دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۰

با اينكه ميرم

با اينكه ميرم من از اينجا....با اينكه ميتونم فك كنم ديگه من ساكن اين منزل ويران نيستم نميدونم چرا اينهمه غمگينم براي مردم. براي تو براي اون.وطن يوغيست هميشه بر گردنت!

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۰

امشب...درٍ یک خواب عجیب...رو به سمت کلمات باز خواهد شد

باز خواهد شد؟
دیشب در راستای ادامه خوابهای غریب و گنگم خواب دیدم با کسی معاشقه می کنم که نمیشناسم. احساس میکردم دارم به چند نفر خیانت میکنمو یکیش تو. لذت میبردم از این معاشقه و بعد از مدتها قلبم به شکلی غعجیب به ت÷ش افتاده بودو. حین معاشقه از اینکه از خیانتی که میکنم لذت میبرم عصبانی بودم. خشونت به خرج میدادم و عجیب اینکه پارتنرم از خشونتم لذت میبرد و به اون دامن می زد. به گریه افتاده بودم از این موقعیت اما همچنان لذت میبردم و ادامه میدادم.
احساس میکنم میفهمم چرا تراویس تو پاریس تگزاس ول کرد و رفت. مبیفهممسش و از این موضوع نگرانم.
امشب رفتم و ریچارد سوم آتیلا پسیانی رو دیدمو خوشم اومدو مخصوصا صابر ابر و خود پسیانی.
مطمئنم زندگی چیز گهیه. تو این موضوع شک نکن عشق من. عشق من و تو خودش دلیلیه بر این مدعا....دلم میخواست آزادتر بودم. از دست خودم که نمیتونم به خودم بفهمونم آزاد هستم. بر خلاف تمام تست های هوشی که قسم میخورن من آدم باهوشیم این ناتوانی اثباتیه بر اینکه من خنگ تر از اونیم که میگن. شاید تنها هوشم در فریب همه اون تست های هوشه که کودنی خودم رو توشون مخفی کردم.
زندگی چیز گهی عشق من! تو این شک نکن!

چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۰

تيراميسو

كارهايي هست كه نكرده ام. انجام دادنشون سخت نبوده...آرزوهاي بزرگي مثل بالا رفتن از اهرام مصر نبوده....باكت ليست نبوده منتظر سرطان و مرگ بشم و يه جك نيكلسون خر پول كه هم اتاقي بيمارستاني بشه كه توش شيمي درماني ميكنم. اما اين كارها رو نكرده ام. براي انجام دادنشون لازم نيست فك كنم كه ممكنه فردا  زنده نباشم.و به خاطرش بايد كار و زندگيمو ول كنم. همين دور و برن. مثل خوندن دوباره كاستاندا. مثل ملزم كردن خودم به تماشاي هفته اي يه فيلم. مثل نوشتن خوابهام. مثل نوشتن تو اين وبلاگ. يا اصلن كارهاي دنباله داري مثل اينا هم نيستن.: مثل سر زدن به پيتزا داوود بعد سالها مثل درست كردن تيراميسو.
اول به دوميش ميرسم: درست كردن تيراميسو.
مواد لازم:
• 4 عدد تخم مرغ تازه و با كيفيت زرده را از سفيده جدا كنيد
• 4 قاشق غذاخوري شكر
• 500 گرم پنير خامه اي
• مقداري برندي و يا شراب (اختياري)
• يك فنجان قهوه خوري قهوه اسپرسو رقيق شده با آب و شيرين شده با شكر
• 340 گرم بيسكويت
• مي توانيد در ميان بيسكويت ها از لايه هاي باريك موز هم استفاده كنيد.
• شكلات تلخ رنده شده

طرز تهيه :
زرده ها را همراه با شكر بزنيد. سپس پنير خامه اي را در آن بريزيد و اگر قرار است مشروب در آن بريزيد همين الان اضافه كنيد. 2 تا از سفيده ها را براي اينكه مخلوط به آرامي سفت شود استفاده كنيد. مخلوط را به هم بزنيد. سپس فنجان قهوه تهيه شده را در يك كاسه بريزيد و يك قاشق غذاخوري مشروب اضافه كنيد ( اينجا مي توانيد مخلوط را مزه كنيد براي اينكه مطمئين شويد هماني باشد كه مي خواهيد). سپس بيسكويت ها را در قهوه بريزيد سعي كنيد قالب به اندازه اي بزرگ باشد كه بتواند مخلوط پنير خامه اي را نگه دارد. آن را از مخلوط پر كنيد و به مدت 2 ساعت در جاي خنك نگه داريد، سپس شكلات رنده شده اي را كه تهيه كرده ايد روي آن بپاشيد. .

فردا روز تيراميسوئه. شب ميخوام لم بدمو با قاشق لذت تيراميسو رو زير زبونم بچشم.

من يك- عزرائيل صفر.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

زندگي اين روزها

زندگي ين روزا اينطوري ميگذره:
فرو مي رم تو صندلي، غروب ميكنم پشت كامپيوتر. بدون اينكه كار كنم بقيه رو به كار وادار ميكنم و به جاي بقيه حرص ميخورم. با مدير پرو‍ژه پفيوز كشتي ميگيرم و حال آدماي پررورو ميگيرم. ْرزو مي كنم دفتر خاطرات تو رو داشته باشم كه ميگي نداري. اما من نظر ديگه اي دارم. نظر من به نظر هيچ كسي نزديك نيست. خوش به حال آقا كه فك ميكنه نظرش به نظر كسي نزديكه.به دوستان جوونتر از خودم تيپ ميدم واسه مخ زني منشي شركت و اونا هم با ولع راهنماييهام رو به كار ميگيرن.  چي اين نوشته هام خوندن داره؟ گمونم تا حال پشيمون شدي از اينكه خواستي بنويسم. چه انتظاري داشتي؟ تولد دوباره بوكفسكي؟!؟!؟ سال ديگه بايد برم كانادا. كرم پهني به ما تحتحتم فرو رفته كه از اول اقدام كنم واسه استراليا؟ چرا؟ يني روت ميشه بپرسي؟
موگواي  گوش ميكنم و از موگواي خود دلشادم...كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم.
بازم رفتم تو حس قتل جسي جيمز به دست رابرت فورد بزدل. رابرت فوردي كه بزدل نبود. اقتضاي زمانه بود. براي پايان زمانه جسي جيمزي كه دوره اش سر اومده بود و خودش ميدونست. هستي باري به دوش رابرت فورد بزدل گذاششته بود كه اونم شجاعانه تاب كشيد اين بار توانست. بي مي  ناب.
كانادا خوب بود به خاطر مستي هاي تنهاش.به خاطر ديدن صورت تو توي خيلي از صورتاي اونا. شوخي ميكنم؟ نه! كاش حلول ميكردي تو تن اون كاناداييا. كاش اونا به روح اعتقاد داشتن. فراتر از اون به تناسخ حين زندگي. كاش من به هيچي اعتقاد نداشتم.
چرا بين من و تو كانكشن پي تو پي برقرار نيست. مث همون نامه لاي جرز ديوار. كانكشني كه هيچ قهرمان و ضد قهرماني به فكرشم نرسه. تو كلاس يونگ توي آشپخونه نقلي آذين موقع قهوه ريختن از پشت اپن خيره شده بودم به آخرين انوار خورشيد غروب كننده كه روي صورتت ميريختن و ميخواستم كه سوار اسب بدزمت. اسب سواري كه سهله. قاطر سواري هم بلد نبودم.


شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۰

سینوس

بالا و پایین میرم. دلم نمیخواد اما میرم. یادم میره نیستی و این تلخترین اتفاقیه که وسط روز میفته. گوشیو برداری و با ذوق و شوق بخوای حال و احوال عاشقانه کنی اما یادت بیاد که نباید...گفته بودم میخوام خودمو تو کار غرق کنم. اما کار عمق کافی واسه غرق کردنمو نداره. فقط خیس میکنه هیکلمو.. راستش نمیدونم چی کار کنم. زندگیم گاهی تو چیزایی تعریف میشه که با تو معنا دارن. تو کارایی که واسه تو دلم میخواد انجام بدم.  حقیرانه است اما الان میترسم اگه واسه تو انجامشون بدم یکی دیگه میاد و میوه شونو میچینه. کسی که تو ممکنه انتخابش کنی. بجای من. من با تو مشکل دارم. این واضحه. من اما جز تو چاره ای ندارم. این داره خفه ام میکنه.

گاهی فکر میکنم باید تو رو از دوم شخص ب هسوم شخص تبدیل کنم شاید با این کلک گرامری بتونم حریف دلتنگیم بشم. غلبه بر درد به کمک دستور زبان. اینم کشف امروز من.

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

ماهیت شناسی جمعهای دوستانه ام یا چرا اغلب تنهام

راستش من خیلی آدم خونگرمی نیستم. به نظرم این یه خصوصیتمه. نه یه عیبم. اصولا خیلی خوشم نمیاد با آدما گرم بگیرم. نه اینکه نتونم باهاشون رابطه برقرار کنم. به نظرم آدم باید یه مرزی رو بگذرونه تا بتونه با آدما قاطی بشه. آدم میتونه این مرز رو نگذرونه بدون اینکه رفتار پر نخوتی با آدما داشته باشه و یا مغرورانه بهشون نگاه کنه. من از تعارف متنفرم. اولین اصل گذرونن اون مرز پاره کردن انواع و اقسام تعارفاته. من هنوز نتونستم جمعهای زیادی رو پیدا کنم که بدون اینکه خواسته های خودمو زیر پا بذارم اونم به مقدار زیاد بتونم باهاشون بگردم. البت همچین جمعایی بودن. مثل دار و دسته زمان دانشجوییم که به لولویون معروف بودن چون روی هندریلهای لوله ای دانشکده پلاس بودیم.

با اینهمه خیلی وقتا میشه که وارد نشدن تو این جمعها احتمالا به عنوان غرور بیش از حد تعبیر میشده. هرچند که من آدمای اون جمع رو که واردشون نشده بودم رو خیلی هم قبول داشته ام و خودمو اصلا بالاتر از اونا نمیدیدم. انگار که آدما بخوان لزوما با همرنگ کردن بقیه با خودشون احساس امنیت کنن. این همرنگ نشدن من هم اغلب امنیتشون رو به هم زده. اگه مدتی از بودن توی همچین جمعهایی گذشته باشه البت نظر ملت راجع بهم یه کم تلطیف شده.

با اینحال موضوع جالب و عجیب اینه که جمعهایی که بعد از دوران دانشجویی توشون بودم و ازشون لذت برده ام خیلی زود پکیده ان. این پکیدن با میل و رغبت من هم نبوده. انگار زمانی که صمیمیت واقعی و درست و بدون تعارف و خود پترس کنی بین آدما برقرار میشه آدما بازم تحملشو ندارن و ترجیح میدن به گروههای مزورانه قبلیشون پناه ببرن.

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

آهستگی و غمناکی

بر هر مرد و زن مسلمان و غمگین و آهسته ای لازمه که بره  به www.Soundtracks.ir و موسیقی متن "قتل جسی جیمز به دست فورد بزدل" رو دانلود کنه و موقع آهستگیو غمناکی گوش کنه. در روایت اومده در اون موقع پشت سرش ملائک از کران تا کران صف میکشن و گوش باهاش به آهستگی و غمناکی گوش میکنن.

چرا مینویسم؟

ولاگ جای چه جور نوشته هاییه؟ راستش من اینو از اول لذا خودم مشخص نکردم. هر چه خواست دل تنگم نوشتم. شاید واسه همین وقتی هم دیگه ننوشتم. شاید اون موقع با این احساس نوشتم که احتیاج دارم خودمو بیان کنم. نه اینکه توضیح بدم. بلکه خواستم واسه خودم واضح شه که کی ام و چی ام و چی میخوام. شاید تنها بودم و خواستم با یکی حتی خیالی حرف بزنم. اونوقت که ننوشتم حس کردم دیگه لازم نیست حرف بزنم. یا شاید حس کردم حرف زدن زیادم واسم فایده نداشته. اما این روزا دلم میخواد دوباره بنویسم. اما گاهی هم فکر میکنم نوشتن هم برام فایده ای نداره.رامین مینوشت چون بعد از یه سال برمیگشت و میخوند که چقدر عوض شده. من اما اگه بنویسم بعد از یه سال احتمالا میفهمم چقدر عوضی شده ام یا بوده ام. شاید دلم نمیخواد با واقعیت روبرو شم. شاید تص.یری که از خودم ساختم رو دوس ندار. تصویر ماجرای تراژیکی اونو زندگی خودم تصور می کنم. این روزا اما دلم میخواد بنویسم چون با ترسیدن دردی ازم دوا نشده که هیچ به اینجا رسیده ام که موندم میون خواسته های خودم و خواسته هایی که اون خودِ خیالی که از خودم ساخته ام قاعدتا باید داشته باشه. قاعدتا باید سوگوار باشم. باید سنگ باشم وسخت. باید مجنون باشم تو بیابون به دنبلا لیلی. اما می بینم لیلی (اگه لیلی بوده باشه!) خیلی وقته تکلیفشو با زندگیش روشن کرده و تو این روشن کردن تکلیفش با خودش اصلا هم رویایی عمل نکرده. الان سی سالمه. سی سال و چند ماه و پریروز ویزام اومده. با اینتحال عجله ای برای رفتن ندارم. چیز زیادی ندارم تو زندگیم. چیزی ندارم که از دست بدم. نه اینجا نه هیچ جا . پس باید راحت تر و سبکبارتر برم اما اینطور نیست. تو زندگی خودم و دیگران رو رنجونده ام و خسته از همه زخمایی که به خودم و بقیه زده افتاده ام و نمیدونم این گه رو چه جوری پاک کنم. پس مینویسم تا که بفهمم کجا وایسادم. این نوشته ها مخاطب دارن. اونم خودمم.

چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹

من به بام اشراق...

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است

 

اینو سهراب میگه...حالا من مریضم. منتظرم ماه بیاد پایین، حقایق هستی برام آشکار شه. تیریپ اشراق  و اینا....احتمالا اون بالا هم اپراتور داره میگه شما نفر هزارم صف هستید. به زودی به اپراتور متصل خواهید شد. شما نفر 999ام هستید...

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

اگه داری تو جهنم راه میری

نوشته اگه داری تو جهنم راه میری به راه رفتنت ادامه بده.

اومدم چس ناله کنم دیدم بهتره به راه رفتن ادامه بدم. هرچی باشه جهنمیه که خودم ساختم. داغ داغ.

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

گَل و گشاد

گل و گشاد دوست دختر و دوس پسر بودن

‫بعد گَل رفت با یکی دیگه

‫با اینکه اسمش گَل بود

‫اما رفت

‫با اینکه ترک بود اما ترکی نفهمید

‫رفت که رفت

‫حالا از اون وقت مونده گشاد

گشادِ گشاد

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

وطن-2

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. [...] دستوردار از اين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيمبندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردمها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نميفهميد و تو هم زبانش را نميفهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بي‌زبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف ميداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اين‌ها اما انتساب اين صفات به همسايه، بي‌لطفيست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بي‌لطفي زياد اتفاق ميافتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر ميكني با توهمراه است. تعريف‌ها وتحسين‌ها، بزرگداشت‌ها و كرنش‌ها وقتي كه يك نتيجه از اندازهگيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نميارزد. خطرناك هم هست.

 

 

از نامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

وطن-1

حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطوره‌اي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه ميگذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مينشيند به گريه سردادن. يا كاوه‌اش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي‌اند. بدتر، از قصه‌هاي كودكانه مغزها كودكانه ميمانند. كه مانده است و ميبينيم.

سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹

خاطره بیابون

دراه کم کم میشه 4 سال...چهار سال به شدت زودگذر ....حقیقت اینه که دقیقت چهارم آذرماه امسال میشه چهار سال. اما چه خیال که من کم مینویسم این روزا و اگه حسی بیفته تو تمبونم که بنویسم باید قدرش رو بدونم تا بلکه این عشق قدیمی و فراری رم نکنه و ناز نکنه و بمونه چند دمی کنارم.
آره چهار سال پیش بود که من که دانشجوی فوق لیسانس هوافضا بودم و درسهای تئوریم رو تموم کرده بودم و مونده بود دفاعیه ام، تو یه روز عصر پاییزی راه افتادم سمت کاری که دنیای دیگه ای رو برام باز کرد. کاپشن لی ام رو تنم کرده بودم و اون ساک مسخره قهوه ای زهوار در رفته امو با خودم می کشیدم. با کتابا و لباسا و خرت و پرتام. اون روز عصر توی ترمینال جنوب سوار اتوبوس طبس شدم و وقتی راه افتاد دلم برای تو تنگ شد.یادمه تو اتوبوس واسه اینکه دلتنگیم رو تسکین بدم ام پی تری پلیرم رو روشن کردم آماده شدم که برم لای آهنگا. بعد از ده دقیقه باتریش تموم شد. سالی که نکو بود از بهارش معلوم بود. من اما از رو نرففتم اونقدر کتاب خوندم  تا شب شد و اتوبوس تاریک شد و با نور کم رمق قرمز رنگ اتوبوس نمیشد چیزی دید. صندلی جلوم دانشجوی دختر و پسری بودن که دانشجوی دانشگاه آزاد طبس بودن و داشتن تو گوش هم زمزمه میکردن و منو بیشتر دلتنگ تو. پس دل دادم به تابلو های سبز رنگ جاده نتا مسیر و یاد بگیرم و شهرها و کیلومترها رو. تا خور و بیابانک خیلی مونده بود. از تهرام تقریبا ده ساعت .
ساعت 3 نصفه شب بودم که تو یکی از سه تا میدون شهر پیاده شدم. خیلی زود فهمیدم که اشتباه پیاده شدم. پس ساکم رو رو دوشم انداختم و راه افتادم طرف اونیکی میدون که قرار بود خوابگاه شرکت توش باشه. جالب اینجاست که حتی موبایل نداشتم که بهت زنگ بزنم. تک و تنها.
وقتی به کمپ رسیدم زیر نور لامپ جلوی در ساکم رو زمین گذاشتم و زنگ زدم. یه پیرمرد شصت ساله درو روم باز کرد. منو راه داد تو و بعد از مشورت با مرد دیگه ای که فهمیدم سرپرست کارگاهه منو فرستاد تا صبح روی تختی که توی یکی از اتاقا بود بخوابم تا صبح. بالباس روی تخت خوابیدم. تا صبح راهی نبود. یک ساعت و نیم تقریبا. صبح ساعت 5و نیم ماشینا راه میفتادن طرف کارگاه و الته من هنوز اینهمه رو نمیدونستم. اما زودتر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد و سبکتر از اونی که فکرشو بکنی صبح با صداهای آروم بیدار شدن پرسنل کارگاه از خواب بیدار شدم. سبک خوابی من تو شرایط اورژانسی همیشه کمکم کرده..
بیست و پنج گیلومتر اونورتر و نیم ساعن بعدتر بیرون کانکس مسوول پشتیبانی سایت سگ لرز میزدم. سرد بود لامصب. سرد! بالاخره به سرپرست کارگاه معرفی شدم و کاشف به عمل اومد که اومدن من باهاش هماهنگ نشده. سالی که نکوست....
بعد کم کم به بقیه افراد و مهندسین معرفی شدم و شاهد بررسی احتیاط آمیز اونا بودم و بعد حرکات آروم باندهای همیشه موجود کارگاه برای یارکشی های معمول و بی تجربگی خودم تو این بازیا. بی تجربگی ای که الان دیگه واسم میخره است. قرار بود توی دو سال آینده من توی این کارگاه وسط بیابون دوره فشرده و دردناک پدرسوختگی رو بگذرونم. منی که از وسط یه محیظ آکادمیک و پذرسوختگی های آکادمیک شوت شده بودم یا شایدم خودمو شوت کرده بودم وسظ پدرسوختگیهای کارگری.
توی چند ماه آینده من تا تونستم کم رفتم مرخصی تا بلکه پول بیشتری در بیارم. حقوقم از ماهی 450 تومن شروع شد. الان خودم باورم نمیشه. وسط اون جهنم و 450 تومن. کسخل بودم بی قید و شرط. بی دلیل نبود که پولی در نیومد از بابتش. هیچی در نیومد. توی چند ماه آینده درگیر شدم با خیلیا. شبا تو خواب داد زدم. داد زدنم موجب تفریح هم اتاقیم شد. موی دماغ خیلیا شدم. شرایظ اونقدر برام سخت شد که همه روی زمان فرار کردنم شرط بستن. یکی دو نفری که با من اومدن 3 4 ماه بعد در رفتن و برگشتن تهران. من اما کرگدن تر از این حرفا نشون دادم خودمو. توی چند ماه بعد با بعضی رفیق شدم. با بعضی دشمن. از ارتفاع ده متری توی مخزن پرت شدم. یاد گرفتم مثه میمون از اسکلت بالا برم و روی یه تیر نازک تو ارتفاع زیاد راه برم. کک تومبون خیلیا شدم و خیلیا رو اذیت کردم. صدای خیلی از پرسنل با تجربه و گرگ کتارگاه رو درآوردم. یاد گرفتم نقشه بکشم و یه نقفر و بیچاره کنم. عرصه رو بهش تنگ کنم طوری که تو روی من وایشه تا من بتونم میز ناهارخوری رو برگردونم روش و با صندلی توی سرش بکوبم.
 یاد گرفتم با میلگرد 32 بذارم دنبال جوشکاری که بیست سال از خودم بزرگتره و تا با فحش ناموس از کارگاه بیرونش نکردم آروم نگیرم. بابت بعضی از اینا به خودم افتخار میکنم و بابت بیشتر بقیه اش از خودم شرمنده ام. اما این بود اونی که باید اون موقه انجام میدادم. به قول سرکار ستوان سیناترا This was the way I am... یادم نمیره آخرین بازی که برمیگشتم تهران با سعید بودم و دلم گرفته بود برای مسوول امور اداری که از من کوچگتر بود و یه بچه داشت. کارکاه خوابیده بود و هممونو فرستاده بودن مرخصی اجباری دائمی و اون بنده خدا به فکر این بود که چه جوری کار گیر بیاره و من با خودم تو کشمکش که چرا نمیتونم کاری براش بکنم. راستش اون روز تصمیم گرفتم از ایران مهاجرت کنم.

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

همه درباره شیوه های تکان دهنده این دیوانسالاری حرف میزنند، این نظام کمونیستی که گولاکها، محاکمه های سیاسی و تصفبه های استالینی را به وجود آورده است. همه اینها را به عنوان فضاحت سیاسی توصیف می کنند. اما حقیقت آشکار را فراموش می کنند که نظام سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت مردمان انجام دهد: اگر انسان قابلیت کشتن نداشت هیچ نظام سیاسی ای نمی توانست جنگ به راه بیندازد. هر نظام فقط پیرامون تواناییهای انسانها وجود دارد. برای مثال هیچکس نمیتواند آب دهانش را به ارتفاع چهار متر توی هوا بفرستد، حتی اگر نظام از او بخواهد که چنین کند. آب دهان بیشتر از نیم متر بالا نمیرود. یا چهارمتر توی هوا بشاشد، اگر استالین هم دستور بدهد کسی نمی تواند چنین کند. ولی انسان میتواند بکشد. از اینرو همیشه در پس مساله سیاسی مساله مردمشناسی- مساله حدود قابلیت های انسان- وجود دارد.

کلاه کلمنتیس- میلان کوندرا- ترجمه احمد میرعلایی

سه‌شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۹

یه آزمون جالب دیدم راجع به تعیین جهت گرایی سیاسی. من شدم لیبرال چپ. شبیه گاندی و ماندلا و میرحسین و خاتمی...جالب بود...سر بزنین...بد نیست:

pcgraphpng.php?ec=-4.12&soc=-3.13

پ.ن. جاله که با حزبBloc Qebequois همجهتم. کربلا کربلا ما داریم میاییم.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

زندگی کشدار

زندگی یه فعالیت کشداره. شایدم یه کش فعالیت دار. بسته به اینکه از تنبون خوشت بیاد یا ککِ توی تنبون. واسه من، الان، داره لحظات به کندی میگذره. راستی شاملو میگفت استفاده زیادی از ویرگول تو نوشتار احمقانه است. مثلا من باد میگفتم واسه من الان لحظات به کندی میگذره. اما به نظرم شاملو کس شعر گفته. اگه من بخوام این کندی رو با تاکید و طمانینه و همون آرومی بگم چه جوری میتونم لحنم رو بیارم تو رسم الخطم؟ اینجوری که با ویرگول. اگر نه باید مثه شعرای بی وزن خودش اینجوری بگم:
واسه من
الان
لحظات به کندی می گذره.
خب! من که نمیخوام شعر بگم. منم میخوام کس شعر بگم. و حالا با کلی ویرگول این کارو کردم. گیرم شاملو به تخمشم نباشه. خب نباشه!
میگفتم واسه من زمان به کندی میگذره. الان دلم میخواست تو زنگ میزدی. و البته نمیزنی. مگه مغز خر خوردی؟ بنابراین من نشستم اینجا توی شرکت و وبلاگ مینویسم. کاری که نمیخوام بکنم. هیچکدوم از دوبخشش رو: نه اینکه بشینم تو شرکت و نه اینکه وبلاگ بنویسم. برجیح میدادم تو خیابون با تو قدم بزنم یا سرمو رو پات بذارم و تو ابروهاتو برداری. اما نیستی. بنابراین من بدون اینکه کاری داشته باشم میشینم اینجا و وقت میکشم و بابت ان کشتار بیرحمانه اضافه کار میگیرم. چرا؟ چون شرکتی که توش کار میکنم اونقدر شعور توش جریان نداره که بتونه از من کار بکشه. و حتا اگه بخواد این کار رو بکنه نمیتونه. نه اینکه تواناییهای من زیاد باشه. نه. اما به هر حال منهر کاری ک ه  "اینا" بخوان بم بدن رو از پسش بر میام. چرا کارم رو عوض نمی کنم؟ چون واسه یه شال و به این سرعت، - بین بیکار شدنم و بیرون اومدن از شرکت قبلی که دولت کونشو زمین زد - و وارد شدن به اینیکی که خودشون قراره کون خودشون رو زمین بزنن فرصت نداشتم که دل سیر دنبال کار بگردم و به علاوه اینجا به موقع سر وقت حقوقشونو میدن نه مثه اون قبلی که چند ماهه انگار نه انگار..
پس من اینجا میشینم و وقت میکشم به این امید که تو رو ببینم.تو رو میبینم؟
البته از حق نگذرم: تو این بین کارای مفیدی هم میکنم؟ هر روز با خودم کتابی از خونه میارم و میخونم. مثلا الان "چگونه پروست می تواند زندگی شما را متحول کند" از الن دو باتن رو میخونم. وسطاشم. یکی دو روز دیگه تمومه. یا مثلا نرم افزار تخصصی یاد میگیرم.
اَه! چقدر مذخرف میکم؟ چرا سراغ منو نمیگیری عشق من؟

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹

چرا؟

اول: خوندن این
دوم: نمیدونم چی بگم. همه وجودم غمه واسه این کشور. چی شدیم ما. قرار بود چی بشیم؟ یا اصلا قراری بود؟ یا من و چند تا کسخل دیگه همگی خوابنما شده بودیم؟ چرا دهنمکی حرومزاده که تا چند وقت پیش کتک میزد دانشجوها رو حالا شده عضو هیات امنای دانشگاه هنر؟ هنر؟!؟!؟ چرا؟ چرا من باورم نمیشد وقتیملت فحش میکشیدن به این نظام و اینا؟ فکر میکردم چرند میگن؟ حالا چرا من بهشون حق میدم؟ چرا؟ کله ام پره از علامت سوال و غم و فحش. اونقدر که نمیتونم بنویسمشون. چرا همکلاسیام و رفقام که مثلا استعداد درخشان بودیم الان تو زندانن یا تو راهروهای دادگاه دنبال یه قاضی منگل؟ چرا اینجوری شده؟ چرا از اون مدرسه به اون گندگی همه دارن دنبال راه فرار میگردن از این مملکت؟ چرا کسایی که ولی فقیه براشون عزیز بود و محترم الان فحش و فضیحته که بارش میکنن؟ باید این کلاف سردرگم سوالاتو کم کم از هم واکنم و اینجا بنویسم.

یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

ویولونسل صبحگاهی به مثابه مه

دیشب نخوابیده باشی و خمار خواب باشی با ته مزه ای از سر درد که گاهی یواشکی سرشو از لای در بیرون میاره و بهت لبخند میزنه. همه اینها به اضافه وارد شدن به یکی از اون دوره هایی که زندگیتو احمقانه و تلف شده می بینی میتونه برسوندت به جایی که اصلا جای خوبی نیست. اما همه اینا یه راه حل ساده داره. یهدست به شلوار گوگل میشی تا یه عکس خوب از پراگ پیدا کنی. بعد هدفئناتو میذاری تو گوشت و احساس رضایت می کنی از اینکه کیپ کیپ گوشتو گرفتن و گوش میدی به نوای ویولونسلی و چلویی که تو کامپیوترت داری. موسیقی کم کم مهی میشه که آروم آروم میخزه تو فضای عکس و کم کم همه چیو محو میکنه، دلتنگیتو، صبح سگیتو حتا جالبتر از همه بی پلیتو، باورت میشه این آخریو؟ و به این تنیجه میرسی که چیزی خیلی اهمیت نداره حداقل اونقدر که فکر می کنی اهمیت داره. میتونی تصور کنی خودتو هم میتونی توی مه گم کنی تا شاید یه وقتی که حالت بهتر شد، وقتی که یه کم سرپا تر بودی بیای بیرون از مه و دوباره قاطی زندگی بشی.

Add to Google Reader or Homepage