سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳




Everybody pisses on the floor. be a hero and shit on the ceiling



از مجموعه دیوار نوشته های توالتهای عمومی...یه مرجعش
اینه....

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳




So for a while
Everything seemed new
Did we connect ?
Or was it all just biding time for you ?




این she's moved on :ه ماله Procupine Treeه یه تیکه سولوی گوشخراش داره که من عاشقش شدم. به همون درد و رنج و بدآوازی منه...هذیون میگم؟ خوب میکنم...مستراح خودمه اینجا ...تا بتونم توش میری....
گفتم: آقا مصطفي! سنگين شدم. عينهو خر تو گل گير کردم. هر کار ميکنم چپکي در مياد. موندم آقا مصطفي! موندم.
جواب نداد. نگاهش به روبرو بود.
گفتم: خوش معرفت! اصلا حواست هست چي ميگم؟ بعدِ کلي اومدم دارم واست حرف ميزنم، پته امو ميريزم رو آب پيشت، اونوقت تو زل ميزني به بيابون؟
نگام نکرد. همونجور که بود گفت:"نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند....؟ اول عيد يادته چي بهت گفتم؟يادته؟ گفتم تو هنوز داري راه رفتن ياد ميگيري اونوقت ميخواي واسه اون بنده خدا بپري؟ يادته واسم خنده مليح در کردي؟يادته گفتي بال بال زدن که ازم بر مياد؟ ...رفتي و بال بال زدي. فقط گرد و خاک راه انداختي و بس. بيخ نفس اونم گرفتي."
راستش اينا رو که گفت ديگه خفه شدم.
گفت: " هر کار داري ميکني، همه رو قبلا من کرده ام. دوازده سال پيش ، ويرايشهاي مختلف. خيلي هم کم نقص تر از تو. حالا منو نگاه کن. کجا رسيدم؟ سالي يه ماه تو شهر پيدام نميشه. ملت خيال ميکنن زده به سرم با اون مدرک دکترام. پلاس بيابونم. گاهي خودمم باورم ميشه. گاهي طاقت خودمم طاق ميشه. تو اين برهوت به اين گشادي انگار که دارم خفه ميشمو نگام کن...."
بغض ساکتش کرد. روشو برگردوند. چپقشو چاق کرد. خيره شد به روبرو.صورتش خيس اشک بود.
رو يه پشته خاک نشسته بوديم. روبرومون کوير بود و آسمون غريبش....

پ.ن. يه امروز رو تهرانم. امشب برميگردم. اگه ميدونستي دلم چقدر هواي ديدنتو کرده...گرچه ممکنه به اونجايي که نداري هم نباشه....

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

امروز حس کردم که به انتهای چیزی، جایی،.. رسیدم. چی؟ نمیدونم.
دارم دنبالش میگردم. گرچه خودمم میدونم که نتیجه روشنه. فقط خودمو علاف میکنم...
Nessun maggior do'ore che ricordarsi del tempo felice nella miseria...

دانته:دوزخ، سرود پنجم

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳


مسافر از اتوبوس پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
...و امتداد خیابان غربت او را برد

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳

... به در کوفتنت پاسخي نمي يابي...

اين مرتيکه شاملو هم راس ميگه لامصب..گاهي هر چي هم که زور بزني، منتها اليه تحتاني خودتو هم که پاره کني، يا هر زمين خوردني هم که عينهو بچه پررو ها دوباره سر پا وايسي، گاهي ميشه که هيچ فايده اي نداره...تنها راه اينه که دستتو به ديوار بگيري و حالشو ببري. تازه اونوقته که زندگي بيخيال حال کردن ميشه و دست از سرت برميداره....
So gust let it go buddy...

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

آهای ! شماها… شماهایی که میاین اینجا رو میخونین. شما چند نفری که هر چی هم کم بنویسم و دری وری بنویسم ول کن قضیه نیستین. IP هاتون نشون میده بعضیاتو هر روز میاین سر میزنین. نه از لینکی، نه از سِرچ انجینی. صاف اسم بی قواره اینجا رو تایپ می کنین و میاین توی این تاریکخونه لعنتی. چی میخواینجا؟ دنبال چی میگردین؟ میاین بی سر و صدا میشینین و لَه لَه زدن این جونور وحشی رو تماشا می کنین که چطور تو قفس گیر کرده و خودشو به در و دیوار می کوبه. زخمی میشه و بی حال و بی رمق یه گوشه میفته. چی داره اینجا واسه شما؟ حس کنجکاویتونو ارضا می کنه؟ تماشای یه حیوون وحشی اینقدر جذابه؟ بیمارهای روانی اینقدر جالب توجهن؟ سوژه سرگرمی ÷یدا کردین؟ چی میخواین لامصبا؟ ببینم نکنه شما هم شبیه منین؟

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۳

اي همدمان پنجره‌هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشي است


از فروغ فرخزاد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

ميگي بيا اينجا بنويس...کم هم نه...زياد بنويس. يه خط و دو خط نه...زياد...
ميگي حالت به هم خورده از بس اومدي و تو اين تاريکخونه هيچي نديدي که به لعنت خدا بي ارزه. راس ميگي...همه رقمه راس ميگي. راستيتش هم زورمو جمع کردم و خواستم که بيام و بنويسم. ديشب يه سر زدم به حافظ. بار دوم بود که اينو کوبيد تو صورتم:
جام مي و خون دل، هر يک به کسي دادند...

با خودم ديدم وقتي همينجوري تو يه مصرع بالا و پايين موضوعي رو که من ميخوام شونصد و بوقي خط راجع بش بنويسم آورده، مگه من اونجام خله که بازم گلواژه سر هم کنم...؟ البت اينهمه روده درازي که دارم ميکنم انگار که هستم....

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

ديدي گاهي اوقات وبلاگايي رو ميبيني که لينکهايي که ميدن خيلي خيلي جالبتر از مطالب خودشونه...بعضي از آدما هم همينطورن....داري که چي دارم ميگم؟

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

اوني که واست تعريف کردم و عاشقش شدي تيکه دوم خوابم بود....اولش من ميميرم و ...

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

امشب دلم براي همهتون تنگ شده...
همه اونايي که دلمو شيکستين و به سلامتي خودتون رو بقاياش يورتمه رفتين...
همه اونايي که زير پامو خالي کردين و يه شيشکي هم پشت‌بندش حوالم کردين...
اونايي که به حساب خودتون بزرگ منشانه منو کنار گذاشتين، دل از من کندين و مِنَتشو سرم گذاشتين، بعدشم سبکترين خواب اون اواخر رو تجربه کردين. پيش خودتونم گفتين به خاطر خودش بود...
همه اونايي که به خيال خودتون من يه روز يادم ميره و يکي ديگه جاتونو ميگيره و ..هيچکدومو يادم نرفت. اين مدت هيچکدومو از دعاي خير محروم نکردم. هر از چند گاهي که مثل امشب دلم واستون تنگ ميشد، تو خيالم حاضرتون ميکردم و بالا تا پايين ميريدم بهتون. اونقدر که حالم از خودم به هم ميخورد. بايد بگم که شماها هم بيکار ننشستين. کابوسامو رونق دادين و توي دنياي خواب شما بودين که منو با مستراح عمومي اشتباه ميگرفتين و دلي از عزا در مياوردين. خلاصه زندگي هيجان انگيزي بود. امشب اما، از اين خبرا نيست. امشب اومدم خدافظي. امشب همهتونو احضار ميکنم که از دلتون در بيارم. هر چي باشه آخر فيلم، حتي فيلماي پورنو، از دست اندرکاران تهيه تشکر ميکنن. همينطور از حمل ونقل و کليه اهالي ملنگ دارغوز آباد ممسني که بدون وجودشون اين شاهکار بزرگ به انجام نميرسيد.
امشب من به انجام کاملا نزديکم. اين دو سه ماه رو خدا وکيلي بيخيال ما بشين که کلي کار دارم. کارهاي مادي و معنوي، همه رقمه. شبا رو واسه خواب لازم دارم. بعدش به اندازه يه ابديت وقت دارين که قبرمو کود بدين و آبياري کنين.
امشب ولي مهمونيه. همهتونو جمع ميکنم فقط با خاطرات خوب و لحظه هاي ايتسِن. خوش بگذرونيم و حال کنيم. پاشين بياين که قراره خوش بگذره به هممون.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

خدمت جناب آقاي احمدرضا خان، داداش بزرگه سابق...
ديشب تشريف آورده بودين به خواب بنده. بعد بوق واندي يادي از ما کردين...البت بگذريم که چه جوري...اومدي زير همون بيد مجنوناي قديم...نشستي واسه خودت يه گوشه، ما هم که انگار گوز نامربوط تشريف داريم. مرتيکه مرده! جنبه داشته باش! جواب سلام مردم رو بده...
يادته احمد کچل؟ يادته خونتونو ول کردي پا شدي رفتي آبادان؟ يادته اونشب زير بيد مجنونا بهم گفتي داداشتو خواب ديدي؟ اومده بود آدرس بهت ميداد. پرسيدم آدرس کجا رو؟ گفتي آدرس اونجايي که قراره خلاص شي. يادته به قاعده سه متر ونيم مسخره بازي در آوردم سر اين حرفت؟ يادته خنديدي و فرداش آبادان بودي و پالايشگاه و ...
يادته اولاي بهمن زنگ زدي بهم، گفتي مهدي! پيداش کردم...آدرسو ميگفتي...يادته چقدر پاپي ات شدم که ول کن پاشو بيا؟ يادته گفتم آخر هفته بليت ميگيرم ميام در کونتو ميچسبم ميارمت تهران؟ يادته التماست کردم؟ يادته گفتي هيچ وقت اينقدر آروم نبودي...بدون کابوساي هر شبت؟ فرداش تو همون آدرس با چاقو زدنت...قبلش رضايت داده بودي...
کره خر! تو که رفتي کابوسات مال من شد. اينا رو که ميدوني. فاکتور ميگيرم...
يادته ديشب بهت گفتم منم خواب آدرس خودمو ميبينم؟ گفتم خسته شدم. گفتي بچه پررو دفعه پيشم که داشتي ميومدي خودت چسبيدي به زندگيت...ديدم راست ميگي..يعني اولش رديف بودم...آخراش ولي به گه خوردن افتاده بودم. کم آورده بودم خب...
امروز با خودم فکر کردم ديدم اينبار نه من به زندگيم چسبيدم نه اون منو ميخواد. حسابي با هم نداريم ديگه. ديشب که به يکي از دوستام جريان تو رو گفتم گمونم باورش نشد. همونجور که منم وقتي از تو شنيدم باورم نشد. خيالي نيس.
تو اردکان يزد يه جايي هست که منتظر منه. کنار ديواراي پيش ساخته اي که خودم دارم کارگاهشو طراحي ميکنم. يه روز عصر، دم غروب هست که مال منه. دلم واست يه ذره شده احمد کچل. ...
راستي چرا گفتي هنوز کار دارم من؟

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۳

چون بيننده اي در ايشان بنگرد، پندارد که بيمارند و در عقلشان خللي است، حال آنکه امري بزرگشان به خود مشغول داشته...

از خطبه همام

Add to Google Reader or Homepage