبوندم. در عرض يكي دو ثانيه از صفر به صد درجه رسيدم. بهش توپيدم كه:از نظر من فقط اسبها ميتونن اصيل باشن. راحت ميشه فهميد كه از چي ديوونه شدم.
بعد از آخر:
گاهي فكر مي كنم از اولشم لياقت تو رو نداشتم.
دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸
رنگ و روم رفته...
انسان بايد كه تنها باشه و به تنهايي خودش فكر كنه و هيچ ناله نكنه. بدونه كه اگه تنهاس چون خودش خواسته كه تنها باشه. آگاهانه يا نا آگاهانه، چندان فرقي نداره. آدم بايد كه خودش رو مقصر بدونه. بايد كه زلف محسن نامجو رو گوش كنه و تو ذهنش به صورت اسلونموشن معشوق از دست رفته شو ببينه كه لابلاي بادها و يادها و بوها و تصويرها ميپيچه و تو ذهنش به خودش فحشهاي چارواداري بده كه چرا از دستش داده....لابد اينجوريه كه آدم بزرگ ميشه. يا لابد اينجوريه كه آدم شكسته ميشه....
لعنتي...از تو خيابونا و جلوي مغازه ها و پاركها و همه جا كه مي گذرم مدام به ياد نقشه ها و خيالاتي ميفتم كه واسه اومدنت داشتم. همه رو فرستادم به ته جهنم با دست خودم. لامصب...من خوشگلترين دختر دنيا رو داشتم. گمونم سهمم از خوشگليو تو دنيا به دست آوردم و از دست دادم. از اين به بعد تا به آخر مونده سهمم از زشتي و پلاسيدگي و مزخرفي دنيا.
اين روزها چه گرفته اند
آسمان را ابر
زمين را مهژو حال مرا آفتابي
كه نه پشت ابر مي ماند
و نه در مه گم مي شود....
چي ميشد برگردي؟
جوابت احتمالا ساده است. ...همون اوضاع كثافتي كه توش بودم.....
و من لالموني ميگيرم كه همه اعتبارم رو قبلا خرج كه نه ولي تر زدم توش....
اما تصور كن...فقط تصور كن اگه جوابت به جاي اون جواب دندان شكن بالايي اين بود: چي ميشد اگه بر نگردم؟
و اون وقت من يه مصيبت نامه داشتم واسه سرودن. همچين مصيبت نامه اي كه دل سنگ رو آب كنه چه برسه به دل مهربون تو...اما تو دست منو خوندي. اونجوري كه هر بار خوندي و خوندي حتا يه بارم محض رضاي من كور نخوندي...
وقتي نه پايي براي رفتن هست
نه شعري براي سرودن
نه شوقي براي رسيدنژباور كن رفيق!
كه "زندگي" ، " آينده" و "موفقيت"
همگي بازي الفاظند، همين!!!
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸
روزاي بي تو
امروز رو بي تو گذروندم. يه شنبه لعنتي خسته كننده. ميدونم يا تو فرودگاههايي يا رو آسمونا. هر جا هستي اينجا تو بغل من نيستي. حتا اينجا تو همين شهر هم نيستي...اَه... با خودم گفته بودم ديگه عينهو اين پيرزناي كفگير خورده غر غر نكنم. اما نتونستم. يعني نميشه راستش. آدم كسيو دوس داشته باشه و اين ريختي كونش پاره شه از بس نبيندش؟ نميشه ديگه. حتما باهاس غرغرش به راه باشه اگه نه يه جاي عدالت نامريي اين دنيا ميلنگه.
امروز يه هديه كوچولو دارم برات. يه خط شعر كه تو شبهاي روشن بود و گمون نكنم يادت باشه. يه خط شعر كه مث اغلب شعراي ديگه شبهاي روشن به طرز ريزي قشنگه:
آشكارا نهان كنم تا چند؟
دوست مي دارمت به بانگ بلند
روزاي بي تو روزاي بيخودي ان. پدر آدم در مياد تا بگذرن.
سهشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸
تو را سریست که با ما فرو نمیآید
| تو را سریست که با ما فرو نمیآيد کدام دیده به روی تو باز شد همه عمرجز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید گمان برند که در عودسوز سینه من چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست بشیر بود مگر شور عشق سعدی را | مرا دلی که صبوری از او نمیآید که آب دیده به رویش فرو نمیآید که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید بر اوفتاده مسکین چو گو نمیآید بد از منست که گویم نکو نمیآید که هیچ حاصل از این گفت و گو نمیآید بمرد آتش معنی که بو نمیآید چه مجلسست کز او های و هو نمیآید که پیر گشت و تغیر در او نمیآید |
جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵
شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴
جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴
لطفا مسير مرثيه ها را عوض کنيد
نزد کميل رفته و دعا را عوض کنيد
آيا حسين مرده است که ماتم گرفته ايد ؟
اين جامه سياه عزا را عوض کنيد
بيمارهاي خسته ، طبيب شما منم
تشخيص داده ام که دوا را عوض کنيد
با اين خداي سنگي ، توحيد مشرکي است
خيلي سريع ! زود ، خدا را عوض کنيد
بين حسين من و شما فرق فاحشي است
لطفا مسير کرب و بلا را عوض کنيد
عباس گشته ايد که از دست بگذريد
آويني آمديد که پا را عوض کنيد
اين شهر غرق خون دل حاج همت است
دوشيزگان عشوه ، حنا را عوض کنيد !
اين گوش ها هميشه پر از لن تراني است
تا چشم هاي سر به هوا را عوض کنيد
در کربلا براي شما جنگ کرده اند
حالا شما معاويه ها را عوض کنيد !
یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴
ژنرالها عليه ژنرالها
کودتا ميکنند
سرتيپ ه او سرلشکرها عليه خودشان
شما
عليه يک سرباز کودتا کرده ايد
که هيچ ستاره اي روي شانه اش يا
توي آسمان نداشته
و ندارد
او مسلمح نبود. نيست
و جز
يک دست لباس و يک جفت کفش
تنها
يک دل داشت
که شما ازش گرفته ايد
و سرش کلاه گذاشته ايد....
...پ.ن. خدمت جناب حضرت حق. باري تعالي..
انگار روز اتمام حجت نزديکه...گفتم که يعني حواسم هست. حواس سرکار هم که از اول بود...آهنگامو همه رو انداختم تو winamp دارم به ترتيب عشقم گوش ميکنم. چيزايي گوش ميکرده ام يه وقتايي ها...روحم تلطيف ميشه گاهي...
دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۴
فکر کن
تو دسته گلی فرستاده باشی
و فکر کن
دو تا رز سرخ
میان آن همه مریم سفید
یک کارت کوچک را
به سینه داشته باشند
فکر کن
امروزاز تشییع جنازه ام برگشته باشی
و فکر کن
رای هیچ کس فرقی نمی کند فردا
و آفتاب باز، و باران باز
باز های هوی باد و بچه ها
باز هیاهوی اشیا
فکر کن
و فکر کن
گم شده ام
و دلت عین سیر و سرکه نمی جوشد
و فکر
فکر می کنم
تو دسته گلی
و فکر
که بیایی، آمده باشی
نیامده روزها را همه
از تشییع جنازه ام برگشته ای
و فکر
فکر می کنم
نیامده
برگشته باشی.
جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
گاهي که کسايي رو ميبينم که زيادي ميدونن يا درواقع زيادي فکرشون چريده و به پوچي رسيدن يا اصلا يادشون رفته که هدف دونستن نبوده بل شناختن در رو از اين دنيا بوده ياد اون موزماهي سلينجر ميفتم.
دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۴
بازم بگم؟
شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴
از اون شب تا همين الان که دارم اينارو مينويسم وقتي يادش ميفتم تنم ميلرزه. نميتونم بگم چه احساسيه. يه جور خشم شايد، که دوباره بيرون ميزنه. يا هيجان يا ... انگار بدنم دوباره اون شرايط رو به خاطر مياره. کاش ميشديه جور ديگه بود. کاش ميشد يه جاي ديگه بود. دور از اين جمعيت ديوانه.دور از اين هياهو. کاش ميشد با تو گم شد. نه تو يه جامعه ديگه، نه...اونا هم همينا رو دارن. همين سياهيا و زشتيا. اونا هم امثال منو دارن.مني که خودم شايد از زشتيهاش باشم. بايد يه جايي باشم که تو "نظرگاهم" رو پر کني. هر چي ميبينم تو باشي. من به اندازه کافي زشتي ديدم. به قدر کفايت تحمل يه نفر زشتي ديده ام.ديگه لازمه فقط تو زو ببينم.زندگي يه چيز ديگه است. يه جاي ديگه است...
تو اين کاغذي که دارم توش مينويسم، که مال يه تقويمه، پاينش نوشته:
خرم آن روز کزين منزل ويران بروم.......راحت جانطلبموز پي جانان بروم.
گرچه دانم که جايي نبرد راه غريب.........من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
عينهو فال شده. گاهي نشونه هايي آشکار ميشن.
دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴
سهشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴
یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴
سلام الاغ عزيز!
گاهگاهي ميشه که دلم براي نوشتن ميشه يه ريزه. نه هر جور نوشتني، نوشتني که اون سرش تو باشي.اونجور باهات حرف بزنم که تو دلمه. نه اونجور که کلماتمو ريز ريز بجوم که نکنه کج بفهمي يا چيزي بفهمه. اونجور که نخوام واضح حرف بزنم. تو دام توضيح دادن اونچه که ميگم نيفتم. ميگن نويسنده خداوندگار دنياييه که از کلمات براي خودش ميسازه. اصلا واسه خاطر همين احساس بارتعالي بودن بود که شروع کردم به فيلمنامه نويسي و بعدشم وبلاگ نويسي و ... . تو فرض کن واسه اينکه حس فروکوفته اقتدارمو نوازش کنم.(اينم از تفسير فرويدي ماجرا) چند وقتيه که اين احساس قادر مطلق بودنو تو نوشته هام از دست دادم. البت امروز که داشتم با اين مدل کامپيوتري کشتي ميگرفتم وسط متاليکا و پينک فلويد و ساير دوستان راه حل اين مشکل رو ديدم. نميگم فهميدم جون تازگيا بيشتر ميبينم جاي اينکه بفهمم. ميخوام نوشتنمو دوباره شروع کنم.
يه مفهومي رو يه بارسروش گفته بود راجه به مولوي که شمس رو دروني کرد تو خودش بعد از ناپديد شدن شمس. رامين هم يه بار يه چيزايي گفت راجع بهش. جالب بود برام. اينا فعلا دربسته و سربسسته تا باز دوبار هوقت کنم لابلاي کارام بنويسم.
دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴
دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴
سیزدهم: رنجی که از آن من نیست...
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ
انسان را در رنج آفریدیم
قران - بلد - 4
در جهان نعمتي وجود ندارد بزرگتر از آنکه انسان زاده نشود و آفتاب را نبيند
اگر انسان زاده شد سعادت آن است که هرچه زودتر بميرد و در خاک بيارامد.
تئوگنيس مگارايي
یادمه میگفت: همه نکته اینجاست که اگه اینو بدونی، دیگه رنجی نمی بری. نه به خاطر اینکه چشماتو به موضوع بستی...نه...بل ب هاین خاطر که میبینی هر چی که اینجا و دور و برت میگذره یه نمایشه واسه پرت کردن حواست. یعنی نه واسه پرت کردنش، که برای اینکه بفهمی چند مرده حلاجی. که چقدر حواست پرت میشه. که چقدر جو میگیردت و خودتو قاطی بازی میکنی. که چقدر از رنجی که از آن تو نیست زجر میکشی. بعد موقع رفتن پرده ها رو برات میندازن. و تو میبینی که همه اش بازی بوده و بازیچه. و تو ماتت میبره که چقدر میتونستی بهتر باشی.
پ.ن.(برای رفع ذائقه) ممد میگفت دیشب یه ماشین دیده روش نوشته بوده: یا قمر بنی هاشمی رفسنجانی....کلیاتی مبسوط الخاطر شدیم از فرط خنده!
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴
سهشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴
چهارم: وضعیت 60-60
ماجرای 60-60 رو که شنیدی؟ میگن یه یارو از خواستگاری برمیگرده ازش میپرسن چی شد؟ میگه شصت شصت شد. میگن مگه میشه؟ یعنی چی؟ میگه: آره دیگه هر چی خانواده ما گفتن خانواده دختره بیلاخ دادن هر چی ام که اونا گفتن ما بیلاخ دادیم...
خلاص اینکه عرض کنیم به درز رییسمون که این روزا اوضاع ما و دنیامون 60-60 شده.بی بی دلمون هم که واسه رفع کُتی لازم داشتیم گویا رو نمیشه که هیچ اصلا انگار تو این دست ورق بی بی دل نبوده از بیخ. آس و اینا هم که اصلا ما حرفشو نزن که مال اون حرفا نیستیم. بریدن هم فقط ریدنشو بلدیم. اینجور وقتا یه روش سنتی هست که همیشه کار کرده اونم اینه که میزو برگردونی، عربده بزنی، خودتو بزنی به مستی بلکه بیخیال قضیه ات بشن. اگه بشن.اگه بشم.
حاصل، تو ز من دل برنکنی..... دل نیست مرا، من خود شکنم
یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴
2- ضرب المثل سرخپوستی...
دیشب عجیب دلم هوای تفال به حافظ داشت. اینجور وقتا هم که مزه تفالی که مصطفا یا رامین بزنن یه چیزیه تو مایه های قیژ. مصطفا که رفته دَدَر. میمونه رامین. زنگ زدم بهش. ..عجیبه ...حلالزاده اس این بشر یا بهتره بگم سوپر حلالزاده: همین الان زنگ در کردن از خودشون! (شد وبلاگ آن تایم) ...آره خلاصه اول توجیهش کردم که اینبار دیگه اگه یه غزل ضایع اومد خنده و قهقهه و اینا راه نندازه که من پیش خونواده نشستم نمیتونم فحش رکیک و درخور بهش بدم. بعدشم نیت و ...یه چند لحظه ای سکوت بود و صدای ورق زدن و بعدشم که کره بز نه گذاشت نه ورداشت پقی چنان زد زیر خنده که گمونم گوشی خونه ما رفت به ملکوت اعلا. بعد از اینکه هرهر آقا تموم شد در اومد که:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بعدشم که ول نمی کرد که یالا بنال نیتت چی بوده. خلاصه منم که دیدم اینجوریه زدم زیرش و اینکه من اصلا نیت نکرده ام و اینا...اونم کم نیاورد. گفت کسی که باید پهن بشه رو طناب رخت بالاخره پهن میشه. دوباره نیت کن...ونیت کردم. به جون خودم با اینکه دفعه قبلیم جواب واضح بود خودمو زدم به اون را...اینبار هم قهقهه این بزمجه بلندتر بود هم جواب مرتیکه حافظ دندانشکن تر:
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
شما بگیر برو الی آخر...
امروزم آقامون فرزاد بنده رو که دیدن از خودشون ضربالمثل سرخپوستی نیمه منظوم ساطع کردن به این مضمون:
باقالی بخور کشتی بگیر
خوردی زمین، دوباره بخور، دوباره بگیر
و البته از ارائه هر گونه توضیح روشنگرانه تری خودداری کردن.
خلاصه این روزا نشانه ها برای همه اعم از مرده و زنده واضحن الا واسه خود ما...
واذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تومن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعة من الطیر ....
شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴
اول -
و یاد آر آن هنگام که با موسا چهل شب وعده کردیم...
بقره - 51
میگفت :اینجا که ما هستیم، تو این حفره تاریک و تنگ، خوب اگه نگاه کنی، باور اگه داشته باشی طنابایی رو می بینی که از اون بالاها آویزونن برای ما پایینیا. می گفت این طنابا رو به همه نشون میدن. دروغ گفته اگه کسی ادعا کنه تو راهش این پایین طنابیو ندیده که رو به بالا باشه. دنبال طناب نبوده. یا باور نداشته که طنابی آویزونه. یا با بودن جایی به اسم بالا ایمان نداشته. میگفت: طنابو انداختن این پایین تا تو رو بکشونن اون بالا. طناب گاهی دردیه که امونتو بریده. گاهی عزیزیه که از دست میدیش. طناب گاهی دلتنگی ایه که بیختو میگیره و ول نمیکنه. طناب هر چیزیه که بهت نشون بده این پایین یه جای کار میلنگه. که جایی باید باشه که همه چی سر جاش باشه. جایی که غمی نباشه. حسرتی یا دردی. میگفت: طنابو که دیدی اول راهه. اول قصه. اول بدبختیه تازه. چون دیگه این پایین برات متعفن شده و زجرآور. میدونی که بالایی هست.
جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴
تو اتوبان نیاوران بودیم. من و راننده. جوون بود. حدود 30 یا این حدودا. خسته اما. معلوم بود کار دوم یا سومشه مسافر کشی. وقتی از رسالت راه افتادیم دیگه هیچ مسافری نبود واسه طرفای غرب. واسه همین خالی میرفتیم. من و اون. ساعت حدودای 3 صبح بود.تو اون اتوبان تاریک و یکنواخت یهو دیدم دستشو گذاشت رو بوق بعدشم صدای ترمز و چرخوندن فرمون . ...
میتونی تصور کنی که وقتی تکونای اتوبان به چرت زدن انداختتت و نور ملایم چراغای زرد رنگ هم نازت میکنه همچین سر و صدایی چطور سیخت میکنه. هنوز کاملا سرحال نیومده بودم که یه چیزی محکم خورد به تنه ماشین. یه کم جلوتر نگه داشت. فرمونو دو دستی چسبیده بود. یه نفس عمیق کشید و پیاده شد. منم دنبالش. یه بیست متر عقبتر یه چیز سفیدرنگ مثه یه پتو افتاده بود وسط اتوبان. جلوتر دیدم که یه سگه.سفید و گنده. کنار شیکمش جر خورده بود. جابجا هم زخمی شده بود. خون تلپ تلپ میزد بیرون. زبونشو بیرون انداخته بود. چشاش آروم بود. پسر عجب سگ قشنگی بود. یه غول آروم. راننده به زانو نشست کنارم. دستشو برد زیر بدن سگ که بلندش کنه. سگ چنان زوزه دردناکی کشید که دلم ریخت پایین. گمونم دل راننده هم. آروم نوازشش کردم. راننده یه بار دیگه سعی کرد سگو آروم بلند کنه و دوباره زوزه سگ که مو به تن آدم سیخ میکرد.ولش کرد. بلند شد .چند قدم اینور و اونور رفت. به ته اتوبان خیره شد.هیچ ماشینی نبود .انگار ما سه تا تنها موجودات بیدار شهر بودیم. دستی به موهاش کشید. راه افتاد طرف ماشن. شروع کردم به نوازش سگ. آروم ناله میکرد.انگار که نگاه میکرد تو چشمام. راننده اومد. از لای غلافی که تو دستش بود یه چاقو کشید بیرون.بلند شدم و جامو دادم بهش. نشست بالای سر سگ. نگاه کردم به ته اتوبان. این روزا چرا اینقدر گه مرغی ان؟ خسته شدم از ...
ناله سگ قطع شد. رگشتم طرف راننده. خون چاقو رو با بدن سگ پاک کرد. بلندش کرد وراه افتاد طرف ماشین. کلیدو از رو فرمون برداشتم و صندوقو براش باز کردم. بدن سگ رو که تو صندوق میذاشت زار زار گریه میکرد.حرف اما نمیزد. وقتی راه افتادیم پشنت فرمون هق هق گریه میکرد. شونه هاش به وضوح میلرزید. شیشه رو کشیدم پایین.باد خنک کوبید تو صورتم. میخواستم رومو کنم به آسمون و ضجه بزنم. نه برای سگ، نه برای راننده، تو میدونی برای کی...
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴
شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴
اگه بابا بشم....
یادمه بچه که بودم اختیاریه میشستیم. خود میدون اختیاریه.یادمه شغل کارمندی بابام کفاف نمیداد و علائه بر اضافه کاری راننده تاکسی هم بود. یه تاکسی نارنجی داشت که با یکی دیگه که من بهش میگفتم عمو قاسم شریک بود. صُبا اون کار میکرد و از عصر تا شب بابا. بعضی عصرا منم باهاش میرفتم. میشستم صندلی جلو. یه پام اینور دنده، یکیش اون.ر دنده. صندلی جلو هم از این صندلی سرتاسریا بود. شبایی که باهاش بودم انگار بهشت بود برام. گمونم از همون وقتا عاشق شبای تهران شدم. یادمه برام شعر میخوند. قصه میگفت. همون حین رانندگیا. با مسافرا رفیق میشدم. کرایه هاشونم اونایی که سخت نبود میگرفتم ازشون و بقیه شو میدادم. یادمه وضع مالیمون تو مایه های ترکمون بود. اما اصلا به من بد نمیگذشت. برگشتنی سر اختیاریه تو پاسداران بابام برام بستنی میگرفت و اون سرپایینی ه یاد موندنی تا میدون رو که شیب تند و پیچ پیچکی داشت رو با سرعت میروند . دو تایی با هم جیغ میزدیم و من از هیجان کم میموند که بترکم. یادمه پامونو که میذاشتیم تو خونه مامان از چهره برافروخته و هیجانی که هنوز تو حرکاتم بود میفهمید که بابام باز تو اون سرپایینی ژانگولر بازی در آورده. اما بابام خودشو خونسرد نشون میداد که مامانم بو نبره. ولی طبق معمول من با تعریف ماجرای هیجان انگیزی که کم مونده بود باعث خیس شدن شلوارم بشه بندو آب میدادم . مامانم بابامو مثه پسر بچه های شرور توبیخ میکرد. بابام هم نقش بچه تنبیه شده رو دقیق اجرا میکرد. اما همون حینی که ماردم داشت بابامو سرزنش میکرد که عقلشو داده دست بچه 5 ساله اش و حتی از اونم جلو زده بابام زیرزیرکی منو میپایید و دوتایی به هم لبخندای پیروزمندانه تحویل میدادیم. هر چی باشه "ما" اون سرپایینی رو تا پایین گازیده بودیم....
یادمه بچه که بودم زندگی من و بابام درست عین کتاب قصه های من و بابامِ اریش کستنر بود. بابام با همون سر کم مو .و سیبیل ومنم که خُب من بودم دیگه!
پریروزیا که بهم گفتی بابای خوبی میشم با خودم فکر میکردم منم میتونم بابایی مثه بابام بشم؟ بابایی که بین مشکلات و دردا و همه چیزای بد بیرون و پسرش سپر بشه و بچه اش همه چیو از نگاه قشنگ باباش ببینه؟بابا شدن کم نیس. یه چیزیه تو مایه های یه حماسه. به همون خفنی و شولوغ پولوغی. آدم اگه قرار شد که بابا بشه اول باید یه دوره بولدوزری رو تجربه کنه.
جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴
پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴
از علی اخگر...
چیزی بگو...سکوت تو اصلن قشنگ نیست
قدری بخند، بین من و تو که جنگ نیست
مهتاب و کوهسار و تماشا...فقط همین
اینجا نشانی از ردِ زخمِ پلنگ نیست
تو یک نفر سراغ نداری که آینه است
من یک نفر سراغ ندارم که سنگ نیست
شاید جنون حماسه بسازد برای عشق
من اسب ندارم...تفنگ نیست
یک چیز مانده است بگویم - به دل نگیر-
زیبایی و کرامت دریا به رنگ نیست
*
این شعر را برای شما پست می کنم
حتی اگر نخوانده بگویی قشنگ نیست
چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴
نوشتن با مناسبت اغلب برام احمقانه بوده...حکایت : کل ارض کربلا و اینا...اینم که این پایینه کش رفتم از یه جایی...مال همشهری جوانه...اینم لینک کاملش...:
فقط فلكه فرمانداري مانده بود و كوچه پشت مسجد جامع. مدام پيغام پشت پيغام مي آمد كه عقب نشيني كنيد. مي خواهيم پل را منفجر كنيم كه جلوتر نيايد. همه نيروها از خرمشهر خارج بشوند. مي خواهيم شهر را بمباران كنيم. ، اما بچه ها دل نمي كندند. خبر را كه مي شنيدند، اوقات تلخي مي كردند: كي دستور عقب نشيني داده؟ خيانت كرده. بي خود دستور داده. همين مهماتي را كه داريم بريزيم رو سر عراقي ها، كلي مي رند عقب. آخرش خود جهان آرا رفت و بچه هايش را آورد. همه شان گريه مي كردند. امير رفيعي باز هم راضي نشد. با تيربارش همان جا ماند توي فلكه فرمانداري. كسي ديگر نديدش.
سهشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴
دیگه منو تهدید نکن. هیچوقت...وقتی تهدید میشم به هر چیزی واکنش بدی نشون میدم. توسط هر کسی که بهشه، فرقی نمی کنه...حتی عزیزترین کَسام. برات گفتم که یه بار که بابام تهدیدم کرد چه جوری برخورد کردم. با اینکه میدونی چقدر برام عزیزه. بنابراین تهدیدم نکن. به هر علتی، به حق یا به نا حق. به چیزی که میخوای تهدیدم کنی بهش، عمل کن ولی تهدیدم نکن. وقتی واکنش نشون میدم مطمئنا به ضرر خودم تموم میشه. چون تو رو که برام عزیزی می رنجونم ولی برام مهم نیس. بنابرای...
اینا رو رو در رو بهت نمیگم، E-mail هم نمی زنم. اینجا میگم که میدونم سر میزنی. اگه برداشت من درست بوده باشه منظورمو میفهمی، اگه هم که نه که این یه پست سوخته س.
دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴
جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴
...یادمه یه بار نشستم و 20 صفحه تمام رو ریز ریز حدودا با فونت 7 و 8 با Double spacing برات نوشتم. با مدادی که نوکش رو موقع نوشتن میچرخوندم تا تیز بمونه. میشه گفت تمام چیزایی بود که راجع بهت فکر میکردم. احساس میکردم.دوست داشتم یا بدم میومد. یه جور تخلیه ذهنی بود به کمک دستگاه. دردناک بود. ولی با خودم شرط کردم که انجامش بدم و انجامش دادم. بعدش همه 20 صفحه رو توی 20 وعده تو یه روز خوردم تا دیوانگی خودمو به خودم ثابت کنم. شبش از دل درد به خودم میپیچیدم با اینحال نمیتونستم جلوی احساس رضایتمو بگیرم.
جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴
نمی نویسم...
دانستنِ اينکه هيچکس برایِ ديگری نمینويسد، دانستنِ اينکه اين چيزهايی که میخواهم بنويسم هرگز موجب نخواهند شد آن کسی که دوستاش دارم (ديگری) مرا دوست بدارد، دانستنِ اينکه نوشتار جبرانگرِ هيچ چيزی نيست، والايشبخشِ هيچ چيزی نيست، که نوشتار دقيقاً همان قلمرويی است که تو آنجا نيستی- اين آغازِ نوشتن است.
رولان بارت - سخن عاشق
سهشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳
از آن او...
نشست جلوم، گفت: وقتي دنيا زور به فشارت مياره، وقتي اوني که مبخواي رو بهت نميده، وقتي نميشه اوني که ميخواي که بشه، فکر کن به اينکه گفت انا لله و انا اليه راجعون. گفت که تو مال مني نه هيچ کي ديکه. نه هيچ چيز ديگه. فکر کن به اينکه يکي اون بالا هست که حواسش به توئه. که گفته هيچ جا نرو. تو مال مني. که اگه اوني که خواستيش خريدارت نشد، نخواست که براش باشي، يکي هست که دربست ميخوادت.اونقدر که خودش گفته اگه بدوني که اون چه جوري ميخوادت قاط ميزني و از خود بيخود ميشي...ولي افسوس که نميدوني، باورت نميشه، با هر چي...و گفته انا اليه راجعون...دلتنگي هم نکن زياد. داري برميگردي پيشش. زياد هم طول نميکشه، همينکه اينو دونستي راه افتادي طرفش. تو مال جاي ديگه اي...مال کس ديگه...
خداوندا به فرياد دلُم رس
کسِ بي کس تويي، من مانده بي کس
همه گويند طاهر کس نداره
خدا يار مونه، چه حاجتِ کس
پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۳
سلام رفیق قدیمی...
خداحافظ سراب...سلام حقیقت....خسته ام ....به شذت خسته. جنگیدن با چیزی که برات مقدر شده آدمو از پا میندازه. هر قدر هم که سگ جون باشی، هر قدر هم که درد رو نفهمی، مشتهایی رو که به سر و صورتت میخوره رو رد کنی و صورت باد کرده و غرق خونتو باز بالا بگیری و مشتات رو گره کنی و وایسی چشم تو چشم تقدیر. پس انسان را در درد آفریدیم...راست گفت. اما اینم باید اضافه کرد که هر کس مکلف به وظیفه ایه...وظیفه اون شاید اینه که برای من نباشه...وظیفه من هم شاید اینه که تو این راه تموم بشم...نمیدونم...هیچکدوم اینا رو نمیدونم. قرار هم نیست که بدونم. قراره که راه رو طی کنی، نه اینکه مطالعه اش کنی...
دیدی این حیوونا رو که زخمی میشن؟ یه گوشه ای میرن و خودشونو می لیسن، زخماشونو...تکون نمیخورن و بی حرکت میمونن تا جایی که میشه...
زخمی ام، اما از این حق حیوونا هم بی بهره ام. زیاد وقت ندارم که یه جا بمونم...این تنها خبر خوبی بود که بهم دادی آقا مصطفی...تنها حرف مسکن و نه دردآور. آدم فکر می کنه اگه از همچین واقعیتی خبر داشته باشه زندگیش زیر و رو میشه، فکر می کنه تمام کارایی که جرات نمی کرده انجام بده رو میخواد که انجام بده. تمام چیزایی و جاهایی رو که ندیده رو میخواد ببینه...اما جالب بود که دقیقا همونجور که گفتی اینطور نبود. یعنی به جز بعضی خورده کاریا و ریزه کاریا، تو همون زندگی عادیت رو ادامه میدی. کاری نداری که اتفاق بزرگی قراره بیفته، بزرگترین اتفاق و تجربه ای که یه آدم میگذروندش. تازه برات واضح میشه که زندگی کردن، ادامه دادن همونی که داشت پیش میرفت، البته با یه کم تصحیحات و اضافات بهترین شکل ممکنه برای آماده شدن برای اون تجربه غریب. زندگی همونه که بود، فقط نگاه تو به چیزا و اتفاقات و آدما یه کم عوض میشه...یا حداقل این اوایل که من توشم اینجوره...گاهی کفری میشی، گیج میشی که چرا تو؟ اما بعد که آروم میشی میبینی که مهم نیست...اصلا مهم نیست. همه همین راهو میرن، مال تو داره دور تند پخش میشه فقط. تو هم اومدی، تجربه کردی؛ داشتی، از دست دادی، به دست آوردی، از دست دادی، به دست نیاوردی، نداشتی...خندیدی، گریه کردی گاهی، ذوق کردی، دوست داشتی....همه چیز...همه چیز...عین همه بقیه...فقط یه کم سریعتر. انگار خدا هم در مورد تو مثل خودت یه کم هول بوده، عجله داشته...صبر نداشته...و تو تازه کنجکاو میشی که بعدش چی؟ بعدش که اونی که قرار بشه شد چی؟ کجا میرم؟ چی میبینم؟ کیا رو میبینم؟ چی کار میکنم؟ چی کار میکنه؟ و تازه احساس اون بچه ای رو پیدا میکنی که باباش زیر پتو خوابیده...بابایی که بعد از 4-5 ماه از ماموریت برگشته و اون بچه بیصبر کنار تختخوابش نشسته و منتظره که باباش بیدار شه . ببینه که چقدر عوض شده. که چی براش تعریف می کنه...و تازه شیرینی انتظاری که به زودی تموم میشه رو مزمزه می کنه....
اندکی صبر...سحر نزدیک است....