پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۱

شجره نامه

چند وقت پيش بهمن و يه عده ديگه اي يه بازي ديگه وبلاگي راه انداختن با عنوان نوشتن از از ريشه هاي خانوادگي و غيره. حقيقت اينه و واقعيت هم، كه من اما نمي تونم تو اين بازي شركت كنم. پدر من از ده به شهر اومد. يني خيلي كوچيك كه بود از ده مممقان، نزديك آذرشهر ، اطراف تبريز به شهر اومد. پدرش كارمند ارتش بود. شايدم استواري چيزي. خودش به شدت باهوش كه اي كاش منم مثه اون باهوش بودم. باهوش و البته شر. اونجور كه ميگن وقتي از ده اومد پشت سرش جاي آب ديگ سياه انداختن كه بره و ديگه برنگرده. آرزويي كه برآورده نشد. باز هم تابستونا گاهي به ده برميگشت و به شرارت مشغول ميشد. پدر پدرم مقني بود. يني قنات مي كند. به قول پدرم از تصاويري كه از بچگي تو سرش مونده هربار كه كار يه قنات رو تموم ميكرد، يني يا لايروبي و ياحفر قنات جديد يه بقچه پول ميگرفت و بعدش تا زماني كه به سر كار بعدي بره ميشست و اون بقچه پول رو از لوله بافور دوووود ميكرد و ميفرستاد هوا. نوه اش البت كه پدرم باشه همون جوري پول در مياورد و همونجوري هم به باد ميداد البته نه از لوله بافور بلكه از راه دوستان ناباب. اين سنت حسنه تا به امروز و من حفظ شده و البته از بخش آگاه به ناخودآگاه منتقل شده. يني باز اونا ميفهميدن پولشون چي شد. من هنوز نميفهمم حقوق قابل توجهي كه ميگيرم چي ميشه. مادرم ميگه يه زن لازمه كه منو مديريت كنه. من تشكر ميكنم. حقيقت اينه كه اجداد من احتمالا تا من پيشرفت زيادي كردن. من اما يه دنده عقب حسابي براشون محسوب ميشم. شايد اگه من هم با سرعت همونا ميتونستم جلو برم پسر پسر پسرم ميتونست تو بازي وبلاگي امروز بهمن اينا شركت كنه و بگه پدرش يه پخي بوده.

پ.ن. ديشب باز خواب ديدم بابام مرده...

تو برگرد...

عشقهاي مرده...عشقهاي رفته...عشقعاي قاط..زندگي عاشقانه اي داريم...اما تو برگرد

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰

استقبال از باگهايي كه در پي مي آيند: قطعه اي از شكسپير

يكي دو شب پيش براي استقبال دوستي رفته بودم راه آهن. نه اينكه غريب باشه تو تهران اما لابد خواسته بود كه با هم باشيم. زود رسيدم. رفتم يه ساندويچ راه آهني خوردم و بعدشم دو سه نخ سيگار راه آهني كشيدم. بعدشم رفتم تو سالن وهدفونامو گذشتم تو گوشم و نشستم به تماشاي مردم. از لذيذ ترين كاراي زندگي. آدماي خسته. آدماي كشون كشون. نميدونم شايد اين طبيعت ايستگاهها باشه كه آدما رو مي كشونه. يعني آدمايي كه دارن ميرن اصولن شايد اين ريختي ان. اما قيافه آدما اولين چيزيه كه تو مقايسه ايرانيا و كاناداييا به چشمم خورده بود. ...
همينجوري كه ملتو تماشا ميكردم لاي آهنگاهي نه چندان فاخر كه همه اشون نوستالژي سالهاي اول دانشگاه رو برام زنده ميكردن غلت مي زدم. . سياوش قميشي و "تو كه بارونو نديدي" و "يه جزيره بودم" و ..عليرضا  و امير و مرضيه و وهاب و ...كوه و روبوتيك و سوء تفاهم و اداي عاشقي و مشروطي و بازم مشروطي و بازم مشروطي و ...سولماز و اينبار واقعا عاشقي و جوليا رابرتز و ....شيرين و ليدا و ميم و عاشقي تا سر حد  مرگ و تو و تو وتو ...تناقض و تناقض. روزا با رفقا دختر بازي و شبا آموزشهاي چركي و نبرد تن به تن و لايي كشيدن تو مرز عراق و يادگرفتن اينكه چه جوري عربي رو با لهجه عراقي بلغور كني..دستمو به لبام ميمالم. بر خلاف تمام اهالي زمين من از بوي ملايم سيگار روي انگشتام لذت ميبرم. ياد جوونياي بابام ميفتم و پوتين هاي چرمي زيپ خورش كه علامت برگشتن از ماموريت بود. اختياريه. من كه 5-6 سالم بود سرمو آروم از چارچوب در اتاق خواب تو مياوردم كه مرد خسته و ريشويي رو ببينم كه پدرم بود و من به يادش نمي آوردم. همين مرد بعد از اينكه اصلاح ميكرد و خستگي ماموريت و كوفتگي جنگ رو از روحش دور ميريخت ميشد باباي خودم كه باهاش كشتي ميگرفتم و منو تنهايي ميفرستاد دنبال خريد نون بربري تا مرد شدن رو يادم بده. مردي كه هميشه در نظرم نابغه بود و قهرمان. و فكر ميكردم با بالاتر رفتن سنم از نبوغ و قهرماني ميفته. و حالا كه باز بهش نگاه ميكنم هنوز نابغه است و قهرمان. چرا كه اين سالا و اين كتابا و اون فيلما، اديسه و كوبريك و ...همه بهم ياد دادن كه قهرمانا و نوابغ همگي "باگ" دارن و پدرم هم باگ داشت. نه بيشتر از بقيه. كه بايد بنشينم و چند ده سال بعد اگه باشم باگهاي خودمو بشمرم و تو شاهدي هساتي براين ماجرا. تو كه با تو نبودنم بزرگترين باگه. از اين سوسك خركياي بلادار كه وقتي بال ميزدن تو خونه قديمي ماردربزرگ صداي بال زدنشون مثل صداي هليكوپتر بود و كمِِِِ كم آدمو نه ياد باگ كه ياد پرنده مينداخت. پرواز را به خاطر بسپار كه پرنده رو خوردن.
قطار كه وارد شدن صف مستقبلين (به كسر باء) رديف شدن تا مسقبلين( به فتح باء) رو در ميون بگيرن و چهره هايي كه از در ي كه با پرده نايلوني (براي جلوگيري از ورود سرما به سالن ايستگاه) پوشيده شده بود وارد ميشدن تماشايي بود. لبخندهايي كه بي هوا رو لبها ظاهر ميشدن. انگار كه منتظر نبودن كسي به استقبالشون بياد. ..
ياد زماني افتاده بودم كه از  كوير بر ميگشتم تهران و حسرت اينكه يه بار ازت بخوام دنبالم بياي ترمينال و روم نشد يا نخواستم يا هر چي. حسرت يه استقبال كه به بدرقه ام اومده بودي به تلخي و حسرت اينكه ايكاش يه روز بابت اون روز ببخشي ام..
تو اين متن پرانتز زياد شد اما اينم تو پرانتز بگم و ازت بپرسم. اين مدل جديد مدل مو بستن دخترا چيه آخه؟ پس كله اشون موهاشون قلبمه ميكنن عينهو گنبد مسجد شاه كه چي؟ نميگن آدم اومده ملتو ديد بزنه هيزي كنه حض بصر ببره نه تقاص بصر؟ ما تقاص بصرمونو اون دنيا قراره بديم. ديگه خسر الدنيا و الخره لاكن نكنين مارا..
 

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۰

تلخ نويسي

ديشب بعد از 100 سال از همون راهي برگشتم كه يه موقع هي برميگشتم. بعد از اينكه از تو جدا ميشدم از نزديك خونه اتون تا اتوبان و ...اينبار اما به شدت خورد شده. تو تاكسي بين اون دو تا نره خر كه مچاله شده بودم. خيلي زور ميزدم كه لرزش شونه هامو هق هق ام رو لاي تكوناي تاكسي گم كنم. تو تاريكي تاكسي و لاي عرعر خواننده درٍ پيتي كه تو ضبط ماشين ميخوند به پهناي صورتم اشك ميريختم. تناقض مسخره اي بود. چرا همه چي اينجوري شده؟ چرا از دستت دادم؟
...
از جمله مواهب اجباري برگشتن به خونه پدري يكيش اينه كه زمانهايي رو مجبورم تلويزيون نگاه كنم. ديشب يه برنامه اي داشت به اسم راديو7 گمونم. توش با بچه هاي 4-6 ساله مصاحبه ميكرد. مينشوندشون جلوي دوربين و ازشون سوالاي جدي ميپرسيد. از يكيشون همون سوال معروف نخ نما رو پرسيد: بزرگ شدي ميخواي چيكاره بشي؟ و من رفتم تو فكر كه اون موق ها همسن اين پسره كه بودم چيكاره ميخواستم بشم؟ خلبان...دكتر...رنجر...كوماندو...فضانورد...حتا يه بار وزير آموزش و پرورش! چه ساده چه به سادگي اونهمه رويا رو به فنا دادم. ميگم "گا" شهريه از شهراي توريستي ايران . هر ساله ايرانيهاي زيادي به "گا" ميرن. . ضاهرن من روياهامو از مدتها پيش به اين شهر زيارتي ميبرم.
....
تلخ نويسي هنر نيست. نياز هم نيست. اجبار و اِفه شتري هم نيست. من تلخم اما.
....
چقدر امروز خوشگليتو ميخوام.

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۰

مثه يه خوك در جستجوي خوشبختي

It was right then that I started thinking about Thomas Jefferson on the Declaration of Independence and the part about our right to life, liberty, and the pursuit of happiness. And I remember thinking how did he know to put the pursuit part in there? That maybe happiness is something that we can only pursue and maybe we can actually never have it. No matter what. How did he know that?
اين يه تيكه از فيلم در جستجوي خوشبختيه. اينو ويل اسميت در اوج فلاكت هاش ميگه. كاري به ارگاسم ذهني اي كه از شنيدن اين جمله بهش ميرسم ندارم. حرف من الان تو اين پست اينه: منم هميجوريم. مثه خيليا و اغلب مردم، در اوج غم و اندوه سوالاي عميق از خودم ميپرسم و دنبال معناي زندگي ام. در اوج خوشبختي و خوشي اما مثه يه خوك كه تو گل غلط ميزنه فقط خرخر ميكنمبايد موجوديو كه داره سوالاي فلسفي ميكنه رو به ياد خوك خرخركن بيارم.. شايدم وقتايي كه مثه حالا دارم خودمو با سوالي عميق عميق ميكنم خوك بودن رو يادم بيارم. يا به قول كاستاندا اداي خوك بودن رو در بيارم.  ديشب كه بعد از مدتها رو تختم دراز كشيده بودم و داشتم بعد از مدتها "تر" ضدخاطرات مالرو رو ميخوندم احساس ميكردم يه چيز بزرگي رو تو زندگيم باختم. احساس كردم ميفهمم چرا رامين بي سر و صدا بعد از جدا شدنش غيب شد و رفت ايتاليا. كه زور زد فراموش كنه.تو خونه پدري ام احساس مهمون رو دارم. شايد بايد زودتر برم كانادا.

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۰

با اينكه ميرم

با اينكه ميرم من از اينجا....با اينكه ميتونم فك كنم ديگه من ساكن اين منزل ويران نيستم نميدونم چرا اينهمه غمگينم براي مردم. براي تو براي اون.وطن يوغيست هميشه بر گردنت!

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۰

امشب...درٍ یک خواب عجیب...رو به سمت کلمات باز خواهد شد

باز خواهد شد؟
دیشب در راستای ادامه خوابهای غریب و گنگم خواب دیدم با کسی معاشقه می کنم که نمیشناسم. احساس میکردم دارم به چند نفر خیانت میکنمو یکیش تو. لذت میبردم از این معاشقه و بعد از مدتها قلبم به شکلی غعجیب به ت÷ش افتاده بودو. حین معاشقه از اینکه از خیانتی که میکنم لذت میبرم عصبانی بودم. خشونت به خرج میدادم و عجیب اینکه پارتنرم از خشونتم لذت میبرد و به اون دامن می زد. به گریه افتاده بودم از این موقعیت اما همچنان لذت میبردم و ادامه میدادم.
احساس میکنم میفهمم چرا تراویس تو پاریس تگزاس ول کرد و رفت. مبیفهممسش و از این موضوع نگرانم.
امشب رفتم و ریچارد سوم آتیلا پسیانی رو دیدمو خوشم اومدو مخصوصا صابر ابر و خود پسیانی.
مطمئنم زندگی چیز گهیه. تو این موضوع شک نکن عشق من. عشق من و تو خودش دلیلیه بر این مدعا....دلم میخواست آزادتر بودم. از دست خودم که نمیتونم به خودم بفهمونم آزاد هستم. بر خلاف تمام تست های هوشی که قسم میخورن من آدم باهوشیم این ناتوانی اثباتیه بر اینکه من خنگ تر از اونیم که میگن. شاید تنها هوشم در فریب همه اون تست های هوشه که کودنی خودم رو توشون مخفی کردم.
زندگی چیز گهی عشق من! تو این شک نکن!

چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۰

تيراميسو

كارهايي هست كه نكرده ام. انجام دادنشون سخت نبوده...آرزوهاي بزرگي مثل بالا رفتن از اهرام مصر نبوده....باكت ليست نبوده منتظر سرطان و مرگ بشم و يه جك نيكلسون خر پول كه هم اتاقي بيمارستاني بشه كه توش شيمي درماني ميكنم. اما اين كارها رو نكرده ام. براي انجام دادنشون لازم نيست فك كنم كه ممكنه فردا  زنده نباشم.و به خاطرش بايد كار و زندگيمو ول كنم. همين دور و برن. مثل خوندن دوباره كاستاندا. مثل ملزم كردن خودم به تماشاي هفته اي يه فيلم. مثل نوشتن خوابهام. مثل نوشتن تو اين وبلاگ. يا اصلن كارهاي دنباله داري مثل اينا هم نيستن.: مثل سر زدن به پيتزا داوود بعد سالها مثل درست كردن تيراميسو.
اول به دوميش ميرسم: درست كردن تيراميسو.
مواد لازم:
• 4 عدد تخم مرغ تازه و با كيفيت زرده را از سفيده جدا كنيد
• 4 قاشق غذاخوري شكر
• 500 گرم پنير خامه اي
• مقداري برندي و يا شراب (اختياري)
• يك فنجان قهوه خوري قهوه اسپرسو رقيق شده با آب و شيرين شده با شكر
• 340 گرم بيسكويت
• مي توانيد در ميان بيسكويت ها از لايه هاي باريك موز هم استفاده كنيد.
• شكلات تلخ رنده شده

طرز تهيه :
زرده ها را همراه با شكر بزنيد. سپس پنير خامه اي را در آن بريزيد و اگر قرار است مشروب در آن بريزيد همين الان اضافه كنيد. 2 تا از سفيده ها را براي اينكه مخلوط به آرامي سفت شود استفاده كنيد. مخلوط را به هم بزنيد. سپس فنجان قهوه تهيه شده را در يك كاسه بريزيد و يك قاشق غذاخوري مشروب اضافه كنيد ( اينجا مي توانيد مخلوط را مزه كنيد براي اينكه مطمئين شويد هماني باشد كه مي خواهيد). سپس بيسكويت ها را در قهوه بريزيد سعي كنيد قالب به اندازه اي بزرگ باشد كه بتواند مخلوط پنير خامه اي را نگه دارد. آن را از مخلوط پر كنيد و به مدت 2 ساعت در جاي خنك نگه داريد، سپس شكلات رنده شده اي را كه تهيه كرده ايد روي آن بپاشيد. .

فردا روز تيراميسوئه. شب ميخوام لم بدمو با قاشق لذت تيراميسو رو زير زبونم بچشم.

من يك- عزرائيل صفر.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

زندگي اين روزها

زندگي ين روزا اينطوري ميگذره:
فرو مي رم تو صندلي، غروب ميكنم پشت كامپيوتر. بدون اينكه كار كنم بقيه رو به كار وادار ميكنم و به جاي بقيه حرص ميخورم. با مدير پرو‍ژه پفيوز كشتي ميگيرم و حال آدماي پررورو ميگيرم. ْرزو مي كنم دفتر خاطرات تو رو داشته باشم كه ميگي نداري. اما من نظر ديگه اي دارم. نظر من به نظر هيچ كسي نزديك نيست. خوش به حال آقا كه فك ميكنه نظرش به نظر كسي نزديكه.به دوستان جوونتر از خودم تيپ ميدم واسه مخ زني منشي شركت و اونا هم با ولع راهنماييهام رو به كار ميگيرن.  چي اين نوشته هام خوندن داره؟ گمونم تا حال پشيمون شدي از اينكه خواستي بنويسم. چه انتظاري داشتي؟ تولد دوباره بوكفسكي؟!؟!؟ سال ديگه بايد برم كانادا. كرم پهني به ما تحتحتم فرو رفته كه از اول اقدام كنم واسه استراليا؟ چرا؟ يني روت ميشه بپرسي؟
موگواي  گوش ميكنم و از موگواي خود دلشادم...كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم.
بازم رفتم تو حس قتل جسي جيمز به دست رابرت فورد بزدل. رابرت فوردي كه بزدل نبود. اقتضاي زمانه بود. براي پايان زمانه جسي جيمزي كه دوره اش سر اومده بود و خودش ميدونست. هستي باري به دوش رابرت فورد بزدل گذاششته بود كه اونم شجاعانه تاب كشيد اين بار توانست. بي مي  ناب.
كانادا خوب بود به خاطر مستي هاي تنهاش.به خاطر ديدن صورت تو توي خيلي از صورتاي اونا. شوخي ميكنم؟ نه! كاش حلول ميكردي تو تن اون كاناداييا. كاش اونا به روح اعتقاد داشتن. فراتر از اون به تناسخ حين زندگي. كاش من به هيچي اعتقاد نداشتم.
چرا بين من و تو كانكشن پي تو پي برقرار نيست. مث همون نامه لاي جرز ديوار. كانكشني كه هيچ قهرمان و ضد قهرماني به فكرشم نرسه. تو كلاس يونگ توي آشپخونه نقلي آذين موقع قهوه ريختن از پشت اپن خيره شده بودم به آخرين انوار خورشيد غروب كننده كه روي صورتت ميريختن و ميخواستم كه سوار اسب بدزمت. اسب سواري كه سهله. قاطر سواري هم بلد نبودم.


شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۰

سینوس

بالا و پایین میرم. دلم نمیخواد اما میرم. یادم میره نیستی و این تلخترین اتفاقیه که وسط روز میفته. گوشیو برداری و با ذوق و شوق بخوای حال و احوال عاشقانه کنی اما یادت بیاد که نباید...گفته بودم میخوام خودمو تو کار غرق کنم. اما کار عمق کافی واسه غرق کردنمو نداره. فقط خیس میکنه هیکلمو.. راستش نمیدونم چی کار کنم. زندگیم گاهی تو چیزایی تعریف میشه که با تو معنا دارن. تو کارایی که واسه تو دلم میخواد انجام بدم.  حقیرانه است اما الان میترسم اگه واسه تو انجامشون بدم یکی دیگه میاد و میوه شونو میچینه. کسی که تو ممکنه انتخابش کنی. بجای من. من با تو مشکل دارم. این واضحه. من اما جز تو چاره ای ندارم. این داره خفه ام میکنه.

گاهی فکر میکنم باید تو رو از دوم شخص ب هسوم شخص تبدیل کنم شاید با این کلک گرامری بتونم حریف دلتنگیم بشم. غلبه بر درد به کمک دستور زبان. اینم کشف امروز من.

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

ماهیت شناسی جمعهای دوستانه ام یا چرا اغلب تنهام

راستش من خیلی آدم خونگرمی نیستم. به نظرم این یه خصوصیتمه. نه یه عیبم. اصولا خیلی خوشم نمیاد با آدما گرم بگیرم. نه اینکه نتونم باهاشون رابطه برقرار کنم. به نظرم آدم باید یه مرزی رو بگذرونه تا بتونه با آدما قاطی بشه. آدم میتونه این مرز رو نگذرونه بدون اینکه رفتار پر نخوتی با آدما داشته باشه و یا مغرورانه بهشون نگاه کنه. من از تعارف متنفرم. اولین اصل گذرونن اون مرز پاره کردن انواع و اقسام تعارفاته. من هنوز نتونستم جمعهای زیادی رو پیدا کنم که بدون اینکه خواسته های خودمو زیر پا بذارم اونم به مقدار زیاد بتونم باهاشون بگردم. البت همچین جمعایی بودن. مثل دار و دسته زمان دانشجوییم که به لولویون معروف بودن چون روی هندریلهای لوله ای دانشکده پلاس بودیم.

با اینهمه خیلی وقتا میشه که وارد نشدن تو این جمعها احتمالا به عنوان غرور بیش از حد تعبیر میشده. هرچند که من آدمای اون جمع رو که واردشون نشده بودم رو خیلی هم قبول داشته ام و خودمو اصلا بالاتر از اونا نمیدیدم. انگار که آدما بخوان لزوما با همرنگ کردن بقیه با خودشون احساس امنیت کنن. این همرنگ نشدن من هم اغلب امنیتشون رو به هم زده. اگه مدتی از بودن توی همچین جمعهایی گذشته باشه البت نظر ملت راجع بهم یه کم تلطیف شده.

با اینحال موضوع جالب و عجیب اینه که جمعهایی که بعد از دوران دانشجویی توشون بودم و ازشون لذت برده ام خیلی زود پکیده ان. این پکیدن با میل و رغبت من هم نبوده. انگار زمانی که صمیمیت واقعی و درست و بدون تعارف و خود پترس کنی بین آدما برقرار میشه آدما بازم تحملشو ندارن و ترجیح میدن به گروههای مزورانه قبلیشون پناه ببرن.

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

آهستگی و غمناکی

بر هر مرد و زن مسلمان و غمگین و آهسته ای لازمه که بره  به www.Soundtracks.ir و موسیقی متن "قتل جسی جیمز به دست فورد بزدل" رو دانلود کنه و موقع آهستگیو غمناکی گوش کنه. در روایت اومده در اون موقع پشت سرش ملائک از کران تا کران صف میکشن و گوش باهاش به آهستگی و غمناکی گوش میکنن.

چرا مینویسم؟

ولاگ جای چه جور نوشته هاییه؟ راستش من اینو از اول لذا خودم مشخص نکردم. هر چه خواست دل تنگم نوشتم. شاید واسه همین وقتی هم دیگه ننوشتم. شاید اون موقع با این احساس نوشتم که احتیاج دارم خودمو بیان کنم. نه اینکه توضیح بدم. بلکه خواستم واسه خودم واضح شه که کی ام و چی ام و چی میخوام. شاید تنها بودم و خواستم با یکی حتی خیالی حرف بزنم. اونوقت که ننوشتم حس کردم دیگه لازم نیست حرف بزنم. یا شاید حس کردم حرف زدن زیادم واسم فایده نداشته. اما این روزا دلم میخواد دوباره بنویسم. اما گاهی هم فکر میکنم نوشتن هم برام فایده ای نداره.رامین مینوشت چون بعد از یه سال برمیگشت و میخوند که چقدر عوض شده. من اما اگه بنویسم بعد از یه سال احتمالا میفهمم چقدر عوضی شده ام یا بوده ام. شاید دلم نمیخواد با واقعیت روبرو شم. شاید تص.یری که از خودم ساختم رو دوس ندار. تصویر ماجرای تراژیکی اونو زندگی خودم تصور می کنم. این روزا اما دلم میخواد بنویسم چون با ترسیدن دردی ازم دوا نشده که هیچ به اینجا رسیده ام که موندم میون خواسته های خودم و خواسته هایی که اون خودِ خیالی که از خودم ساخته ام قاعدتا باید داشته باشه. قاعدتا باید سوگوار باشم. باید سنگ باشم وسخت. باید مجنون باشم تو بیابون به دنبلا لیلی. اما می بینم لیلی (اگه لیلی بوده باشه!) خیلی وقته تکلیفشو با زندگیش روشن کرده و تو این روشن کردن تکلیفش با خودش اصلا هم رویایی عمل نکرده. الان سی سالمه. سی سال و چند ماه و پریروز ویزام اومده. با اینتحال عجله ای برای رفتن ندارم. چیز زیادی ندارم تو زندگیم. چیزی ندارم که از دست بدم. نه اینجا نه هیچ جا . پس باید راحت تر و سبکبارتر برم اما اینطور نیست. تو زندگی خودم و دیگران رو رنجونده ام و خسته از همه زخمایی که به خودم و بقیه زده افتاده ام و نمیدونم این گه رو چه جوری پاک کنم. پس مینویسم تا که بفهمم کجا وایسادم. این نوشته ها مخاطب دارن. اونم خودمم.

چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹

من به بام اشراق...

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است

 

اینو سهراب میگه...حالا من مریضم. منتظرم ماه بیاد پایین، حقایق هستی برام آشکار شه. تیریپ اشراق  و اینا....احتمالا اون بالا هم اپراتور داره میگه شما نفر هزارم صف هستید. به زودی به اپراتور متصل خواهید شد. شما نفر 999ام هستید...

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۹

اگه داری تو جهنم راه میری

نوشته اگه داری تو جهنم راه میری به راه رفتنت ادامه بده.

اومدم چس ناله کنم دیدم بهتره به راه رفتن ادامه بدم. هرچی باشه جهنمیه که خودم ساختم. داغ داغ.

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

گَل و گشاد

گل و گشاد دوست دختر و دوس پسر بودن

‫بعد گَل رفت با یکی دیگه

‫با اینکه اسمش گَل بود

‫اما رفت

‫با اینکه ترک بود اما ترکی نفهمید

‫رفت که رفت

‫حالا از اون وقت مونده گشاد

گشادِ گشاد

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

وطن-2

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. [...] دستوردار از اين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيمبندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردمها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نميفهميد و تو هم زبانش را نميفهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بي‌زبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف ميداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اين‌ها اما انتساب اين صفات به همسايه، بي‌لطفيست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بي‌لطفي زياد اتفاق ميافتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر ميكني با توهمراه است. تعريف‌ها وتحسين‌ها، بزرگداشت‌ها و كرنش‌ها وقتي كه يك نتيجه از اندازهگيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نميارزد. خطرناك هم هست.

 

 

از نامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

وطن-1

حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطوره‌اي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه ميگذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مينشيند به گريه سردادن. يا كاوه‌اش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي‌اند. بدتر، از قصه‌هاي كودكانه مغزها كودكانه ميمانند. كه مانده است و ميبينيم.

سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹

خاطره بیابون

دراه کم کم میشه 4 سال...چهار سال به شدت زودگذر ....حقیقت اینه که دقیقت چهارم آذرماه امسال میشه چهار سال. اما چه خیال که من کم مینویسم این روزا و اگه حسی بیفته تو تمبونم که بنویسم باید قدرش رو بدونم تا بلکه این عشق قدیمی و فراری رم نکنه و ناز نکنه و بمونه چند دمی کنارم.
آره چهار سال پیش بود که من که دانشجوی فوق لیسانس هوافضا بودم و درسهای تئوریم رو تموم کرده بودم و مونده بود دفاعیه ام، تو یه روز عصر پاییزی راه افتادم سمت کاری که دنیای دیگه ای رو برام باز کرد. کاپشن لی ام رو تنم کرده بودم و اون ساک مسخره قهوه ای زهوار در رفته امو با خودم می کشیدم. با کتابا و لباسا و خرت و پرتام. اون روز عصر توی ترمینال جنوب سوار اتوبوس طبس شدم و وقتی راه افتاد دلم برای تو تنگ شد.یادمه تو اتوبوس واسه اینکه دلتنگیم رو تسکین بدم ام پی تری پلیرم رو روشن کردم آماده شدم که برم لای آهنگا. بعد از ده دقیقه باتریش تموم شد. سالی که نکو بود از بهارش معلوم بود. من اما از رو نرففتم اونقدر کتاب خوندم  تا شب شد و اتوبوس تاریک شد و با نور کم رمق قرمز رنگ اتوبوس نمیشد چیزی دید. صندلی جلوم دانشجوی دختر و پسری بودن که دانشجوی دانشگاه آزاد طبس بودن و داشتن تو گوش هم زمزمه میکردن و منو بیشتر دلتنگ تو. پس دل دادم به تابلو های سبز رنگ جاده نتا مسیر و یاد بگیرم و شهرها و کیلومترها رو. تا خور و بیابانک خیلی مونده بود. از تهرام تقریبا ده ساعت .
ساعت 3 نصفه شب بودم که تو یکی از سه تا میدون شهر پیاده شدم. خیلی زود فهمیدم که اشتباه پیاده شدم. پس ساکم رو رو دوشم انداختم و راه افتادم طرف اونیکی میدون که قرار بود خوابگاه شرکت توش باشه. جالب اینجاست که حتی موبایل نداشتم که بهت زنگ بزنم. تک و تنها.
وقتی به کمپ رسیدم زیر نور لامپ جلوی در ساکم رو زمین گذاشتم و زنگ زدم. یه پیرمرد شصت ساله درو روم باز کرد. منو راه داد تو و بعد از مشورت با مرد دیگه ای که فهمیدم سرپرست کارگاهه منو فرستاد تا صبح روی تختی که توی یکی از اتاقا بود بخوابم تا صبح. بالباس روی تخت خوابیدم. تا صبح راهی نبود. یک ساعت و نیم تقریبا. صبح ساعت 5و نیم ماشینا راه میفتادن طرف کارگاه و الته من هنوز اینهمه رو نمیدونستم. اما زودتر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد و سبکتر از اونی که فکرشو بکنی صبح با صداهای آروم بیدار شدن پرسنل کارگاه از خواب بیدار شدم. سبک خوابی من تو شرایط اورژانسی همیشه کمکم کرده..
بیست و پنج گیلومتر اونورتر و نیم ساعن بعدتر بیرون کانکس مسوول پشتیبانی سایت سگ لرز میزدم. سرد بود لامصب. سرد! بالاخره به سرپرست کارگاه معرفی شدم و کاشف به عمل اومد که اومدن من باهاش هماهنگ نشده. سالی که نکوست....
بعد کم کم به بقیه افراد و مهندسین معرفی شدم و شاهد بررسی احتیاط آمیز اونا بودم و بعد حرکات آروم باندهای همیشه موجود کارگاه برای یارکشی های معمول و بی تجربگی خودم تو این بازیا. بی تجربگی ای که الان دیگه واسم میخره است. قرار بود توی دو سال آینده من توی این کارگاه وسط بیابون دوره فشرده و دردناک پدرسوختگی رو بگذرونم. منی که از وسط یه محیظ آکادمیک و پذرسوختگی های آکادمیک شوت شده بودم یا شایدم خودمو شوت کرده بودم وسظ پدرسوختگیهای کارگری.
توی چند ماه آینده من تا تونستم کم رفتم مرخصی تا بلکه پول بیشتری در بیارم. حقوقم از ماهی 450 تومن شروع شد. الان خودم باورم نمیشه. وسط اون جهنم و 450 تومن. کسخل بودم بی قید و شرط. بی دلیل نبود که پولی در نیومد از بابتش. هیچی در نیومد. توی چند ماه آینده درگیر شدم با خیلیا. شبا تو خواب داد زدم. داد زدنم موجب تفریح هم اتاقیم شد. موی دماغ خیلیا شدم. شرایظ اونقدر برام سخت شد که همه روی زمان فرار کردنم شرط بستن. یکی دو نفری که با من اومدن 3 4 ماه بعد در رفتن و برگشتن تهران. من اما کرگدن تر از این حرفا نشون دادم خودمو. توی چند ماه بعد با بعضی رفیق شدم. با بعضی دشمن. از ارتفاع ده متری توی مخزن پرت شدم. یاد گرفتم مثه میمون از اسکلت بالا برم و روی یه تیر نازک تو ارتفاع زیاد راه برم. کک تومبون خیلیا شدم و خیلیا رو اذیت کردم. صدای خیلی از پرسنل با تجربه و گرگ کتارگاه رو درآوردم. یاد گرفتم نقشه بکشم و یه نقفر و بیچاره کنم. عرصه رو بهش تنگ کنم طوری که تو روی من وایشه تا من بتونم میز ناهارخوری رو برگردونم روش و با صندلی توی سرش بکوبم.
 یاد گرفتم با میلگرد 32 بذارم دنبال جوشکاری که بیست سال از خودم بزرگتره و تا با فحش ناموس از کارگاه بیرونش نکردم آروم نگیرم. بابت بعضی از اینا به خودم افتخار میکنم و بابت بیشتر بقیه اش از خودم شرمنده ام. اما این بود اونی که باید اون موقه انجام میدادم. به قول سرکار ستوان سیناترا This was the way I am... یادم نمیره آخرین بازی که برمیگشتم تهران با سعید بودم و دلم گرفته بود برای مسوول امور اداری که از من کوچگتر بود و یه بچه داشت. کارکاه خوابیده بود و هممونو فرستاده بودن مرخصی اجباری دائمی و اون بنده خدا به فکر این بود که چه جوری کار گیر بیاره و من با خودم تو کشمکش که چرا نمیتونم کاری براش بکنم. راستش اون روز تصمیم گرفتم از ایران مهاجرت کنم.

Add to Google Reader or Homepage